انوری › در مدح ناصرالملة والدین ابوالفتح طاهر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر محول حال جهانیان نه قضاست / چرا مجاری احوال برخلاف رضاست
بلی قضاست به هر نیک و بد عنان‌کش خلق / بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست
هزار نقش برآرد زمانه و نبود / یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست
کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد / که نقش بند حوادث ورای چون و چراست
اگر چه نقش همه امهات می‌بندند / در این سرای که کون و فساد و نشو و نماست
تفاوتی که درین نقشها همی بینی / ز خامه‌ایست که در دردست جنبش آباست
به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست / به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست
که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن / که اقتضای قضاهای گندب خضراست
چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیست / که بر طباع و موالید والی والاست
کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ / چگونه مولع آزار مردم داناست
نه هیچ عقل بر اشکال دور او واقف / نه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست
چه جنبش است که بی اولست و بی‌آخر / چه گردش است که بی‌مقطع است و بی‌مبداست
مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیست / که شرح آن به همه عمر ممکن است و رواست
زمانه را اگر این یک جفاست بسیارست / به جای من چه کز این صدهزار گونه جفاست
چو عزم خدمت آن بارگاه دید مرا / که صحن و سقفش بی غارهٔ زمین و سماست
چو دید کز پی تشریف نعمت و جاهم / چو بندگان ویم قصد حضرت اعلاست
به دست حادثه بندی نهاد بر پایم / که همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست
سبک به صورت و چونان گران به قوت طبع / که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست
نظر به حیله ز اعضا جدا نمی‌کندش / کراست بند بر اعضا که آن هم از اعضاست
عصاست پایم و در شرط آفرینش خلق / شنیده‌ای که کسی را به جای پای عصاست
اگر چه دل هدف تیر محنت است و غمست / وگرچه تن سپر تیغ آفتست و بلاست
ز روزگار خوشست این همه جز آنکه لبم / ز دست‌بوس خداوند روزگار جداست
خدایگان وزیران مشرق و مغرب / که در وزارت صاحب شریعت وزراست
سپهر فتح ابوالفتح طاهر آن صاحب / که بر سپهر کمالش سپهر کم ز سهاست
پناه ملت و پشت هدی و ناصر دین / که دین و ملت ازو جفت نصرتست وبهاست
جهان خواجگی و خواجهٔ جهان که به جاه / به خواجگان ممالک برش علو و علاست
زمانه ملکی کز کلک و خاتمش در ملک / هزار بند و گشاد و هزار برگ و نواست
ز بار حلمش در جرم خاک استسلام / ز تف قهرش در طبع آن استسقاست
ز قدر اوست که تار سپهر با پودست / ز عدل اوست که خار زمانه با خرماست
قضاش گفت به دستت دهم زمام جهان / زمانه گفت که او خود جهان مستوفاست
قدر نمود که حکم تو بر قضا فکنم / سپهر گفت که او خود به نفس خویش قضاست
در آن ریاض که طوبی نمود سایه به خلق / چه جای غمزهٔ بید وکرشمهای گیاست
در آن مصاف که خیل ملائکه صف زد / چه حد خنجر هندی و نیزهٔ بطحاست
به خط طاعت و فرمان درش وحوش و طیور / به زیر سایهٔ عدل اندرش رجال و نساست
ایا سپهر نوالی که پیش صدق سخات / سخای ابر دروغ و نوال بحر دغاست
به پیش رفعت تو چرخ گوییا پست است / به جای دانش تو عقل گوییا شیداست
ایا زمانه مثالی که امر و نهی ترا / به روزگار بدارند و کار دست و دهاست
تو آن کسی که ز بهر ثنا و مدحت تو / به مادح تو پر از روزگار مدح و ثناست
به درگه تو فلک را گذر به پای ادب / به جانب تو قضا را نظر به عین رضاست
عیار قدر تو آن اوجها که بر گردون / عیال دست تو آن موجها که در دریاست
ز شوق مجلس تست آن طرب که در زهره است / ز بهر خدمت تست آن کمر که بر جوزاست
توال دست ترا موج بحر و بذل سحاب / مسیر امر ترا بال برق و پای صباست
ز اعتدال هوایی که دولتت دارد / حماد را چو نبات انتمای نشو و نماست
فلک ز جود تو سازد لطیفهای وجود / مگر که منبع جود تو مصدر اشیاست
کف جواد ترا دهر خواست گفت سخی است / سپهر گفت مخوانش سخی که محض سخاست
جهان به طبع گراید به خدمت تو که تو / به ذات کل جهانی و کل او اجزاست
وجود خوف و رجا فرع خشم و حلم تواند / که خشم و حلم تو اصل مزاج خوف و رجاست
قضا چو ذات ترا دید گفت اینت عجب / جهان گذشت و هنوز اندرو تن تنهاست
اگر فنا در هستی به گل برانداید / ترا چه باک نه ذات تو مستعد فناست
وگر بقا نبود در جهان ترا چه زیان / بقا بذات تو باقی نه ذات تو به بقاست
چه هیکلست به زیر تو در که با تک او / بسیط گوی زمین همچو پهنه بی‌پهناست
تبارک‌الله از آن آب‌سیر آتش‌فعل / که با رکاب تو خاکست و با عنانت هواست
به وقت رفتن و طی کردن مسالک ملک / هواش فدفد و دریا سراب و که صحراست
نشیب و بالا یکسان شمارد از پی آنک / به کام او به جهان نه نشیب و نه بالاست
جهان‌نوردی کامروزش ار برانگیزی / به عالمیت رساند که اندرو فرداست
سپهر اگر بدل خویش صورتی سازد / برش چو صورت اسبی بود که بر دیباست
نه صاحبا ملکا ز آرزوی خدمت تو / دلم قرین عذابست و دیده جفت بکاست
ولیک آمدنم نیست ممکن از پی آن / که رفتنم به سرین و نشستنم به قفاست
همی به پشت چو کشتی سفر توانم کرد / که راه وادی دشوار و عبره چون دریاست
چنان مدان که تغافل نموده باشم از آن / که بر تباهی حالم همین قصیده‌گو است
بلی گناه بزرگ است اگرچه عذری هست / که گر بگویم گویند بر تو جای دعاست
ولیکن ار بدن مرده ریگ نیست چنان / که خدمت تو کند جان زار مانده کجاست
به من جواب و سؤال امور دیوان را / تعلقی نبود کان شعار و رسم شماست
سؤالکیست در این حالتم به غایت لطف / گمان بنده چنانست کان نه نازیباست
ز غایت کرم تست یا ز خامی من / که با گناه چنین منکرم امید عطاست
بدین دقیقه که راندم گمان کدیه مبر / به بنده، گرچه گدایی شعریعت شعر است
سرم به ظل عنایت بپوش بس باشد / که عمرهاست که در تف آفتاب عناست
همیشه تا به جهان اندرون ز دور فلک / شبست و روز و زین هر دو ظلمتست و ضیاست
شبت همیشه ز اقبال روز روشن باد / که روز روشن اقبال تو شب اعداست
به خرمی و خوشی بگذران جهان جهان / که هرچه جز خوشی و خرمی همه سوداست