امیر معزی › شمارهٔ ۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بربود روزگار تو را از کنار من / وز تن ببرد داغ فراقت قرار من
جفت دگر کسی و غمان تو جفت من / یار دگر کسی و فراق تو یار من
تو شادمانه جای دگر بر مراد خویش / وینجا به جان رسیده زعشق تو کار من
تا از کنار من تو کرانه گرفته‌ای / بی‌خون دل نبود زمانی کنار من
هر جایگاه که روزی با تو نشسته‌ام / آن جایگه شدست‌ کنون غمگسار من