چنان بد که کسری بدان روزگار / برفت از مداین ز بهر شکار
همیتاخت با غرم و آهو به دشت / پراگند شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزاری رسید / درخت و گیا دید و هم سایه دید
همیراند با شاه بوزرجمهر / ز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگی شاه نرم / بدان تاکند برگیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچکس / یکی خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتید چندی بران مرغزار / نهاده سرش مهربان برکنار
همیشه ببازوی آن شاه بر / یکی بند بازو بدی پرگهر
برهنه شد از جامه بازوی او / یکی مرغ رفت از هوا سوی او
فرودآمد از ابر مرغ سیاه / ز پرواز شد تا ببالین شاه
ببازو نگه کرد وگوهر بدید / کسی رابه نزدیک او برندید
همه لشکرش گرد آن مرغزار / همیگشت هرکس ز بهر شکار
همان شاه تنها بخواب اندرون / نه بر گرد او برکسی رهنمون
چومرغ سیه بند بازوی بدید / سر در ز آن گوهران بردرید
چوبدرید گوهر یکایک بخورد / همان در خوشاب و یاقوت زرد
بخورد و ز بالین او بر پرید / همانگه ز دیدار شد ناپدید
دژم گشت زان کار بوزرجمهر / فروماند از کارگردان سپهر
بدانست کآمد بتنگی نشیب / زمانه بگیرد فریب و نهیب
چوبیدارشد شاه و او را بدید / کزان سان همی لب بدندان گزید
گمانی چنان برد کو را بخواب / خورش کرد بر پرورش برشتاب
بدو گفت کای سگ تو را این که گفت / که پالایش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنم / ز خاکست وز باد و آتش تنم
جهاندار چندی زبان رنجه کرد / ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد
بپژمرد بر جای بوزرجمهر / ز شاه و ز کردار گردان سپهر
که بس زود دید آن نشان نشیب / خردمند خامش بماند از نهیب
همه گرد بر گرد آن مرغزار / سپه بود و اندر میان شهریار
نشست از بر اسب کسری بخشم / ز ره تا در کاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همی لب گزید / فرود آمد از باره چندی ژکید
بفرمود تا روی سندان کنند / بداننده بر کاخ زندان کنند
دران کاخ بنشست بوزرجمهر / ازو برگسسته جهاندار مهر
یکی خویش بودش دلیر وجوان / پرستندهٔ شاه نوشینروان
بهرجای با شاه در کاخ بود / به گفتار با شاه گستاخ بود
بپرسید یک روز بوزرجمهر / ز پروردهٔ شاه خورشید چهر
که او را پرستش همی چون کنی / بیاموز تا کوشش افزون کنی
پرستنده گفت ای سر موبدان / چنان دان که امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردم / زمین ز آبدستان مگر یافت نم
نگه سوی من بنده زان گونه کرد / که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد
جهاندار چون گشت بامن درشت / مراسست شد آبدستان بمشت
بدو دانشی گفت آب آر خیز / چنان چون که بر دست شاه آب ریز
بیاورد مرد جوان آب گرم / همیریخت بر دست او نرم نرم
بدو گفت کین بار بر دستشوی / تو با آب جو هیچ تندی مجوی
چولب را ببالاید از بوی خوش / تو از ریخت آبدستان نکش
چو روز دگر شاه نوشینروان / بهنگام خوردن بیاورد خوان
پرستنده را دل پراندیشه گشت / بدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بود / نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود
به گفتار دانا فرو ریخت آب / نه نرم ونه از ریختن برشتاب
بدو گفت شاه ای فزاینده مهر / که گفت این تو راگفت بوزرجمهر
مرا اندرین دانش او داد راه / که بیند همی این جهاندار شاه
