قصیدهٔ شمارهٔ ۷۲ - در مدح میرآب مرو صاحب سعید صدر الدین نظامالملک
نماز شام چو کردم بسیج راه سفر / درآمد از درم آن سرو قد سیمینبر
ز تف آتش دل وز سرشک دیده شده / لب چو قندش خشک و رخ چو ماهش تر
در آب دیده همی گشت زلف مشکینش / چو شاخ سنبل سیراب در می احمر
مرا دلی ز غریوش چو اندر آتش عود / مرا تنی ز وداعش چو اندر آب شکر
چه گفت، گفت نه سوگند خوردهای به سرم / که هرگز از خط عشق تو برندارم سر
هنوز مدت یک هجر نارسیده به پای / هنوز وعدهٔ یک وصل نارسیده به سر
بهانهٔ سفر و عزم رفتن آوردی / دلت ز صحبت یاران ملول گشت مگر
چه وقت رفتن و هنگام کردن سفرست / سفر مکن که شود بر دلم جهان چو سقر
مرا درین غم وتیمار ودرد دل مگذار / ز عهد و بیعت و سوگند خویشتن مگذر
وگر به رغم دل من همی بخواهی رفت / از آن دیار خبرده مرا وزان کشور
کجاست مقصد و تا چند خواهی آنجا ماند / کجا رسیم دگر بار و کی به یکدیگر
چو این بگفت به بر در گرفتمش گفتم / که جان جان و قرار دلی و نور بصر
سفر مربی مردست و آستانهٔ جاه / سفر خزانهٔ مالست و اوستاد هنر
به شهر خویش درون بیخطر بود مردم / به کان خویش درون بیبها بود گوهر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای / نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر
به جرم خاک و فلک در نگاه باید کرد / که این کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر
ز دست فتنهٔ این اختران بیمعنی / ز دام عشوهٔ این روزگار دونپرور
همی به خدمت آن صدر روزگار شوم / که روزگار ازو یافتست قدر و خطر
نظام ملکت سلطان و صدر دین خدای / خدایگان وزیران وزیر خوب سیر
محمد آنکه ز جاهش گرفت ملت و ملک / همان نظام که دین ز ابتدا به عدل عمر
بزرگواری کاندر بروج طاعت اوست / مدبران فلک را مدار گرد مدر
بر شمایل حلمش نموده کوه سبک / بر بسایط طبعش نموده بحر شمر
چه دست او به سخا در چه ابر در نیسان / چه طبع او به سخن در چه بحر بیمعبر
شمر ز تربیت جود او شود دریا / عرض به تقویت جاه او شود جوهر
ز بیم او نچشد شیر شرزه طعم وسن / ز عدل او نبرد شور و فتنه رنج سهر
چو باز او شکرد صید او چه شیر و چه گرگ / چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر
سعادت ابدی در هوای او مدغم / نوایب فلکی در خلاف او مضمر
اگر به وجه عنایت کند به شوره نگاه / وگر ز روی سیاست کند به خاره نظر
شود به دولت او خاک شوره مهر گیا / شود ز هیبت او سنگ خاره خاکستر
به ابر بهمن اگر دست جود بنماید / عرق چکد ز مسامش به جای قطر مطر
چو دست دولت او بر زمانه بگشودند / کشید پای به دامن درون قضا و قدر
ایا به جاه و شرف با ستاره سوده عنان / و یا به جود و سخا گشته در زمانه سمر
ببرده نام ز فرزانگان به قدر و به جاه / ربوده گوی ز سیارگان به فخر و به فر
به روز بار ترا مهر بالش ومسند / به روز جشن ترا ماه مشرب و ساغر
کند نسیم رضای تو کاه را فربه / کند سموم خلاف تو کوه را لاغر
به حضرت تو درون تیر کلک مستوفی / به مجلس تودرون زهره ساز خنیاگر
ز تیر حادثه ایمن شد و سنان بلا / هر آفریده که کرد از حمایت تو سپر
به زیر سایهٔ عدل تو نیست خوف و رجا / ورای پایهٔ قدر تو نیست زیر و زبر
بجز در آینهٔ خاطر تو نتوان دید / ز راز چرخ نشان و ز علم غیب خبر
اگر ز حلم تو یک ذره بر سپهر نهند / قرار یابد ازو همچو کشتی از لنگر
نسیم لطف تو ار بگذرد به آتش تیز / ز شعلهاش گشاید به خاصیت کوثر
حسام قهر تو شخص اجل زند به دو نیم / چنان که ماه فلک را بنان پیغمبر
به نیش کژدم قهرت اگر قضا بزند / عدوت را که سیه روز باد و شوم اختر
به هیچ داروی و تریاک برنیارد خاست / ز خاک جز که به آواز صور در محشر
قدر ز شست تو بر اختران رساند تیر / قضا ز دست تو بر آسمان گشاید در
چه بارهایست به زیر تو در بنامیزد / که منزلیش بود باختر دگر خاور
هلال نعل فلک قامت ستاره مسیر / زمیننوردی دریا گذار که پیکر
به زور چرخ و به آواز رعد و جستن برق / به قد کوه و تن پیل و پویهٔ صرصر
گه درنگ ازو طیره خورده پای خیال / گه شتاب درو خیره مانده مرغ به پر
گه تحرک او منقطع صبا و دبور / بر تحمل او مضطرب حدید و حجر
درخش نعلش سندان و سنگ را در خاک / فروغ و شعله دهد همچو اختر و اخگر
بزرگوارا دریا دلا خداوندا / ترا سپهر سریرست و آفتاب افسر
ز شوق خدمت تو عمرها گذشت که من / چو شکرم در آب و چو عود بر آذر
بدان عزیمت و اندیشهام که تا ننهد / قضابه دست اجل بر به حنجرم خنجر
بجز مدیح توام برنیاید از دیوان / بجز ثنای توام بر نیاید از دفتر
ز نظم و نثر مدیح تو اندر آویزم / ز گوش و گردم ایام عقدهای گهر
نه نظم بلکه ازین درجهای پر ز نکت / نه نثر بلکه ازین درجهای پر ز درر
همیشه تا که بروید ز خاکها زر و سیم / همیشه تا که بتابد ز آسمان مه و خور
علو و رفعت تو همچو ماه باد و چو مهر / سرشک و چهرهٔ خصمت چو سیم باد و چو زر
تو بر میان کمر ملک بسته و جوزا / به پیش طالع سعدت همیشه بسته کمر
جهان مطیع و فلک تابع و ستاره حشم / زمان غلام و قضا بنده و قدر چاکر
درخت بخت حسود ترانه بیخ و نه شاخ / چو شاخ دولت خصم ترانه بار و نه بر