انوری › در مدح علاء الدین ابوعلی الحسن الشریف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخا / علاء دین که سپهریست از سنا و علا
خلاصهٔ همه اولاد خاندان نظام / خلاصهٔ به حقیقت خلاصهٔ به سزا
نظام داد مقامات ملک را به سخن / چنانکه کار مقیمان خاک را به سخا
خدایگان وزیران که در مراتب قدر / برش سپهر بود چون بر سپهر سها
شکسته طاعت او قامت صبی و مسن / ببسته قدرت او گردن صباح و مسا
سخن ز سر قدر برکشد به جذب ضمیر / درو نه رنگ صواب آمده نه بوی خطا
ز باد صولت او خاک خواهد استعفا / ز تف هیبت او آب گیرد استسقا
نهد رضا و خلافش اساس کون و فساد / دهد عتاب و نوازش نشان خوف و رجا
اگر نه واسطهٔ عقد عالم او بودی / چه بود فایده در عقد آدم و حوا
زه ای رکاب ثبات ترا درنگ زمین / زه ای عنان سخای ترا شتاب صبا
به درگه تو فلک را گذر به پای ادب / به جانب تو قضا را نظر به عین رضا
به زیر سایهٔ عدل تو فتنها پنهان / به پیش دیدهٔ وهم تو رازها پیدا
نواهی تو ببندد همی گذار قدر / اوامر تو بتابد همی عنان قضا
تو اصل دادن و دادی چو حرف اصل کلام / تو اصل دانش و دینی چو صوت اصل صدا
ز رشک طبع تو دارد مزاج دریا تب / گمان مبر که ز موج است لرزه بر دریا
صدف که دم نزند دانی از چه خاصیت است / ز شرم نطق تو وز رشک لؤلؤی لالا
ز نور رای تو روشن شده است رای سپهر / وگرنه کی رودی آفتاب جز به عصا
تو آن کسی که ز باران فتح باب کفت / مزاج سنگ شود مستعد نشو و نما
تویی که گر سخطت ابر ژاله بار شود / اجل برون نتواند شدن ز موج فنا
به صد قران بنزاید یکی نتیجه چو تو / ز امتزاج چهار امهات و هفت آبا
به سعد و نحس فلک زان رضا دهند که او / به خدمت تو کمر بسته دارد از جوزا
تبارک‌الله از آن آب‌سیر آتش‌فعل / که با رکاب تو خاکست و با عنانت هوا
به شکل آب رود چون فرو شود به نشیب / به سیر باد رود چون برآید از بالا
زمردین سمش اندر وغا به قوت جذب / ز دیده مهرهٔ افعی برون کشد ز قفا
مگر به سایهٔ او برنشاندش تقدیر / وگرنه کی به غبارش رسد سوار ذکا
به دخل و خرج عیاری که نعلش انگیزد / کند ز صحرا کوه و کند ز که صحرا
زمانه سیری کامروزش ار برانگیزی / به عالمی بردت کاندرو بود فردا
بزرگوارا من بنده گرچه مدتهاست / که بازماندم از اقبال خدمت تو جدا
جدا نبود زمانی زبان من ز ثنات / چه باخواص و عوام و چه در خلا و ملا
به نعت هرکه سخن رانده‌ام فزون آمد / همم مدیح ز اندازه هم طمع ز عطا
مگر به مدح تو کز غایت کمال و بهات / چنانک خواست دلم خاطرم نکرد وفا
سخن ببست مرا اندرین قصیده ز عجز / همی چه گویم بس نیست این قصیده گوا
اگر به مدح و ثنا هرکسی ستوده شود / تو آن کسی که ستوده به تست مدح و ثنا
به ناسزا چه برم بیش ازین مدایح خویش / سزای مدح تویی وتراست مدح سزا
به شبه و شکل تو گر دیگران برون آیند / زمانه نیک شناسد زمرد از مینا
خدای داند کز خجلت تو با دل ریش / که تا به مقطع شعر آمدستم از مبدا
همی چه گفتم گفتم که زیره و کرمان / همی چه گفتم گفتم که بصره و خرما
همیشه تا که بود در بقای عالم کون / امید عاقبت اندر حساب بیم و بلا
حساب عمر تو در عافیت چنان بادا / که چون ابد ز کمیت برون شود احصا
به هرچه گویی قول تو بر زمانه روان / به هرچه خواهی حکم تو بر ستاره روا
بر استقامت حال تو بر بسیط زمین / بر آسمان کف کف الخضیب کرده دعا