بدو گفت رو پیش دانا بگوی / کزان نامور جاه و آن آبروی
چراجستی از برتری کمتری / ببد گوهر و ناسزا داوری
پرستنده بشنید و آمد دوان / برخال شد تند وخسته روان
ز شاه آنچ بشیند با او بگفت / چین یافت زو پاسخ اندر نهفت
که حال من از حال شاه جهان / فراوان بهست آشکار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد / سخنها یکایک برو برشمرد
فراوان ز پاسخ برآشفت شاه / ورا بند فرمود و تاریک چاه
دگر باره پرسید زان پیشکار / که چون دارد آن کم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهر / بگفت آن سخنها به بوزرجمهر
چنین داد پاسخ بدو نیکخواه / که روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت وآمد چو باد / همه پاسخش کرد بر شاه یاد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ / ز آهن تنوری بفرمود تنگ
ز پیکان وز میخ گرد اندرش / هم از بند آهن نهفته سرش
بدو اندرون جای دانا گزید / دل از مهر دانا بیکسو کشید
نبد روزش آرام و شب جای خواب / تنش پر ز سختی دلش پرشتاب
چهارم چنین گفت شاه جهان / ابا پیشکارش سخن درنهان
که یک بار نزدیک دانا گذار / ببر زود پیغام و پاسخ بیار
بگویش که چونبینی اکنون تنت / که از میخ تیزست پیراهنت
پرستنده آمد بداد آن پیام / که بشنید زان مهر خویش کام
چنین داد پاسخ بمرد جوان / که روزم به از روز نوشینروان
چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد / ز گفتار شد شاه را روی زرد
ز ایوان یکی راستگوی گزید / که گفتار دانا بداند شنید
ابا او یکی مرد شمشیر زن / که دژخیم بود اندران انجمن
که رو تو بدین بد نهان را بگوی / که گر پاسخت را بود رنگ و بوی
و گرنه که دژخیم با تیغ تیز / نماید تو را گردش رستخیز
که گفتی که زندان به از تخت شاه / تنوری پر از میخ با بند و چاه
بیامد بگفت آنچ بشنید مرد / شد از درد دانا دلش پر ز درد
بدان پاکدل گفت بوزرجمهر / که ننمود هرگز بمابخت چهر
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت / ببندیم هر دو بناکام رخت
نه این پای دارد بگیتی نه آن / سرآید همی نیک و بد بیگمان
ز سختی گذر کردن آسان بود / دل تاجداران هراسان بود
خردمند ودژخیم باز آمدند / بر شاه گردن فراز آمدند
شنیده بگفتند با شهریار / دلش گشت زان پاسخ او فگار
به ایوانش بردند زان تنگ جای / به دستوری پاکدل رهنمای
برین نیز بگذشت چندی سپهر / پر آژنگ شد روی بوزرجمهر
دلش تنگتر گشت و باریک شد / دوچمش ز اندیشه تاریک شد
چو با گنج رنجش برابر نبود / بفرسود ازان درد و در غم بسود
چنان بد که قیصر بدان چندگاه / رسولی فرستاد نزدیک شاه
ابا نامه و هدیه و با نثار / یکی درج و قفلی برو استوار
که با شاه کنداوران وردان / فراوان بود پاکدل موبدان
بدین قفل و این درج نابرده دست / نهفته بگویند چیزی که هست
فرستیم باژ ار بگویند راست / جز از باژ چیزی که آیین ماست
گرای دون که زین دانش ناگزیر / بماند دل موبد تیزویر
نباید که خواهد ز ما باژ شاه / نراند بدین پادشاهی سپاه
برین گونه دارم ز قیصر پیام / تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام
فرستاده راگفت شاه جهان / که این هم نباشد ز یزدان نهان
من از فر او این بجای آورم / همان مرد پاکیزه رای آورم
یکی هفته ایدر ز می شاد باش / برامش دل آرای وآزاد باش
ازان پس بران داستان خیره ماند / بزرگان و فرزانگانرا بخواند
