فردوسی › پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش / سرش پر ز گرد و رخش پرخراش
سپاه آمد و موبد موبدان / هر آنکس که بود از رد و بخردان
فراوان بگفتند با او ز پند / سخنها که بودی ورا سودمند
بران تخت شاهیش بنشاندند / بسی زر و گوهر برافشاندند
چو بنشست بر گاه گفت ای ردان / بجویید رای و دل بخردان
شما را بزرگیست نزدیک من / چو روشن شود رای تاریک من
به گیتی هر آنکس که نیکی کند / بکوشد که تا رای ما نشکند
هر آنکس کجا باشد او بدسگال / که خواهد همی کار خود را همال
نخستین به پندش توانگر کنم / چو نپذیرد از خونش افسر کنم
هرآنگه که زین لشکر دین‌پرست / بنالد بر ما یکی زیردست
دل مرد بیدادگر بشکنم / همه بیخ و شاخش ز بن برکنم
مباشید گستاخ با پادشا / بویژه کسی کو بود پارسا
که او گاه زهرست و گه پای‌زهر / مجویید از زهر تریاک بهر
ز گیتی تو خوشنودی شاه‌جوی / مشو پیش تختش مگر تازه‌روی
چو خشم آورد شاه پوزش گزین / همی خوان به بیداد و دادآفرین
هرآنگه که گویی که دانا شدم / به هر دانشی بر توانا شدم
چنان دان که نادان‌تری آن زمان / مشو بر تن خویش بر بدگمان
وگر کار بندید پند مرا / سخن گفتن سودمند مرا
ز شاهان داننده یابید گنج / کسی را ز دانش ندیدم به رنج
برو مهتران آفرین خواندند / ز دانایی او فرو ماندند
برفتند خشنود ز ایوان اوی / به یزدان سپرده تن و جان اوی
بدآنگه که پیروز شد سوی جنگ / یکی پهلوان جست با رای و سنگ
که باشد نگهبان تخت و کلاه / بلاش جوان را بود نیکخواه
بدان کار شایسته بد سوفزای / یکی نامور بود پاکیزه‌رای
جهاندیده از شهر شیراز بود / سپهبددل و گردن‌افراز بود
هم او مرزبان بد بزابلستان / ببست و بغزنین و کابلستان
چو آگاهی آمد سوی سوفزای / ز پیروز بی‌رای و بی‌رهنمای
ز مژگان سرشکش برخ برچکید / همه جامهٔ پهلوی بردرید
ز سر برگرفتند گردان کلاه / به ماتم نشستند با سوگ شاه
همی‌گفت بر کینهٔ شهریار / بلاش جوان چون بود خواستار
بدانست کان کار بی‌سود شد / سر تاج شاهی پر از دود شد
سپاه پراگنده را گرد کرد / بزد کوس وز دشت برخاست گرد
فراز آمدش تیغزن صد هزار / همه جنگجوی از در کارزار
درم داد و آن لشکر آباد کرد / دل مردم کینه‌ور شاد کرد
فرستاده‌ای خواند شیرین‌زبان / خردمند و بیدار و روشن‌روان
یکی نامه بنوشت پر داغ و درد / دو دیده پر از آب و رخسار زرد
به نامه درون پندها یاد داد / ز جمشید و کیخسرو کیقباد
وزان پس فرستاد نزد بلاش / که شاها تو از مرگ غمگین مباش
که این مرگ هر کس نخواهد چشید / شکیبایی و نام باید گزید
ز باد آمده باز گردد بدم / یکی داد خواندش و دیگر ستم
کنون من به دستوری شهریار / بسیجم برین گونه بر کارزار
کزین کینه و خون پیروز شاه / بنالد ز چرخ روان هور و ماه
فرستاده زین روی برداشت پای / وزان سوی گریان بشد باز جای
بیاراست لشکر چو پر تذرو / بیامد ز زاولستان سوی مرو
یکی مرد بگزید بیداردل / که آهسته دارد به گفتار دل
نویسندهٔ نامه را گفت خیز / که آمد سر خامه را رستخیز
یکی نامه بنویس زی خوشنواز / که ای بی‌خرد روبه دیوساز
