دو قلاع کفرند با هم مصاحب / یکی تیغ خسرو یکیکلک صاحب
یکی خرمن ظلم را برق خاطف / یکیکشتهٔ عدل را مزن ساکب
یکی ضبط ملک عجم را مزاول / یکی ربط دین عرب را مواظب
یکی ماشطهٔ چهر ملک از مساعی / یکی واسطهٔ رزق خلق از مواهب
یکی حل و عقد اجل را ممارس / یکی رتق و فتق امل را مراقب
یکی زاهن و خود آهن دلان را / چو آهنربا روز پیکار جاذب
یکی ملک اجلال را جم عادل / یکی قلک اقبال را یم واهب
یکی ابر باذل یکی ببر با دل / یکی غیث وابل یکی لیث ساغب
یکی رافع فاقه ازکفکافی / یکی دافع فتنه از سهم صائب
هرآنچ اینکند با مخالف ز خامه / هرآنچ آنکند با معاند ز قاضب
نه باگله ذئبانکنند از براثن / نه با صعوه عقبانکنند از مخالب
یکی رایت مجد را چیست رافع / یکی آیت نجد راکیست ناصب
یکی با خطابش ثعالب ضیاغم / یکی با عتابش ضیاغم ثعالب
دوگوییست قاآنیا از دو بینی / یکیگوکه نبود دوگویی مناسب
زهی ز اهتزاز صبای قبولت / چه صابی صبی صاحب رای صائب
ز تاثیر تریاق لطفت عجب نی / که جدوار روید ز نیش عقارب
بکاخت ز آمد شد اهل حاجت / نبیندکسی چین در ابروی حاجب
شکال از قبولت به هرماس چیره / حمام از خطابت به سیمرغ غالب
پلنگان به صحرا نهنگان به دریا / ز خشم تو خائف ز قهر تو هارب
به توکج رود هرکه چون خط ترسا / بسوزاد قلبش چو قندیل راهب
به تن باز ناید ز انفاس عیسی / روانیکه از رحمتتگشته خائب
ز مکتوبهیی دادهکلکت جهان را / نظامیکه شاهان دهند ازکتائب
بر رفته سقف سرای جلالت / فلک چیست دانی نسیج العناکب
کنی آنچه با نامهیی در معارک / کنی آنچه با خامهیی در محارب
نه ترکان تورانکنند از عوالی / نهگردان ایرانکنند از قواضب
به تعجیل مضراب در چنگ چنگی / بجنبد قلمگر به دست محاسب
محاسب نه یک تن همه اهلگیتی / نه یک روز تا روز محشر مواظب
مداد آنچه نقش نوشتن پذیرد / اگر ماء جاری اگر طین لازب
قلم هرچه در دست بتوانگرفتن / ورق هرچه بهر نوشتن مناسب
به دیوان فضلت نیارندکردن / نه حصر محامد نه حد مناقب
زهی امر و نهی تو اندر ممالک / نفاذی که ارواح را در قوالب
در این مهکه باشد عمل پارسا را / کهی لف شارهگهی قص شارب
ز اندیشهٔ صوم و تشویش سرما / گروهی ز می برخی از توبه تائب
چنان سردگیتیکه با سیف قاطع / نگردد ز مرکب جدا پای راکب
چو موییکه در میفتد جرعهکش را / به خون سرشک اندران جسم ذائب
گرانگشته بیبادهٔ صاف ساغر / بر آنسانکه بیجان فرخنده قالب
چنان لعل دلبر بخندد صواعق / چنان چشم عاشق بگرید سحائب
کند ابر هاطل ز تقطیر ژاله / زمن را چوگردون پر از نجم ثاقب
همی هردم از برف زال زمانه / به عارض پریشانکند شعر شائب
مرا هست بیمهر ماهیکه بر من / بود مهر آن ماه چون روزه واجب
دو چشمش تعالی دو جادوی لاهی / دو زلفش تبارک دو هندوی لاعب
به ایوان خرامد غزالی غزلخوان / به میدان شتابد پلنگی مغاضب
عذار فروزانش در فرع فاحم / سهیل یمانیست در لیل ضارب
به خون تن من خضیبش انامل / ز دود دل من وسیمش حواجب
غزلخوان غزالیستکزگرگ غمزه / کند صید غژمان هژبر محارب
مرا چون پری دیده دیوانه سازد / چوگردد پریوارم از دیده غایب
پریدوش چون مهرهٔ اختران را / برون ریخت از حقه چرخ ملاعب
چو از قعر وارون چهی سنگ ریزه / ز چرخ معلق عیان شدکواکب
فروزنده دری در آن لیل اللیل / چو آویزهٔ در ز جعدکواعب
درآمد ز در آن بت مهر چهرم / پراکنده بر ماه مشک از دو جانب
خرامان و سرمست و مخمور و بیخود / شکستهکله تاب داده ذوائب
چو بنشست برخاستم از سر جان / سرودمکه ای جان به وصل تو راغب
دراین فصلواین ماهو این وقتو اینشب / من و وصل تو زهزه از این عجایب
فوالله ماکان من قبل هذا / فؤادی خبیراً بتلک الغرائب
لقد اسعف الدهرکل المقاصد / لقد انجح الجد جل المطالب
المت بنا نعمه الله بالحق / و همت و تمت علینا الرغائب
من الله مالت الینا الموائد / منالحق عالت علینا المواهب
تو وکوی من بخ بخ ای بخت مقبل / من و روی تو خهخهای دهر خاطب
شب و آفتاب آنگهیکوی مسکین / بیابان و آب آنگهیکام لائب
ز رویت چو روز است روشنکه امشب / پس از صبح صادق دمد صبحکاذب
مراد من ایدون چه باشد مرادت / بگو ای مراد ترا طبع طالب
بگفتا یکی چامه خواهم ملفق / به وصف زمستان و تعریف صاحب
به دستم شد آن شوشتر خامه جنبان / چو در دست بربط نوازان مضارب
به امداد آمه به نامه ز خامه / رقمکردم این چامهٔ نغز راتب
همی بارد از ابر بارنده راضب / چو از دست دستور واهب مواهب
فرو ریزد از این بخار مصاعد / لآلی چو ازکف رادش رغایب
بر اغبر هجوم آرد از ابر باران / چوگرد سرایشگه سان مواکب
سیه ابر برخیرهگردید گریان / چو بدخواه جاهش ز فرطکرائب
هوا سرد شد چون دم خصم جاهش / که درگرم دوزخ بماناد واصب
خنکگشت عالم چو جسم خلیلش / کهگلشن براو باد نار نوائب
شمر در بر آورد پولاد جوشن / چو برکین حضمان جاهش رکائب
چو جان بداندیش او در معارک / تن بینوایان نوان در مصاطب
شخ و تلگرنمایه آمد ز ژاله / چو از دست خدامش دامانکاسب
چو خون دل از دیدهٔ بد سگالش / همی آب باران روان از مثاعب
درخشان بهگردون ز هر سو بوارق / چو در بارگاهش عذارکواعب
خروشان همی رعد آمد پیاپی / چو در موکب اوکبوسکتائب
ز صرصر غصونگشت بیبرگ چونان / که خصمش ز پرخاش جویان ناهب
چو دندان زیبا و شاقان بزمش / شب و روز باران تگرگ از سحایب
چو خصمش درختان بر افسرده چونان / که هنگام سختی ابی روح قالب
همی تا فلک را چو یاران مخلص / بود امتثال اوامرش واجب
وثاقش بود از وشاقان مهرو / مزین چوگردون به شام ازکواکب
الا تاکه هرساله آید زمستان / ز مستان بزمش بلا باد هارب