امیر معزی › شمارهٔ ۴۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانا جفا نکردم هرگز به جای تو / کارم به جان رسید زجور و جفای تو
هرچند جز جفا نکنی تو به جای من / حقا که جز وفا نکنم من به جای تو
دل برده‌ای اگر ببری جان روا بود / زیرا که جان نخواهم جز از برای تو
ور صد هزار جان بودای دوست مرمرا / من وقف کرده‌ام به دعا و ثنای تو
من بی‌رضای تو نکنم عیش در بهشت / حاشا که دوزخ است مرا بی‌رضای تو
هر روز بر امید جمالت هزار بار / سجده‌کنم به‌ پیش سریر و سرای تو