قاآنی › در ستایش ملکزادۀ بی‌نظیر شهزاده اردشیر فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاه ختن چو دوش نهان شد به مکمنا / وز فرق سر فکند زر اندودگرزنا
با لشکری عظیمتر از جیش روم و روس / شاه حبش دو اسبه برآمد ز مکمنا
پوشیده از لآلی منثور جوشنی / بر جامهٔ سیاه‌تر از خز ادکنا
زراد چرخ بهر تن او ز اختران / از حلقهای سیم بهم بافت جوشنا
انجم چو یک طبق جو سیمین و آسمان / افسون برو دمیده چو جادوی جوزنا
مه موسی‌کلیم و خط‌کهکشان عصا / انجم‌گلهٔ شعیب و فلک دشت مدینا
چندین هزارگوی درخشنده از نجوم / گردان به‌گردگیتی بی‌زخم محجنا
من هردو چشم دوخته در چشم اختران / تا صبح و پر ز اخترم از دیده دامنا
ناگاه پیش از آنکه‌گزارم دوگانه‌یی / بهر یگانه ایزد دادار ذوالمنا
ماهم ز در درآمد ناشسته روی و موی / چهرش ز می شکفته چو یک باغ سوسنا
چون صبح صادقی ز پس صبح‌کاذبی / پیدا زگیسوانش بناگوش وگردنا
در فوج دلبران به صباحت مسلما / وز خیل نیکوان به ملاحت معینا
در بابلی چه ذقنش زلف عنبرین / هاروت‌وارگشته به موی سر آونا
یا نی منیژه‌گفتی آشفته‌کرده موی / از بخت واژگون به لب چاه بیژنا
گیسوکمند رستم و ابرو حسام سام / مژگان خدنگ آرش و قد رمح قارنا
زلف خمیده پشتش‌کفهٔ فلاخن است / وان‌گیسوان بافته بند فلاخنا
چشم مرا به چهرهٔ خوددوخت زانکه داشت / از تار زلف رشته و از مژه سوزنا
گفتم فرامشت شده ماناکه از سحاب / ریحان وگل دمیده زهر بوم و برزنا
وز پشت ابر تیره عیان قرص آفتاب / همچون نگین جم زکف آهریمنا
برکوه لاله چون شب مهتاب بشکفد / گویی به تیغ‌کوه چراغیست روشنا
گر سرخ بید را نبود رنج سرخ باد / گل‌گل چراست در چمنش لاله‌گون تنا
مانا شنیده‌یی‌که پی قتل تهمتن / غلطاند سنگی از زبرکوه بهمنا
نک سیل بهمنست‌که سنگ افکند زکوه / وان لالهٔ دمیده به دامن تهمتنا
در هاون عقیق شقایق نسیم صبح / از بس‌که سوده غالیه و مشک ولادنا
اینک سواد سودهٔ آن مشک و غالیه است / این داغ‌هاکه هست برآن سرخ هاونا
بر صحن باغ سرو چمن سایه افکند / هر صبح‌کافتاب بتابد به‌گلشنا
زانسان‌که سرو قامت میر زمانه هست / از فر بخت شه به جهان سایه افکنا
شیرکام ملک ملکزاده اردشیر / کز جود دست اوست خجل ابر بهمنا
فرماندهی‌که هست به فرخنده نام او / منشور ملک و نامهٔ ملت معنونا
از بیم تازیانهٔ قهرش ازین سپس / تا حشر توسنی نکند چرخ توسنا
ای آنکه به سحاب‌کفت ابر نوبهار / دودیست خشک مغزکه خیزد زگلخنا
در هرکجاکه خنجر تو خونفشان شود / روید ز خاک معرکه تا حشر روینا
حزم‌تو پیش از آنکه رود دانه زیر خاک / دردانه خوشه دیده ودر خوشه خرمنا
ماناکه عهد بسته و سوگند خورده‌اند / شمشیر جانستان تو با جان دشمنا
کاندم‌که می برآید شمشیرت از نیام / آید برون روان بد اندیشت از تنا
گر جان دهد ز جود تو سائل شگفت نیست / میرد چراغ چونکه فزاییش روغنا
درگوش تو ز فرط شجاعت به روز رزم / خوشتر صهیل ارغون ز آواز ارغنا
در هر فن از فنون هنر بس‌که ماهری / خوانندت اوستادان استاد یکفنا
آن به‌که بدسگال تو زیرزمین رود / کش بر تمام روی زمین نیست مأمنا
نبود عجب‌که بر دو جهان سایه افکند / چتر ترا ز بس‌که فراخست دامنا
در چینه دان همت سیمرغ جود تو / انجم دو‌دانه‌کنجد و یک مشت ارزنا
کوه از نهیب‌گرز تو خواهد به روز رزم / بیرون دود چو رشته ز سوراخ سوزنا
سرهنگ بی‌سپاه بود خازنت ازانک / از ترکتاز جود تو خالیست مخزنا
اسلام شد قوی ز تو چونانکه سوی حج / هرسال پابرهنه شتابد برهمنا
رفتم‌کنم به خصم تو نفرین سپهرگفت / زین مرده درگذرکه نیرزد به شیونا
از حرص جود طبع تو خواهدکه سیم و زر / جاوید سکه‌کرده برآید ز معدنا
از چهر زرد و بخت سیاه و سرشک سرخ / خصم توگشته است سراپا ملونا
ای قهرمان ملک تو دانی‌که پیش من / دانشوران چیره زبانند الکنا
جز چرب‌گفتهاکه بود دست پخت من / شعری قبول می نکند طبع روشنا
زانسان‌که چشم‌گرسنه بر خوان مهتران / اول دود به جانب مرغ مسمنا
ور شعر دیگران بگزیند به شعر من / کژ طبع جاهلی‌که پلید است وکودنا
نزل سپهر را چه زیان‌گر پیاز و سیر / خواهد یهود در عوض سلوی و منا
تنها جز آفرین نشنیدم ز هیچ‌کس / هی هی تفو به‌گردش‌این چرخ ریمنا
من‌از چرا نشد صله عاید به هیچ نحو / در نحو عاید وصله خواهد اگر منا
یا من‌نه آن منم‌که صله‌هست و عایدش / ورآن منم چه شد صله و عاید منا
ارجوکزین سپس‌ دهدم فیض‌عام تو / دینار بار بار و زر و سیم من منا
نی نی هزار شکرکه ازکودکی هگرز / آرو شره نبوده مرا رسم و دیدنا
گنجی‌ مرا ز علم و هنر داده‌کردگار / کایمن بود زکاستن وکید رهزنا
گنجم درون خاطر و من دردمشق دهر / سرگشته بی‌سبب چو خداوند زهمنا
لیک آوخاکه چهرهٔ اهرون فکرتم / از غم شدست تیره‌تزاز روی اهرنا
طبعم عقیم‌گشت و به پنجه رسید سال / پنجاه ساله زن شود آری سترونا
تا شیر شرزه روی بتابد ز آتشا / تا مارگرزه سخت بپیچد به چندنا
خصم تو را ز آتش و آب سنان تو / در آب چشم‌و آتش دل باد مسکنا