فردوسی › آغاز داستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کنون خورد باید می خوشگوار / که می‌بوی مشک آید از جویبار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش / خنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبید / سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هست / ببخشای بر مردم تنگدست
همه بوستان زیر برگ گلست / همه کوه پرلاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همی / گل از نالهٔ او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم / ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تیره بلبل نخسپد همی / گل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوان / چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر / چو از ابر بینم خروش هژبر
بدرد همی باد پیراهنش / درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوا / به نزدیک خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی / به زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار / ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره ابر / بدرد دل و گوش غران هژبر