انوری › در مدح سلطان فیروز شاه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای بهمت برتر از چرخ اثیر / وز بزرگی دین یزدان را نصیر
برده حکمت گوی از باد صبا / کرده دستت دست برابر مطیر
ای جوان بختی که مثل و شبه تو / کس نیابد در خم گردون پیر
بنده امشب با جمال‌الدین خطیب / آن به رای و کلک چون خورشید و تیر
عزم آندارد که خود را یک نفس / باز دارد از قلیل و از کثیر
دیگکی چونان که دانی پخته است / همچو دیگر کارهای ما حقیر
خانه‌ای ایمن‌تر از بیت حرام / شاهدی نیکوتر از بدر منیر
تا به اکنون چیز لیزی داشتم / زانکه در عشرت نباشد زو گزیر
از ترش‌رویی و تاریکی که بود / چون جفای عصر و چون درد عصیر
گاو دوشای طربمان این زمان / خشک کرد از خشک سال فاقه شیر
یک صراحی باده‌مان ده بیش نه / ور دو باشد اینت کاری بی‌نظیر
تلخ همچون عیش بدخواه ملک / تیره نی چون روی بدگویی وزیر
از صفا و راستی چون عدل و عقل / وز خوشی و روشنی جان و ضمیر
رنگ او یا لعل چون شاخ بقم / ورنه باری زرد چون برگ زریر
گر فرستی ای بسا شکراکه من / از تو گویم با صغیر و با کبیر
ورنه فردا دست ما و دامنت / کای مسلمانان از این کافر نفیر
انوری بی‌خردگیها می‌کند / تو بزرگی کن برو خرده مگیر