انوری › در مدح یکی دیگر از بزرگان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای در هنر مقدم اعیان روزگار / در نظم و نثر اخطل وحسان روزگار
آسان بر نفاذ تو دشوار اختران / پیدا بر ضمیر تو پنهان روزگار
نامانده چو تو اختر در برج شاعری / نابوده چون تو گوهر در کان روزگار
حلم ترا کمانه همی کرد آسمان / بگسست هر دو پلهٔ میزان روزگار
اخلاق تو سواد همی کرد لطف تو / پر شد بیاض و دفتر و دیوان روزگار
با عقل ترس ترسان گفتم که در ثنا / آنرا که هست زبدهٔ اعیان روزگار
لقمان روزگارش خوانم چه گفت گفت / جز انوری که زیبد لقمان روزگار
گفتم که چیست نام عدویش یکی بگوی / گفتا اگر ندانی کم‌دان روزگار
چشم زمانه کس به هنر مثل تو ندید / ای گشته در فصاحت سحبان روزگار
بر فرق شاه معنی بکرت نثار کرد / هر صامتی که بود در انبان روزگار
با آنکه موج بحر تو اندر سفینه رفت / ایمن شود ز غرقهٔ طوفان روزگار
دست قضا ز کاسهٔ جان لقمهٔ حیات / داده موافقت را بر خوان روزگار
پای قدر بمالش هرگونه حادثه / کرده مخالفت را بر نان روزگار
طفلان نطق صورت معنیت می‌کنند / پیوسته شهرتی به دبستان روزگار
سلطان داد و دین که ز تمکین و قدر اوست / در حل و عقد قدرت و امکان روزگار
چون در تو دید آنچه که هرگز ندیده بود / زان صد یکی ز جملهٔ انسان روزگار
کردت به خود گرامی و آن خود همی سزید / خود هرزه‌کار نبود سلطان روزگار
تیریز کرد دست حوادث ز آستینت / چون دامن تو دید و گریبان روزگار
از پشت دست پاره به دندان بکند چرخ / تا چون خوش آمدی تو به دندان روزگار
تا روزگار آن تو شد هرکه بخت را / گفت آن کیستی تو بگفت آن روزگار
با این همه نگشتی هرگز فریفته / چون دیگران به گربه در انبان روزگار
از بهر دفع سحرهٔ فرعون جهل را / کلکت عصای موسی عمران روزگار
در آرزوی روی تو عمری گذاشتم / پنهان ز چشم و گوش به دوران روزگار
آخر به دیدن تو دلم کرد شادمان / ای صد هزار رحمت بر جان روزگار
ز احسان روزگار غریقم ولیک نیست / بر من جوی ز منت احسان روزگار
ای خوانده مر ترا خرد از غایت لطیف / در باغ لطف دستهٔ ریحان روزگار
از روزگار عذر مرا بازخواه از آنک / گشتم غریق منت اقران روزگار
آنرا که نیست همت من او طفیلی است / کو سرگران شدست به مهمان روزگار
زین رو که روزگار نکو داردم همی / هستند نه سپهر ثناخوان روزگار
دادند مهتران لقبم انوری ولیک / چرخن نگر چه خواند خاقان روزگار
گر لاف‌پاش هست به نزدیک فاضلان / شعرم بروی دعوی برهان روزگار
ای خرسوار پیش کسی لاف می‌زنی / کوشد سوار فضل به میدان روزگار
نی‌نی به مدح باز شو و پس بگوی زود / کای ثابت از وجود تو ارکان روزگار
گرد کمیت وهم ترا در نیافتند / نی ابلق زمانه نه یک ران روزگار
در چشم همت تو نسنجد به نیم جو / نی کهنهٔ سپهر نه خلقان روزگار
جزوی ز رای تست چو نیکو نگه کنند / این روشنی که هست در ایوان روزگار
بی‌گوهر وجود تو در رستهٔ جهان / معلوم بود زینت دکان روزگار
بر چارسوق محنت هر دم عدوت را / آرد قضا به قوت و دستان روزگار
تیغ اجل کشیده و هر سو دویده نیک / آواز را که فرمان فرمان روزگار
گشتم خموش از آنکه اگر نفس ناطقه / ماند مصون همیشه ز حرمان روزگار
صد یک ز مدح تو نتوانم تمام گفت / صد بار اگر بگردم پایان روزگار