نگه کرد هریک زهر بارهای / که سازد مر آن بند را چارهای
بدان درج و قفلی چنان بیکلید / نگه کرد و هر موبدی بنگرید
ز دانش سراسر بیکسو شدند / بنادانی خویش خستو شدند
چو گشتند یک انجمن ناتوان / غمی شد دل شاه نوشینروان
همیگفت کین راز گردان سپهر / بیارد باندیشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز درد / برو پر ز چین کرد و رخساره زرد
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج / بفرمود تا جامه دستی ز گنج
بیاورد گنجور و اسبی گزین / نشست شهنشاه کردند زین
به نزدیک دانا فرستاد و گفت / که رنجی که دیدی نشاید نهفت
چنین راند بر سر سپهر بلند / که آید ز ما بر تو چندی گزند
زیان تو مغز مرا کرد تیز / همی با تن خویش کردی ستیز
یکی کار پیش آمدم ناگزیر / کزان بسته آمد دل تیزویر
یکی درج زرین سرش بسته خشک / نهاده برو قفل و مهری ز مشک
فرستاد قیصر برما ز روم / یکی موبدی نامبردار بوم
فرستاده گوید که سالار گفت / که این راز پیدا کنید از نهفت
که این درج را چیست اندر نهان / بگویند فرزانگان جهان
به دل گفتم این راز پوشیده چهر / ببیند مگر جان بوزرجمهر
چوبشنید بوزرجمهر این سخن / دلش پرشد از رنج و درد کهن
ز زندان بیامد سرو تن بشست / به پیش جهانداور آمد نخست
همیبود ترسان ز آزار شاه / جهاندار پر خشم و او بیگناه
شب تیره و روز پیدا نبود / بدان سان که پیغام خسرو شنود
چو خورشید بنمود تاج از فراز / بپوشید روی شب تیره باز
باختر نگه کرد بوزرجمهر / چوخورشید رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشست / ز دانندگان استواری بجست
بدو گفت بازار من خیره گشت / چو چشمم ازین رنجها تیره گشت
نگه کن که پیشت که آید به راه / ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهر / همیرفت پویان زنی خوب چهر
خردمند بینا بدانا بگفت / سخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنین گفت پرسنده را راه جوی / که بپژوه تا دارد این ماه شوی
زن پاکدامن بپرسنده گفت / که شویست و هم کودک اندر نهفت
چوبشنید داننده گفتار زن / بخندید بر بارهٔ گامزن
همانگه زنی دیگر آمد پدید / بپرسید چون ترجمانش بدید
کهای زن تو را بچه وشوی هست / وگر یک تنی باد داری بدست
بدو گفت شویست اگر بچه نیست / چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست
همانگه سدیگر زن آمد پدید / بیامد بر او بگفت و شنید
که ای خوب رخ کیست انباز تو / برین کش خرامیدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبودست شوی / نخواهم که پیداکنم نیز روی
چو بشنید بوزرجمهر این سخن / نگر تا چه اندیشه افگند بن
بیامد دژم روی تازان به راه / چو بردند جوینده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزدیک تخت / دل شاه کسری غمی گشت سخت
که داننده را چشم بینا ندید / بسی باد سرد از جگر بر کشید
همیکرد پوزش ازان کار شاه / کزو داشت آزار بر بیگناه
پس از روم و قیصر زبان برگشاد / همیکرد زان قفل و زان درج یاد
بشاه جهان گفت بوزرجمهر / که تابان بدی تا بتابد سپهر
یکی انجمن درج در پیش شاه / به پیش بزرگان جوینده راه
بنیروی یزدان که اندیشه داد / روان مرا راستی پیشه داد
بگویم بدرج اندرون هرچ هست / نسایم بران قفل وآن درج دست
اگر تیره شد چشم دل روشنست / روان راز دانش همیجوشنست
ز گفتار او شاد شد شهریار / دلش تازه شد چون گل اندر بهار
