امیر معزی › شمارهٔ ۱۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بگرفت شها قضای بد دامن من / تا لشکر غم نشست پیرامن من
گر خست به تیر تو دل روشن من / بخت تو نگاه داشت جان در تن من