فردوسی › در داستان ابومنصور| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدین نامه چون دست کردم دراز / یکی مهتری بود گردنفراز
جوان بود و از گوهر پهلوان / خردمند و بیدار و روشن روان
خداوند رای و خداوند شرم / سخن گفتن خوب و آوای نرم
مرا گفت کز من چه باید همی / که جانت سخن برگراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترس / بکوشم نیازت نیارم به کس
همی داشتم چون یکی تازه سیب / که از باد نامد به من بر نهیب
به کیوان رسیدم ز خاک نژند / از آن نیکدل نامدار ارجمند
به چشمش همان خاک و هم سیم و زر / کریمی بدو یافته زیب و فر
سراسر جهان پیش او خوار بود / جوانمرد بود و وفادار بود
چنان نامور گم شد از انجمن / چو در باغ سرو سهی از چمن
نه زو زنده بینم نه مرده نشان / به دست نهنگان مردم کشان
دریغ آن کمربند و آن گردگاه / دریغ آن کیی برز و بالای شاه
گرفتار زو دل شده ناامید / نوان لرز لرزان به کردار بید
یکی پند آن شاه یاد آوریم / ز کژی روان سوی داد آوریم
مرا گفت کاین نامهٔ شهریار / گرت گفته آید به شاهان سپار
بدین نامه من دست بردم فراز / به نام شهنشاه گردنفراز