امیر معزی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشق شدم به ان بت عیار چون کنم / صَعب‌ است کار چارهٔ این کار چون کنم
در عمر خویش باخته‌ام عشق چند بار / هر بار صبر داشتم این بار چون‌ کنم
دل را به بند عشق گرفتار کرده‌ام / جان را به دست هجر گرفتار چون‌ کنم
گوید مرا که در غم و تیمار صبر کن / بیهوده صبر در غم و تیمار چون‌ کنم
گر گیرم آن دو زلف و بگیرم مُکابره / تدبیر آن عقیق شَکّربار چون کنم
جان است و دیده ان بت خورشید رخ مرا / با جان دیده وحشت و آزار چون‌ کنم
چون آسمان فکند مرا در بلای او / با آسمان خصومت و پیکار چون‌ کنم
گیرم کنم ز غمزهٔ غمّار او حذر / با آن بریده طرهٔ طرار چون کنم
شرح بلای آن بت ز اندازه درگذشت / این شرح پیش سید احرار چون کنم
از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند / بی‌ او قرار و صبرم از این بیشتر نماند
روشن همی نبینم بی روی او جهان / گویی به دیدگان من اندر بصر نماند
خونِ جگر ز دیده بپالود آنچه بود / پرخون بماند دیده و خون جگر نماند
در روزگار وصل مرا بود سیم و زر / چون هر دو خرج‌ کردم چیز دگر نماند
هجر آمد و ز اشک رخم کرد سیم و زر / آگاه شد مگر که مرا سیم و زر نماند
از عشق آن دهان که سخن هست از او اثر / گشتم چنان که جز سخن از من اثر نماند
زرّین یکی خیالم و اندر دو چشم من / الا خیال آن صنمِ سیم بر نماند
فریاد از آن نگار که از عشق او مرا / جز رنجِ دل ذخیره و جز دردِ سر نماند
گر بی‌هنر بماند دلم در فراق او / اندر مدیح صدر اجل بی‌هنر نماند
آن بت که بر دلم در شادی فرازکرد / یک باره ابر دلم دری ازا مهر باز کرد
زلف جو سام بر دل مسکین من فکند / تا بر دلم جهان در خورشید باز کرد
بی‌خواب کرد چشم دلم در فراق خویش / تا از خیال خویش مرا بی‌نیاز کرد
رفتم به مسجد از پی او تا دعا کنم / مؤذّن ز چشم من در مسجد فراز کرد
گفتی همی خراب‌ کند او به چشم خویش / هر مسجدی که خلق درو در نماز کرد
آن شب چه بود یا رب کان ماهروی من / با من به خلوت اندر تا روز راز کرد
عذرش به جان شنیدم هر گه که عذر خواست / نازش به جان خریدم هرگه ‌که ناز کرد
پنداشتم که دوستی او حقیقت است / چون صبح بردمید حقیقت مجاز کرد
کوتاه‌ کرد دست مرا از دو زلف خویش / تا چون دو زلف خویش مرا شب دراز کرد
زان ماه دلنواز چو نومید شد دلم / آهنگ مدح مِهتر کِهتر نواز کرد
جانا امید من ز دل و جان بریده‌ گیر / هرچ آن بتر مرا ز فراق تو دیده گیر
پنهان زخلق جامهٔ صبرم دریده شد / در پیش خلق پردهٔ رازم دریده گیر
شخصم ز فُرقت تو چو زر کشیده شد / مویم ز حسرت تو چو سیم‌ کشیده گیر
بی‌چشم تو چو چشم تو بختم غنوده شد / بی‌زلف تو چو زلف تو قدم خمیده‌ گیر
از آتش دلم به ثریا رسید تف / از آب چشم من به ثَری نم رسیده‌ گیر
ای آهوی لطیف رمیده ز دام من / بی‌روی تو روان ز تن من رمیده گیر
گر وصل تو چو برق است از من‌ گذشته دان / ور هجر تو چو با دست آخر وزیده‌ گیر
برخاسته است فتنهٔ عشق تو از جهان / فتنه نشسته‌گیر و جهان آرمیده‌گیر
تا بس نه دیر قصهٔ ما داستان شود / صدر زمانه قصّهٔ ما را شنیده گیر
ملکِ زمین مُسَخَّر فرمان او شدست / دور فلک متابع پیمان او شدست
تارای او شدست نگهبان ملک شاه / حفظ خدای عرش نگهبان او شدست
حق روشن از طریقت و آیین او شدست / دین نافذ از عقیدت و ایمان او شدست
رای بشر به نقطهٔ اقبال شهریار / بر دایره است و دایره دوران او شدست
جان نبی و حیدر و زهرا و سِیِّدین / اندر بهشت شاکر احسانِ او شدست
چون جان او موافق آل پیمبرست / جان موافقان همه در جان او شدست
آن‌کس‌که دست او گهر افشاند در سَخا / محتاجِ خامهٔ گهر افشان او شدست
