قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - در صفت بغداد و مدح ملک الامرا قطب الدین مودود شاه
خوشا نواحی بغداد جای فضل و هنر / کسی نشان ندهد در جهان چنان کشور
سواد او به مثل چون پرند مینا رنگ / هوای او به صفت چون نسیم جانپرور
به خاصیت همه سنگش عقیق لؤلؤبار / به منفعت همه خاکش عبیر غالیهبر
صبا سرشته به خاکش طراوت طوبی / هوا نهفته در آبش حلاوت کوثر
کنار دجله ز خوبان سیمتن خلخ / میان رحبه ز ترکان ماهرخ کشمر
هزار زورق خورشید شکل بر سر آب / بر آن صفت که پراکنده بر سپهر شرر
به وقت آنکه به برج شرف رسد خورشید / به گاه آنکه به صحرا کشد صبا لشکر
دهان لاله کند ابر معدن لؤلؤ / کنار سبزه کند باد مسکن عنبر
به شبه باغ شود آسمان به وقت غروب / به شکل چرخ شود بوستان به وقت سحر
به وقت شام همی این بدان سپارد گل / به گاه بام همی آن بدین دهد اختر
به رنگ عارض خوبان خلخی در باغ / میان سبزه درفشان شود گل احمر
شکفته نرگس بویا به طرف لالهستان / چنانکه در قدح گوهرین می اصفر
ستاک لاله فروزان بدان صفت که بود / زمشک و غالیه آکنده بسدین مجمر
نوای بلبل و طوطی خروش عکه و سار / همی کند خجل الحانهای خنیاگر
بدین لطافت جایی من از برای امید / به فال نیک گزیدم سفر به جای حضر
نماز شام ز صحن فلک نمود مرا / عروص چرخ که بنهفت روی در خاور
بدان صفت که شود غرقه کشتی زرین / به طرف دریا چون بگسلد ازو لنگر
به گرد گنبد خضرا چنان نمود شفق / که گرد خیمهٔ مینا کشیده شوشهٔ زر
ستارگان همه چو لعبتان سیماندام / به سوک مهر برافکنده نیلگون معجر
بنات نعش همی گشت گرد قطب چنان / که گرد حقهٔ فیروه گوهرین زیور
بر آن مثال همی تافت راه کاهکشان / که در بنفشهستان برکشیده صف عبهر
ز تیغ کوه بتابید نیم شب پروین / چنان که در قدح لاجورد هفت درر
سپهر گفتی نقاش نقش مانی گشت / که هر زمان بنگارد هزار گونه صور
ز برج جدی بتابید پیکر کیوان / به شکل شمع فروزنده در میان شمر
همی نمود درفشنده مشتری در حوت / چنان که دیدهٔ خوبان ز عنبرین چادر
ز طرف میزان میتافت صورت مریخ / بدان صفت که می لعل رنگ در ساغر
چنان که عاشق ومعشوق در نقاب گمان / بتافت تیر درافشان و زهرهٔ ازهر
به رسم لعبتبازان سپهر آینه رنگ / زمان زمان بنمودی عجایب دیگر
فلک به لعبت مشغول و من به توشهٔ راه / جهان به بازی مشغول و من به عزم سفر
درین هوس که خرامان نگار من برسید / بدان صفت که برآید ز کوه پیکر خور
فرو گسسته به عناب عنبرین سنبل / فرو شکسته به خوشاب بسدین شکر
همی گرفت به لؤلؤ عقیق در یاقوت / همی نهفت به فندق بنفشه در مرمر
ز عکس نرگس او مینمود بر زلفش / چنان که ریخته بر سبزه دانهای گهر
ز بس که بر رخ خورشید زد دو دست به خشم / گلش چو شاخ سمن گشت و برگ نیلوفر
به طعنه گفت که عهد و وفای عاشق بین / به طیره گفت که مهر و هوای دوست نگر
نبود هیچ گمانی مرا که دشمنوار / بدین مثال ببندی به هجر دوست کمر
مجوی هجر من و شاخ خرمی مشکن / متاب رخ ز من و جان خوشدلی مشکر
به جای ملحم چینی منه هوا بالین / به جای اطلس رومی مکن زمین بستر
خدای گفت حضر هست بر مثال بهشت / رسول گفت سفر هست بر مثال سقر
کجا شوی تو که بیروی من نیابی خواب / کجا روی تو که بیروی من نبینی خور
در این دیار به حکمت نیابمت همتا / درین سواد به دانش نبینمت همبر
کمینه چاکر علمت هزار افلاطون / کهینه بندهٔ فضلت هزار اسکندر
ز شکلهای تو عاجز روان بطلمیوس / ز حکمهای تو قاصر روان بومعشر
تو آنکسی که ز فضل تو فاضلان عراق / به خاک پای تو روشن همی کنند بصر