گنهکار کردی به یزدان تنت / شود مویه گر بر تو پیراهنت
به شاه آنک تو کردی ای بیوفا / ببینی کنون زور تیغ جفا
به کشتی شهنشاه را بی‌گناه / نبیره جهاندار بهرام شاه
یکی کین نو ساختی در جهان / که آن کینه هرگز نگردد نهان
چرا پیش او چون یکی چابلوس / نرفتی چو برخاست آوای کوس
نیای تو زین خاندان زنده بود / پدر پیش بهرام پاینده بود
من اینک به مرو آمدم کینه‌خواه / نماند به هیتالیان تاج و گاه
اسیران و آن خواسته هرچ هست / که از رزمگاه آمدستت بدست
همه بازخواهم به شمشیر کین / بخ مرو آورم خاک توران زمین
نمانم جهان را بفرزند تو / نه بر دوده و خویش و پیوند تو
بفرمان یزدان ببرم سرت / ز خون همچو دریا کنم کشورت
نه کین باشد این چند گویم دراز / که از کین پیروز با خوشنواز
شود زیر خاک پی من تباه / به یزدان روانش بود دادخواه
فرستاده با نامهٔ سوفزای / بیامد چو شیر دلاور ز جای
چو آشفته آمد بر خوشنواز / بشد پیش تخت و ببردش نماز
بدو داد پس نامهٔ سوفزای / همی‌بود یک چند پیشش بپای
نویسندهٔ نامه را داد و گفت / که پنهان بگوی آنچ نرمست و زفت
به مهتر چنین گفت مرد دبیر / که این نامه پر گرز و تیغست و تیر
شکسته شد آن مرد جنگ‌آزمای / ازان پر سخن نامهٔ سوفزار
هم اندر زمان زود پاسخ نبشت / سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت
نخستین چنین گفت کز کردگار / بترسیم وز گردش روزگار
که هر کس که بودست یزدان‌پرست / نیاورد در عهد شاهان شکست
فرستادمش نامهٔ پندمند / دگر عهد آن شهریار بلند
برو خوار بود آنچ گفتم سخن / هم اندیشهٔ روزگار کهن
چو او کینه‌ور گشت و من چاره‌جوی / سپه را چو روی اندر آمد به روی
به پیروز بر اختر آشفته شد / نه برکام من شاه تو کشته شد
چو بشکست پیمان شاهان داد / نبود از جوانیش یک روز شاد
نیامد پسند جهان‌آفرین / تو گویی که بگرفت پایش زمین
هر آنکس که عهد نیا بشکند / سر راستی را بپای افگند
چو پیروز باشد به دشت نبرد / شکسته بکنده درون پر ز گرد
گر آیی تو ایدر هم آراستست / نه جنگ و نه جنگ‌آوران کاستست
فرستاده با نامه تازان ز جای / به یک هفته آمد سوی سوفزای
چو برخواند آن نامه را پهلوان / به دشنام بگشاد گویا زبان
ز میدان خروشیدن گاودم / شنیدند و آوای رویینه خم
بکش میهن آورد چندان سپاه / که بر چرخ خورشید گم کرد راه
برین همنشان روز بگذاشتند / همی راه را خانه پنداشتند
چو آگاهی آمد سوی خوشنواز / به دشت آمد و جنگ را کرد ساز
به پیکند شد رزمگاهی گزید / که چرخ روان روی هامون ندید
وزین روی پر کینه دل سوفزای / به کردار باد اندر آمد ز جای
چو شب تیره شد پهلوان سپاه / به پیلان آسوده بربست راه
طلایه همی‌گشت بر هر دو سوی / جهان شد پر آواز پرخاشجوی
غو پاسبانان و بانگ جرس / همی‌آمد از دور بر پیش و پس
چنین تا پدید آمد از میغ شید / در و دشت شد چون بلور سپید
دو لشکر همی جنگ را ساختند / درفش بزرگی برافراختند
از آواز گردان پرخاشخر / بدرید مر اژدها را جگر
هوا دام کرکس شد از پر تیر / زمین شد ز خون سران آبگیر
ز هر سو ز مردان تلی کشته بود / کرا از جهان روز برگشته بود