بی‌ وحی هست در دل او وهم انبیا / تدبیر و رای معجز بُرهان او شدست
وانکس که اهل عقل گزارند خدمتش / خدمتگزارِ حاجب و دربان او شدست
وان‌کس‌که گفته‌اند مر او را ثنا و مدح / امروز مدح‌ گوی و ثناخوان او شدست
او هست نایب نبی اندر شعار شرع / وین شاعر قدیمی حَسّان او شدست
بوالفضل کز فضایل او ملک نام یافت / اسعد که از سعادت او بخت‌ کام یافت
آن صاحبی که پیش خدای و خدایگان / از اعتقاد پاک قبولی تمام یافت
تا او به کار دولت و ملت بایستاد / ملت گرفت رونق و دولت نظام یافت
دهری چو اسب توسن بی‌زین و بی‌لگام / آهسته شد به عدلش وزین و لگام یافت
چون بر دوام بود به هر شهر خیر او / از شهریار منزلت او بر دوام یافت
گر مهتران به دنیا یابند احتشام / دنیا به دین و دانش او احتشام یافت
بس کس که او به جهد همی نام و نان نیافت / بی‌جهد در برستش او نان و نام یافت
یابد سلامت از حَدَثان هرکه بامداد / بر وی سلام کرد و جواب سلام یافت
در عالم ار امام اُ‌مَم خوانمش رواست / کاو را زمانه در همه عالم امام یافت
در وصف روزگارش و در نَعت دولتش / دست و زبان و خاطر مداح کام یافت
ای مهتری که هم حَسَب و هم نَسَب تو راست / روشن دوگوهر از نسب و از حسب توراست
موروث یافتی شرف از گوهر نسب / وز گوهر حسب شرف مکتسب تو راست
در ملک خسرو عرب و خسرو عجم / رسم عجم تو داری و لفظ عرب توراست
فتنه است بر جمال وکمال فریشته / تا با جمال عقال کمال ادب توراست
تا شب به هیچ وقت موافق به روز نیست / زیر قلم‌ موافقت روز و شب توراست
بر روی روز بوالعجبی‌ها کند ز شب / در کار روز و شب قلم بُوالعَجَب توراست
در روزگار اگر دل دنیا طلب بسی است / از خلق روزگار دل دین‌طلب توراست
چونانکه هست خیر تو بی‌ روی و بی‌ریا / جود و سخای بی‌سبب و بی‌سلب توراست
بر دهر واقفی تو به اندیشه و ضمیر / اندیشهٔ شگفت و ضمیر عجب توراست
دین از تو هست خرم و ملک از تو هست شاد / زیرا که از خلیفه و سلطان لقب تو راست
اقبال تو به عالم عِلوی عَلَم کشید / وز فخر بر صحیفهٔ دولت رقم کشید
تا برگرفت زیر قلم ملک شهریار / بر نام بدسگالَش گردون قلم کشید
وقتی‌ که بحر فتنه برآشفت وموج زد / دستت نهنگ‌وار عدو را به دم ‌کشید
چون از وجود خصمان تشویش ملک بود / تقدیر بر سر همه خط عدم‌ کشید
هرکس به جهد و عجز ز خصمت‌کشید رنج / او از خَدَم‌کشید و به فضل و کرم‌کشید
دل‌ها ز رنج و فتنه پراکنده گشته بود / تدبیر و رای تو همه دل‌ها به‌ هم کشید
درگاه شاه بیت حرم‌کرد و خلق را / از هر وطن به خدمت بیت‌الحَرم ‌کشید
بنمود مردی عرب و رادی عجم / بگشاد دست و شغل عرب در عجم ‌کشید
از دولت و سعادت او شادمانه شد / آن‌ کس که او نُحوست ایّامِ غم‌ کشید
آسوده شد عراق و خراسان به عدل او / وان‌کس که در عراق و خراسان ستم کشید
ای مجد ملک سلطان روزت خجسته باد / دست اجل ز من دامن عمرت ‌گسسته باد
شخصی‌ که یُمن و یسر ز تأیید او بود / همواره بر یَمین و یَسارت نشسته باد
بادی که از رضای خدایش بود نصیب / آن باد بر درخت بقای تو جسته باد
آبی ‌که مشتری کشد از چشمهٔ حیات / روی موافق توبرآن آب شسته باد
تیری ‌که برکشد زُحَل از جعبهٔ اجل / چشم منافق تو بدان تیر خسته باد
هر کس‌ که در وفای تو سوگند بشکند / پشت و دلش به زخم حوادث شکسته باد
بر ما در سعادت و شادی گشاده‌ای / بر تو در نحوست و اندوه بسته باد
تا شاخ سرو رسته بُوَد در میان باغ / سرو هنر ز باغ معالیت رسته باد
تا زلف دوست را به بنفشه صفت‌ کنند / همواره زان بنفشه به دست تو دسته باد
تا در جهان بهار و خزان را کنند وصف / جشن بهار و جشن خزانت خجسته باد