ز اندیشه شد شاه را پشت راست / فرستاده و درج را پیش خواست
همه موبدان وردان را بخواند / بسی دانشی پیش دانا نشاند
ازان پس فرستاده را گفت شاه / که پیغام بگزار و پاسخ بخواه
چو بشنید رومی زبان برگشاد / سخنهای قیصر همه کرد یاد
که گفت از جهاندار پیروز جنگ / خرد باید و دانش و نام و ننگ
تو را فر و بر ز جهاندار هست / بزرگی و دانایی و زور دست
همان بخرد و موبد راه جوی / گو بر منش کو بود شاه جوی
همه پاک در بارگاه تواند / وگر در جهان نیکخواه تواند
همین درج با قفل و مهر و نشان / ببینند بیدار دل سرکشان
بگویند روشن که زیرنهفت / چه چیزست وآن با خرد هست جفت
فرستیم زین پس بتو باژ و ساو / که این مرز دارند با باژ تاو
وگر باز مانند ازین مایه چیز / نخواهند ازین مرزها باژ نیز
چودانا ز گوینده پاسخ شنید / زبان برگشاد آفرین گسترید
که همواره شاه جهان شاد باد / سخن دان و با بخت و با داد باد
سپاس از خداوند خورشید و ماه / روان را بدانش نماینده راه
نداند جز او آشکارا و راز / بدانش مرا آز و او بی نیاز
سه درست رخشان بدرج اندرون / غلافش بود ز آنچ گفتم برون
یکی سفته و دیگری نیم سفت / دگر آنک آهن ندیدست جفت
چو بشنید دانای رومی کلید / بیاورد و نوشینروان بنگرید
نهفته یکی حقه بد در میان / بحقه درون پردهٔ پرنیان
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت / چنان هم که دانای ایران بگفت
نخستین ز گوهر یکی سفته بود / دوم نیم سفت و سیم نابسود
همه موبدان آفرین خواندند / بدان دانشی گوهر افشاندند
شهنشاه رخساره بیتاب کرد / دهانش پر از در خوشاب کرد
ز کار گذشته دلش تنگ شد / بپیچید و رویش پر آژنگ شد
که با او چراکرد چندان جفا / ازان پس کزو دید مهر و وفا
چو دانا رخ شاه پژمرده یافت / روانش بدرد اندر آزرده یافت
برآورد گوینده راز از نهفت / گذشته همه پیش کسری بگفت
ازان بند بازوی و مرغ سیاه / از اندیشه گوهر و خواب شاه
بدو گفت کین بودنی کار بود / ندارد پشیمانی و درد سود
چو آرد بد و نیک رای سپهر / چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر
ز تخمی که یزدان باختر بکشت / ببایدش برتارک ما نبشت
دل شاه نوشین روان شادباد / همیشه ز درد وغم آزاد باد
اگر چند باشد سرافراز شاه / بدستور گردد دلارای گاه
شکارست کار شهنشاه و رزم / می و شادی و بخشش و داد و بزم
بداند که شاهان چه کردند پیش / بورزد بدان همنشان رای خویش
ز آگندن گنج و رنج سپاه / ز آزرم گفتار وز دادخواه
دل وجان دستورباشد به رنج / ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج
چنین بود تا گاه نوشینروان / همو بود شاه و همو پهلوان
همو بود جنگی و موبد همو / سپهبد همو بود و بخرد همو
بهرجای کارآگهان داشتی / جهان را بدستور نگذاشتی
ز بسیار و اندک ز کار جهان / بدو نیک زو کس نکردی نهان
ز کار آگهان موبدی نیکخواه / چنان بد که برخاست بر پیش گاه
که گاهی گنه بگذرانی همی / ببد نام آنکس نخوانی همی
هم این را دگر باره آویز شست / گنهکار اگر چند با پوزشست
بپاسخ چنین بود توقیع شاه / که آنکس که خستو شود بر گناه
چو بیمار زارست و ما چون پزشک / ز دارو گریزان و ریزان سرشک
بیک دارو ار او نگردد درست / زوان از پزشکی نخواهیم شست
دگر موبدی گفت انوشه بدی / بداد و دهش نیز توشه بدی
سپهدار گرگان برفت از نهفت / ببیشه درآمد زمانی بخفت