بجنبید بر قلبگه سوفزای / یکایک سپاه اندر آمد ز جای
وزان روی با تیغ کین خوشنواز / بپیچید و آمد به تنگی فراز
یکی تیغ زد بر سرش سوفزای / سپاه اندر آمد به تندی ز جای
بجست از کف تیغزن خوشنواز / به شیب اندر انداخت اسب از فراز
بدید آنک شد روزگارش درشت / عنان را بپیچید و بنمود پشت
چو باد دمان از پسش سوفزای / همی‌تاخت با نیزهٔ سرگرای
بسی کرد زان نامداران اسیر / بسی کشته شد هم بپیکان و تیر
همی‌تاخت تا پیش لشکر رسید / بره بر بسی کشته و خسته دید
ز بالا نگه کرد پس خوشنواز / سپه را به هامون نشیب و فراز
همه دشت پرکشته و خواسته / شده دشت چون چرخ آراسته
سلیح و کمرها و اسب و رهی / ستام و سنان و کلاه مهی
همی‌برد هر کس بر سوفزای / تلی گشته چون کوه البرز جای
ببخشید یکسر همه بر سپاه / نکرد اندر آن چیز ترکان نگاه
به لشکر چنین گفت کامروز کار / به کام ما بد از روزگار
چو خورشید بنماید از چرخ دست / برین دشت خیره نباید نشست
به کین شهنشاه ایران شویم / برین دز به کردار شیران شویم
همه لشکرش دست بر برزدند / همی هر کسی رای دیگر زدند
برین همنشان تا ز خم سپهر / پدید آمد آن زیور تاج مهر
تبیره برآمد ز پرده‌سرای / نشست از بر باره بر سوفزای
فرستاده‌ای آمد از خوشنواز / به نزدیک سالار گردن‌فراز
که از جنگ و پیکار و خون ریختن / نباشد جز از رنج و آویختن
دو مرد خردمند نیکو گمان / به دوزخ فرستیم هر دو روان
اگر بازجویی ز راه ردی / بدانی که آن کار بد ایزدی
نه بر باد شد کشته پیروزشاه / کز اختر سرآمد بدو سال و ماه
گنهکار شد زانک بشکست عهد / گزین کرد حنظل بینداخت شهد
کنون بودنی بود و بر ما گذشت / خنک آنک گرد گذشته نگشت
اسیران وز خواسته هرچ بود / ز سیم و زر و گوهر نابسود
ز اسب و سلیح و ز تاج و ز تخت / که آن روز بگذاشت پیروزبخت
فرستم همه نزد سالار شاه / سراپرده و گنج و پیل و سپاه
چو پیروزگر سوی ایران شوی / به نزدیک شاه دلیران شوی
نباشد مرا سوی ایران بسیچ / تو از عهد بهرام گردن مپیچ
شهنشاه گیتی ببخشید راست / مرا ترک و چین است و ایران تو راست
چو بشنید پیغام او سوفراز / بیاورد لشکر به پرده‌سرای
فرستاده را گفت پیش سپاه / بگوی آنچ بشنیدی از رزمخواه
بیامد فرستادهٔ خوشنواز / بگفت آنچ بود آشکارا و راز
چنین گفت لشکر که فرمان تو راست / بدین آشتی رای و پیمان تو راست
به ایران نداند کسی از تو به / بما بر تویی شاه و سالار و مه
چنین گفت با سرکشان سوفزای / که امروز ما را جزین نیست رای
کزیشان ازین پس نجوییم جنگ / به ایران بریم این سپه بی‌درنگ
که در دست ایشان بود کیقباد / چو فرزند پیروز خسرو نژاد
همان موبد موبدان اردشیر / ز لشکر بزرگان برنا و پیر
اگر جنگ سازیم با خوشنواز / شودکار بی‌سود بر ما دراز
کشد آنک دارد ز ایران اسیر / قباد جهانجوی چون اردشیر
اگر نیستی در میانه قباد / ز موبد نکردی دل و مغز یاد
گر او را ز ترکان بد آید بروی / نماند به ایران جز از گفت و گوی
یکی ننگ باشد که تا رستخیز / بماند میان دلیران ستیز
فرستاده را نغز پاسخ دهیم / درین آشتی رای فرخ نهیم
