فردوسی › پادشاهی یزدگرد هجده سال بود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد / سپاه پراگنده را کرد گرد
نشستند با موبدان و ردان / بزرگان و سالاروش بخردان
جهانجوی بر تخت زرین نشست / در رنج و دست بدی را ببست
نخستین چنین گفت کن کز گناه / برآسود شد ایمن از کینه‌خواه
هر آنکس که دل تیره دارد ز رشک / مر آن درد را دور باشد پزشک
که رشک آورد آز و گرم و گداز / دژ آگاه دیوی بود دیرساز
هرآن چیز کنت نیاید پسند / دل دوست و دشمن بر آن برمبند
مدارا خرد را برابر بود / خرد بر سر دانش افسر بود
به جای کسی گر تو نیکی کنی / مزن بر سرش تا دلش نشکنی
چو نیکی کنش باشی و بردبار / نباشی به چشم خردمند خوار
اگر بخت پیروز یاری دهد / مرا بر جهان کامگاری دهد
یکی دفتری سازم از راستی / که بندد در کژی و کاستی
همی‌داشت یک چند گیتی بداد / زمانه بدو شاد و او نیز شاد
به هر سو فرستاد بی‌مر سپاه / همی‌داشت گیتی ز دشمن نگاه
ده و هشت بگذشت سال از برش / به پاییز چون تیره گشت افسرش
بزرگان و دانندگان را بخواند / بر تخت زرین به زانو نشاند
چنین گفت کین چرخ ناپایدار / نه پرورده داند نه پرودگار
به تاج گرانمایگان ننگرد / شکاری که یابد همی بشکرد
کنون روز من بر سر آید همی / به نیرو شکست اندر آید همی
سپردم به هرمز کلاه و نگین / همه لشکر و گنج ایران زمین
همه گوش دارید و فرمان کنید / ز پیمان او رامش جان کنید
اگر چند پیروز با فر و یال / ز هرمز فزونست چندی به سال
ز هرمز همی‌بینم آهستگی / خردمندی و داد و شایستگی
بگفت این و یک هفته زان پس بزیست / برفت و برو تخت چندی گریست
اگر صد بمانی و گر بیست‌وپنج / ببایدت رفتن ز جای سپنج
هران چیز کید همی در شمار / سزد گر نخوانی ورا پایدار