بنه برد ار گیل و او برهنه / همیبازگردد ز بهر بنه
بتوقیع پاسخ چنین داد باز / که هستیم ازان لشکری بینیاز
کجا پاسپانی کند بر سپاه / ز بد خویشتن راندارد نگاه
دگر گفت انوشه بدی جاودان / نشست و خور و خواب با موبدان
یکی نامور مایه دار ایدرست / که گنجش ز گنج تو افزونترست
چنین داد پاسخ که آری رواست / که از فره پادشاهی ماست
دگر گفت کای شهریار بلند / انوشه بدی وز بدی بیگزند
اسیران رومی که آوردهاند / بسی شیرخواره درو بردهاند
به توقیع گفت آنچه هستند خرد / ز دست اسیران نباید شمرد
سوی مادرانشان فرستید باز / به دل شاد وز خواسته بینیاز
نبشتند کز روم صدمایهور / همی بازخرند خویشان به زر
اگر باز خرند گفت از هراس / بهر مایه داری یک مایه کاس
فروشید و افزون مجویید نیز / که ما بینیازیم ز ایشان بچیز
بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر / همان بدره و برده و سیم و زر
بگفتند کز مایه داران شهر / دو بازارگانند کز شب دو بهر
یکی را نیاید سراندر بخواب / از آواز مستان وچنگ ور باب
چنین داد پاسخ کزین نیست رنج / جز ایشان هرآنکس که دارند گنج
همه همچنان شاد وخرم زیند / کهآزاد باشند و بیغم زیند
نوشتند خطی کانوشه بدی / همیشه ز تو دور دست بدی
به ایوان چنین گفت شاه یمن / که نوشینروان چون گشاید دهن
همه مردگان را کند بیش یاد / پر از غم شود زنده را جان شاد
چنین داد پاسخ که از مرده یاد / کند هرک دارد خرد با نژاد
هرآنکس که از مردگان دل بشست / نباشد ورا نیکویها درست
یکی گفت کای شاه کهتر پسر / نگردد همی گرد داد پدر
بریزد همی بر زمین بر درم / که باشد فروشندهٔ او دژم
چنین داد پاسخ که این نارواست / بهای زمین هم فروشنده راست
دگر گفت کای شاه برترمنش / که دوری ز بیغاره و سرزنش
دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم / چرا شد برین سان بیآزرم و گرم
چنین داد پاسخ که دندان نبود / مکیدن جز از شیر پستان نبود
چودندان برآمد ببالید پشت / همی گوشت جویم چو گشتم درشت
یکی گفت گیرم کنون مهتری / برای و بدانش ز ما مهتری
چرا برگذشتی ز شاهنشهان / دو دیده برای تو دارد جهان
چنین داد پاسخ که ما را خرد / ز دیدار ایشان همیبگذرد
هش و دانش و رای دستور ماست / زمین گنج و اندیشه گنجور ماست
دگر گفت باز تو ای شهریار / عقابی گرفتست روز شکار
چنین گفت کو را بکوبید پشت / که با مهتر خود چرا شد درشت
بیاویز پایش ز دار بلند / بدان تا بدو بازگردد گزند
که از کهتران نیز در کارزار / فزونی نجویند با شهریار
دگر نامداری ز کارآگهان / چنین گفت کای شهریار جهان
به شبگیر برزین بشد با سپاه / ستارهشناسی بیامد ز راه
چنین گفت کای مرد گردن فراز / چنین لشکری گشن وزین گونه ساز
چو برگاشت او پشت بر شهریار / نبیند کس او را بدین روزگار
بتوقیع گفت آنک گردان سپهر / گشادست با رای او چهر و مهر
ببرزین سالار و گنج و سپاه / نگردد تباه اختر هور و ماه
دگر موبدی گفت کز شهریار / چنین بود پیمان بیک روزگار
که مردی گزینند فرخ نژاد / که در پادشاهی بگردد بداد
رساند بدین بارگاه آگهی / ز بسیار واندک بدی گر بهی
گشسب سرافراز مردیست پیر / سزد گر بود داد را دستگیر
چنین داد پاسخ که او را ز آز / کمر برمیانست دور از نیاز
کسی را گزینید کز رنج خویش / بپرهیز وباشدش گنج خویش
جهاندیده مردی درشت و درست / که او رای درویش سازد نخست
یکی گفت سالار خوالیگران / همینالد از شاه وز مهتران