جواب دادم کای ماهروی غالیهموی / به آب دیده مزن بر دل رهی آذر
قرار گیر و ز سامان روزگار مگرد / صبور باش و ز فرمان ایزدی مگذر
هوا نکرد تن من بدین فراغ و وداع / رضا نداد دل من بدین قضا و قدر
ولیک حکم چنین کرد کردگار جهان / ز حکم او نتوان یافت هیچگونه مفر
به صبر باد فلک در حضر ترا ناصر / به عون باد ملک در سفر مرا یاور
وداع کرد بدینگونه چون برفت جهان / به سیم خام بیندود گنبد اخضر
به شکل عارض گلرنگ او همی تابید / فروغ خسرو سیارگان به مشرق در
غلاموار چو هنگام کوچ قافله بود / سوار گشتم بر کرهٔ هیون پیکر
پلنگ هیات و قشقاو دم گوزن سرین / عقاب طلعت عنقا شکوه طوطی پر
قوی قوائم و باریک دم فراخ کفل / دراز گردن و کوتاه سم میان لاغر
به وقت جلوهگری چون تذرو خوشرفتار / به گاه راهبری چون کلاغ حیلتگر
به گاه کینه هوا در دو پای او مدغم / به وقت حمله صبا در دو دست او مضمر
خروش دد بشنیدی ز روم در کابل / خیال موی بدیدی ز هند در ششتر
بدین نوند رسیدم در آن دیار و زمن / به گوش حضرت شاه جهان رسید خبر
مرا به حضرت عالی تقربی فرمود / به نام شاه بپرداختم یکی دفتر
هزار فصل درو لفظها همه دلکش / هزار عقد درو نکتها همه دلبر
بدان امید که شاه جهان شرف دهدم / شوم به دولت او نیکبخت و نیکاختر
به هر دو سال بسازم ز علم تصنیفی / برای دولت منصور خسرو صفدر
برین مثال بود یاد تازه در عقبی / برین نهاد بود نام زنده تا محشر
بماند نام سکندر هزار و پانصد سال / مصنفات ارسطو به نام اسکندر
جهان نخواست مرا بخت شاعری فرمود / که هیچ عقل نمیکرد احتمال ایدر
ز بحر خاطر من صد طویله در برسید / به مدح شاه جهان چون شدم سخنگستر
بدین فصاحت شعری که چشم دارد کور / بدین عبارت نظمی که گوش دارد کر
بدان خدای که در صنع خویش بیآلت / بیافرید بدین گونه چرخ پهناور
به نور علم که دانا بدو گرفت شرف / به ذات حلم که مردم بدو گرفت خطر
به فیض عقل مجرد که اوست منبع خیر / به لطف نفس مفارق که اوست مدفع شر
به نفس ناطقه کو راست پیل گردن نه / به روح عاقله کوراست شیر فرمانبر
به انتهای وجودات اولین ترکیب / به ابتدای مقولات آخرین جوهر
به هول جنبش محشر به حق مصحف مجد / به ذات ایزد بیچون به جان پیغمبر
به اعتقاد ابوبکر و صولت فاروق / به ترسکاری عثمان و حکمت حیدر
به زور رستم دستان و عدل نوشروان / به جاه خسرو ساسان و ماتم نوذر
به خاک پای جهان شهریار قطبالدین / که هست مفخر سوگند نامها یکسر
در این دیار ندانم کسی که وقت سخن / به جای خصم مناظر نشنیدم همبر
ز فضل خویش در این فصل هرچه میرانم / هر آنکسی که ندارد همی مرا باور
اگر چنان که درستی و راستی نکند / خدای بادبه محشر میان ما داور
هزار سال بقا باد شاه عالم را / که هست گردش گردون ملک را محور
پریر وقت سحر چون نسیم باد شمال / همی رساند به ارواح بوی عنبر تر
سرم ز خواب گران شد به من نمود هوس / خیال آن بت شمشاد قد نسرین بر
به لطف گفت که عمرت چگونه میگذرد / نبود گوش دلت را نصیحت کهتر
نگفتمت که مکن بد بجای وصلت من / که هرکسی که کند بد بدی برد کیفر
جواب دادم کای ماهروی سرد مگوی / که کار من شودی هرچه زود نیکوتر
ولیک شاه به فتح بلاد مشغولست / نمیکند به پرستندگان خویش نظر
به مهر گفت که چون نیستت به کام جهان / در این هوس منشین روزگار خویش مبر
به یک قصیدهٔ غرا بخواه دستوری / ز بارگاه خداوند تاج و زینت و فر
به شرم گفتم طبعم نمیدهد یاری / ز گفتهٔ تو اگر مدحتی بود در خور
به نام دولت مودود شاه بن زنگی / بیار و مردمی و دوستی بجای آور
به مدح شاه بخواند این قصیدهٔ غرا / ز نظم خویشتن آن رشک لعبت آزر