فردوسی › گفتار اندر ستایش پیغمبر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترا دانش و دین رهاند درست / در رستگاری ببایدت جست
وگر دل نخواهی که باشد نژند / نخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی / دل از تیرگیها بدین آب شوی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی / خداوند امر و خداوند نهی
که خورشید بعد از رسولان مه / نتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکار / بیاراست گیتی چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین / خداوند شرم و خداوند دین
چهارم علی بود جفت بتول / که او را به خوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در ست / درست این سخن قول پیغمبرست
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست / تو گویی دو گوشم پرآواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین / کزیشان قوی شد به هر گونه دین
نبی آفتاب و صحابان چو ماه / به هم بستهٔ یکدگر راست راه
منم بندهٔ اهل بیت نبی / ستایندهٔ خاک و پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد / برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد کشتی برو ساخته / همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس / بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی / همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید / کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن / کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی / شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر / خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین / همان چشمهٔ شیر و ماء معین
اگر چشم داری به دیگر سرای / به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست / چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم / چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست / ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی‌پدر دشمنش / که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست / ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان / نه برگردی از نیک پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد / چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی / همانا کرانش ندانم همی