که آن چیز کو خود کند آرزوی / سپارد همه کاسه بر چار سوی
نبوید نیازد بدو نیز دست / بلرزد دل مرد خسروپرست
چنین داد پاسخ که از بیش خورد / مگر آرزو بازگردد بدرد
دگر گفت هرکس نکوهش کند / شهنشاه را چون پژوهش کند
که بیلشکر گشن بیرون شود / دل دوستداران پر از خون شود
مگر دشمنی بد سگالد بدوی / بیاید به چاره بنالد بدوی
چنین داد پاسخ که داد وخرد / تن پادشا راهمیپرورد
اگر دادگر چند بیکس بود / ورا پاسبان راستی بس بود
دگر گفت کای با خرد گشته جفت / به میدان خراسان سالار گفت
که گرزاسب را بازکرد او ز کار / چه گفت اندرین کار او شهریار
چنین داد پاسخ که فرمان ما / نورزید و بنهفت پیمان ما
بفرمودمش تا به ارزانیان / گشاید در گنج سود و زیان
کسی کودهش کاست باشد به کار / بپوشد همه فره شهریار
دگر گفت باهرکسی پادشا / بزرگست وبخشنده و پارسا
پرستار دیرینه مهرک چه کرد / که روزیش اندک شد و روی زرد
چنین داد پاسخ که او شد درشت / بران کردهٔ خویش بنهاد پشت
بیامد بدرگاه و بنشست مست / همیشه جز از میندارد بدست
ز کارآگهان موبدی گفت شاه / چو راند سوی جنگ قیصر سپاه
نخواهد جز ایرانیان را به جنگ / جهان شد به ایران بر از روم تنگ
چنین داد پاسخ که آن دشمنی / به طبعست و پرخاش آهرمنی
دگر باره پرسید موبد که شاه / ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه
کدامست وچون بایدت مرد جنگ / ز مردان شیرافگن تیز چنگ
چنین داد پاسخ که جنگی سوار / نباید که سیر آید از کارزار
همان بزمش آید همان رزمگاه / برخشنده روز و شبان سیاه
نگردد بهنگام نیروش کم / ز بسیار واندک نباشد دژم
دگر گفت کای شاه نوشینروان / همیشه بزی شاد و روشنروان
بدر بر یکی مرد بد از نسا / پرستنده و کاردار بسا
درم ماند بر وی سیصد هزار / بدیوان چوکردند با او شمار
بنالد همی کین درم خورده شد / برو مهتر وکهتر آزرده شد
چو آگاه شد زان سخن شهریار / که موبد درم خواست ازکاردار
چنین گفت کز خورده منمای رنج / ببخشید چیزی مر او را ز گنج
دگر گفت جنگی سواری بخست / بدان خستگی دیرماند و برست
به پیش صف رومیان حمله برد / بمرد او وزو کودکان ماند خرد
چه فرمان دهد شهریار جهان / ز کار چنان خرد کودک نوان
بفرمود کان کودکانرا چهار / ز گنج درم داد باید هزار
هرآنکس که شد کشته در کارزار / کزو خرد کودک بود یادگار
چونامش ز دفتر بخواند دبیر / برد پیش کودک درم ناگزیر
چنین هم بسال اندرون چار بار / مبادا که باشد ازین کارخوار
دگر گفت انوشه بدی سال و ماه / به مرو اندرون پهلوان سپاه
فراوان درم گرد کرد و بخورد / پراگنده گشتند زان مرز مرد
چنین داد پاسخ که آن خواسته / که از شهر مردم کند کاسته
چرا باید از خون درویش گنج / که او شاد باشد تن وجان به رنج
ازان کس که بستد بدو بازده / ازان پس به مرو اندر آواز ده
بفرمای داری زدن بر درش / ببیداری کشور و لشکرش
ستمکاره را زنده بر دار کن / دو پایش ز بر سرنگونسار کن
بدان تا کس از پهلوانان ما / نپیچد دل و جان ز پیمان ما
دگر گفت کای شاه یزدان پرست / بدر بر بسی مردم زیردست
همی داد او را ستایش کنند / جهان آفرین را نیایش کنند
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس / که از ما کسی نیست اندر هراس
فزون کرد باید بدیشان نگاه / اگر با گناهند و گر بیگناه
دگر گفت کای شاه با فر و هوش / جهان شد پرآواز خنیا و نوش
