امیر معزی › شمارهٔ ۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم / به‌سر کوی تو با درد و نیاز آمده‌ایم
گر ز نزدیک تو آهسته و هشیار شدیم / مست و آشفته به نزدیک تو بازآمده‌ایم
آمدستیم خریدار می و رود و سرود / نه فروشندهٔ تسبیح و نماز آمده‌ایم
یک زمان‌گرم‌کن از مستی ما مجلس خویش / که ز مستی بر توگرم فراز آمده‌ایم
گرچه در فرقت تو زار و نزاریم چو شمع / از پی سوزش و از بهرگداز آمده‌ایم
بر امید رخ زیبای تو هم با غم و رنج / همچنان است‌که با شادی و ناز آمده‌ایم
دست ما گر به‌ سر زلف درازت نرسد / با سر زلف تو از جور به راز آمده‌ایم
بینی آن زلف دراز تو که از راه دراز / ما به نظارهٔ آن زلف دراز آمده‌ایم
بود یک‌چند نشیب طلبت در ره ما / از نشیب طلب اکنون به فراز آمده‌ایم
توشه و ساز زدیدار تو خواهیم همی / گر به دیدار تو بی‌توشه و ساز آمده‌ایم