مگر باز بینیم روی قباد / که بی او سر پادشاهی مباد
همان موبد پاکدل اردشیر / کسی را که بینید برنا و پیر
فرستاده را خواند پس پهلوان / سخن گفت با او به شیرین زبان
چنین گفت کاین ایزدی بود و بس / جهان بد سگالد نگوید بکس
بزرگان ایران که هستند اسیر / قبادست با نامدار اردشیر
دگر هر که دارید بر نای بند / فرستید سوی منش ارجمند
دگر خواسته هرچ دارید نیز / ز دینار وز تاج و هرگونه چیز
یکایک فرستید نزدیک من / به پیش بزرگان این انجمن
به تاراج و کشتن نیازیم دست / که ما بی‌نیازیم و یزدان‌پرست
ز جیحون به روز دهم بگذریم / وزان پس پیی خاک را نسپریم
همه هرچ گفتم تو را گوش‌دار / چو رفتی یکایک برو برشمار
فرستاده هم در زمان گشت باز / بیامد گرازان بر خوشنواز
بگفت آنچ بشنید وزو گشت شاد / همانگاه برداشت بند قباد
همان خواسته سر به سر گرد کرد / کجا یافت از خاک و دشت نبرد
همان تخت با تاج پیروز شاه / چو چیز پراگندهٔ آن سپاه
فرستاد یکسر سوی سوفزای / به دست یکی مرد پاکیزه‌رای
چو لشکر بدیدند روی قباد / ز دیدار او انجمن گشت شاد
بزرگان همه خیمه بگذاشتند / همه دست بر آسمان داشتند
که پور شهنشاه را بی‌گزند / بدیدند با هرک بد ارجمند
همانگه فروهشت پرده‌سرای / سپهبد باسب اندر آورد پای
ز جیحون گذر کرد پیروز و شاد / ابا نامور موبد و کیقباد
چو آگاهی آمد به ایران زمین / ازان نیک‌پی مهتر بفرین
همان جنگ و پیکار با خوشنواز / ز رای چنان مرد نیرنگ‌ساز
همان موبد موبدان اردشیر / اسیران که بودند برنا و پیر
که از جنگ برگشت پیروز و شاد / گشاده شد از بند پای قباد
بیاورد و اکنون ز جیحون گذشت / ز ایران سپاهست بر کوه و دشت
خروشی ز ایران برآمد که گوش / تو گفتی همی کر شود زان خروش
بزرگان فرزانه برخاستند / پذیره شدن را بیاراستند
بلاش آن زمان تخت زرین نهاد / که تا برنشیند برو کیقباد
چو آمد به شهر اندرون سوفزای / بزرگان برفتند یک سر ز جای
پذیره شدن را بیاراست شاه / همی‌رفت با آنک بودش سپاه
بلاش آن زمان دید روی قباد / رها گشته از بند پیروز و شاد
مر او را سبک شاه در برگرفت / ز هیتال و چین دست بر سر گرفت
ز راه اندر ایوان شاه آمدند / گشاده‌دل و نیک‌خواه آمدند
بفرمود تا خوان بیاراستند / می و رود و رامشگران خواستند
همی‌بود جشنی نه بر آرزوی / ز تیمار پیروز آزاده‌خوی
همه چامه گر سوفزا را ستود / ببربط همی رزم ترکان سرود
مهان را همه چشم بر سوفزای / ازو گشته شاد و بدو داده رای
همه شهر ایران بدو گشت باز / کسی را که بد کینهٔ خوشنواز
بدان پهلوان دل همی شاد کرد / روان را ز اندیشه آزاد کرد
ببد سوفزای از جهان بی‌همال / همی‌رفت زین گونه تا چار سال
نبودی جز آن چیز کو خواستی / جهان را به رای خود آراستی
چر فرمان او گشت در شهر فاش / به خوبی بپرداخت گاه از بلاش
بدو گفت شاهی نرانی همی / بدان را ز نیکان ندانی همی
همی پادشاهی به بازی کنی / ز پری وز بی‌نیازی کنی
قباد از تو در کار داناترست / بدین پادشاهی تواناترست
به ایوان خویش اندر آمد بلاش / نیارست گفتن که ایدر مباش
همی‌گفت بی‌رنج تخت این بود / که بی‌کوشش و درد و نفرین بود