توانگر و گر مردم زیردست / شب آید شود پر ز آوای مست
چنین داد پاسخ که اندر جهان / بما شاد بادا کهان و مهان
دگر گفت کای شاه برترمنش / همی زشتگویت کند سرزنش
که چندین گزافه ببخشید گنج / ز گرد آوریدن ندیدست رنج
چنین داد پاسخ که آن خواسته / کزو گنج ما باشد آراسته
اگر بازگیریم ز ارزانیان / همه سود فرجام گردد زیان
دگر گفت مای شهریار بلند / که هرگز مبادا به جانت گزند
جهودان و ترسا تو را دشمنند / دو رویند و با کیش آهرمنند
چنین داد پاسخ که شاه سترگ / ابی زینهاری نباشد بزرگ
دگر گفت کای نامور شهریار / ز گنج توافزون ز سیصد هزار
درم دادهای مرد درویش را / بسی پروریده تن خویش را
چنین گفت کاین هم بفرمان ماست / به ارزانیان چیز بخشی رواست
دگر گفت کای شاه نادیده رنج / ز بخشش فراوان تهی ماند گنج
چنین داد پاسخ که دست فراخ / همی مرد را نو کند یال وشاخ
جهاندار چون گشت یزدانپرست / نیازد ببد درجهان نیز دست
جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی / مرا آز و زفتی نبد آرزوی
چنین گفت موبد که ای شهریار / فراخان سالار سیصد هزار
درم بستد از بلخ بامی به رنج / سپرده نهادند یکسر به گنج
چنین داد پاسخ که ما را درم / نباید که باشد کسی زو دژم
که رنج آید از بیشی گنج ما / نه چونین بود داد از پادشا
از آنکس که بستد بدو هم دهید / ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید
که درد دل مردم زیردست / نخواهد جهاندار یزدانپرست
پی کاخ آباد را بر کنید / بگل بام او را توانگر کنید
شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود / بماند پس از مرگ نفرین و دود
ز دیوان ما نام او بسترید / بدر بر چنو را بکس مشمرید
دگر گفت کای شاه فرخ نژاد / بسیگیری از جم و کاوس یاد
بدان گفت تا از پس مرگ من / نگردد نهان افسر و ترگ من
دگر گفت کز بهمن سرفراز / چرا شاه ایران بپوشید راز
چنین داد پاسخ که او را خرد / بپیچد همی وز هوا برخورد
یکی گفت کای شاه کهتر نواز / چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز
چنین داد پاسخ که با بخردان / همانم همان نیز با موبدان
چوآواز آهرمن آید بگوش / نماند به دل رای و با مغزهوش
بپرسید موبد ز شاه زمین / سخن راند از پادشاهی و دین
که بی دین جهان به که بی پادشا / خردمند باشد برین بر گوا
چنین داد پاسخ که گفتم همین / شنید این سخن مردم پاکدین
جهاندار بیدین جهان را ندید / مگر هرکسی دین دگیر گزید
یکی بت پرست و یکی پاکدین / یکی گفت نفرین به از آفرین
ز گفتار ویران نگردد جهان / بگو آنچ رایت بود در نهان
هرآنگه که شد تخت بیپادشا / خردمندی ودین نیارد بها
یکی گفت کای شاه خرم نهان / سخن راندی چند پیش مهان
یکی آنکه گفتی زمانه منم / بد و نیک او را بهانه منم
کسی کو کند آفرین بر جهان / بما بازگردد درودش نهان
چنین داد پاسخ که آری رواست / که تاج زمانه سر پادشاست
جهان را چنین شهریاران سرند / ازیرا چنین بر سران افسرند
گذشتم ز توقیع نوشینروان / جهان پیر و اندیشه من جوان
مرا طبع نشگفت اگر تیز گشت / به پیری چنین آتشآمیز گشت
ز منبر چومحمود گوید خطیب / بدین محمد گراید صلیب
همیگفتم این نامه را چند گاه / نهان بد ز خورشید و کیوان و ماه
چو تاج سخن نام محمود گشت / ستایش به آفاق موجود گشت
زمانه بنام وی آباد باد / سپهر ازسرتاج او شاد باد
جهان بستد از بت پرستان هند / به تیغی که دارد چو رومی پرند