فردوسی › بخش ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ازان پس چنین کرد کاووس رای / که در پادشاهی بجنبد ز جای
از ایران بشد تا به توران و چین / گذر کرد ازان پس به مکران زمین
ز مکران شد آراسته تا زره / میانها ندید ایچ رنج از گره
پذیرفت هر مهتری باژ و ساو / نکرد آزمون گاو با شیر تاو
چنین هم گرازان به بربر شدند / جهانجوی با تخت و افسر شدند
شه بربرستان بیاراست جنگ / زمانه دگرگونه‌تر شد به رنگ
سپاهی بیامد ز بربر به رزم / که برخاست از لشکر شاه بزم
هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت / خور از گرد اسپان پراندیشه گشت
ز گرد سپه پیل شد ناپدید / کس از خاک دست و عنان را ندید
به زخم اندر آمد همی فوج فوج / بران سان که برخیزد از آب موج
چو گودرز گیتی بران گونه دید / عمود گران از میان برکشید
بزد اسپ با نامداران هزار / ابا نیزه و تیر جوشن گذار
برآویخت و بدرید قلب سپاه / دمان از پس اندر همی رفت شاه
تو گفتی ز بربر سواری نماند / به گرد اندرون نیزه‌داری نماند
به شهر اندرون هرکه بد سالخورد / چو برگشته دیدند باد نبرد
همه پیش کاووس شاه آمدند / جگرخسته و پرگناه آمدند
که ما شاه را چاکر و بنده‌ایم / همه باژ را گردن افگنده‌ایم
به جای درم زر و گوهر دهیم / سپاسی ز گنجور بر سر نهیم
ببخشود کاووس و بنواختشان / یکی راه و آیین نو ساختشان
وزان جایگه بانگ سنج و درای / برآمد ابا نالهٔ کره‌نای
چو آمد بر شهر مکران گذر / سوی کوه قاف آمد و باختر
چو آگاهی آمد بریشان ز شاه / نیایش‌کنان برگرفتند راه
پذیره شدندش همه مهتران / به سر برنهادند باژ گران
چو فرمان گزیدند بگرفت راه / بی‌آزار رفتند شاه و سپاه
سپه ره سوی زابلستان کشید / به مهمانی پور دستان کشید
ببد شاه یک ماه در نیمروز / گهی رود و می خواست گه باز و یوز
برین برنیامد بسی روزگار / که بر گوشهٔ گلستان رست خار
کس از آزمایش نیابد جواز / نشیب آیدش چون شود بر فراز
چو شد کار گیتی بران راستی / پدید آمد از تازیان کاستی
یکی با گهر مرد با گنج و نام / درفشی برافراخت از مصر و شام
ز کاووس کی روی برتافتند / در کهتری خوار بگذاشتند
چو آمد به شاه جهان آگهی / که انباز دارد به شاهنشهی
بزد کوس و برداشت از نیمروز / سپه شاد دل شاه گیتی‌فروز
همه بر سپرها نبشتند نام / بجوشید شمشیرها در نیام
سپه را ز هامون به دریا کشید / بدان سو کجا دشمن آمد پدید
بی‌اندازه کشتی و زورق بساخت / برآشفت و بر آب لشکر نشاخت
همانا که فرسنگ بودی هزار / اگر پای با راه کردی شمار
همی راند تا در میان سه شهر / ز گیتی برین‌گونه جویند بهر
به دست چپش مصر و بربر براست / زره در میانه بر آن سو که خواست
به پیش اندرون شهر هاماوران / به هر کشوری در سپاهی گران
خبر شد بدیشان که کاووس شاه / برآمد ز آب زره با سپاه
هم‌آواز گشتند یک با دگر / سپه را سوی بربر آمد گذر
یکی گشت چندان یل تیغ‌زن / به بربرستان در شدند انجمن
سپاهی که دریا و صحرا و کوه / شد از نعل اسپان ایشان ستوه
نبد شیر درنده را خوابگاه / نه گور ژیان یافت بر دشت راه
پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب / هم اندر هوا ابر و پران عقاب
همی راه جستند و کی بود راه / دد و دام را بر چنان رزمگاه
چو کاووس لشکر به خشکی کشید / کس اندر جهان کوه و صحرا ندید
جهان گفتی از تیغ وز جوشن است / ستاره ز نوک سنان روشن است
ز بس خود زرین و زرین سپر / به گردن برآورده رخشان تبر
تو گفتی زمین شد سپهر روان / همی بارد از تیغ هندی روان
ز مغفر هوا گشت چون سندروس / زمین سر به سر تیره چون آبنوس
بدرید کوه از دم گاودم / زمین آمد از سم اسپان به خم
ز بانگ تبیره به بربرستان / تو گفتی زمین گشت لشکرستان
برآمد ز ایران سپه بوق و کوس / برون رفت گرگین و فرهاد و طوس
وزان سوی گودرز کشواد بود / چو گیو و چو شیدوش و میلاد بود
فگندند بر یال اسپان عنان / به زهر آب دادند نوک سنان
چو بر کوههٔ زین نهادند سر / خروش آمد و چاک چاک تبر
تو گفتی همی سنگ آهن کنند / وگر آسمان بر زمین برزنند
بجنبید کاووس در قلب‌گاه / سپاه اندرآمد به پیش سپاه
جهان گشت تاری سراسر ز گرد / ببارید شنگرف بر لاژورد
تو گفتی هوا ژاله بارد همی / به سنگ اندرون لاله کارد همی
ز چشم سنان آتش آمد برون / زمین شد به کردار دریای خون
سه لشکر چنان شد ز ایرانیان / که سر باز نشناختند از میان
نخستین سپهدار هاماوران / بیفگند شمشیر و گرز گران
غمی گشت وز شاه زنهار خواست / بدانست کان روزگار بلاست
به پیمان که از شهر هاماوران / سپهبد دهد ساو و باژ گران
ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاه / فرستد به نزدیک کاووس شاه
چو این داده باشد برو بگذرد / سپاهش بروبوم او نسپرد
ز گوینده بشنید کاووس کی / برین گفتها پاسخ افگند پی
که یکسر همه در پناه منید / پرستندهٔ تاج و گاه منید