قاآنی › وله ایضاً فی مدحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این خط بی‌خطا که به از نافهٔ ختاست / گر مشک چین ز طیب همی خوانمش خطاست
دارد ضیای اختر اگرچه سیاه‌روست / دارد بهای‌گوهر اگرچه شبه نماست
در راستی بود الفش قامت نگار / نونش اگرچه برصفت پشت من دوتاست
عینش هلال شکل و به معنی معاینه / عین عنایت ازل و عین مدعاست
بر صفحهٔ سپید سواد خطش چنانک / عکس سواد دیده به رخسار دلرباست
یا عکس روی تیرهٔ زنگی در آینه / یا نقش پای شبهه به مرآت اهتداست
یا بر بیاض روم نشان از سواد زنگ / یا برخد نکو اثر خط مشکساست
یا بهر چشم زخم حوادث نشان نیل / از دیرگه به ناصیهٔ بخت پادشاست
پیروزگر حسن شه غازی‌ که از نخست / دندان سپیدکردهٔ فرمان او قضاست
گردنکشی که تیغ جهانسوز او به رزم / هم‌ عهد بابلیه و همراز با فناست
خاک درش اگر چه بودکیما ولی / در جذب بوسهٔ لب احرار کهرباست
تیغش اگرچه بلع ‌کند صدهزار جان / باز از گرسنگی مثل شخص ناشتاست
هرچند جانور نه ولیکن به خوان رزم / از لقمهٔ حیات مهیای اشتهاست
ملکش چنان وسیع‌که در شهربند او / لفظی‌که نگذرد به زبان نام انتهاست
ای خسروی‌که فتح و ظفر را به روزگار / بر بخت مقتدای تو همواره اقتداست
از رشک روی ورای تو اعمی شد آفتاب / زانرویش ان خط‌وط شعاعی به‌کف عصاست
راه فناگرفت بلا در زمان تو / گر برکسی بلا رسد آن هم یقین بلاست
با ابر نسبت‌ کف راد تو کرد عقل / غافل ازینکه ابر نه دارای این عطاست
از برق خنده سرزدکاین عین تهمتست / وز رعد غو برآمد کاین محض افتراست
جولان زن است کوه تو آن خنگ توسنت / یا در نهادکوه‌ گران سرعت صباست
با پرتو ضمیر تو روشن نشدکه مهر / سرچشمهٔ ظلام و یا منبع ضیاست
گر عقل نکته‌سنج سراید که جای تو / بیرون بود ز جا همه‌گویندکاین بجاست
هر سنگ و گل که گشت لگدکوب رخش تو / از شوق چون نبات مهیای انتماست
هر کس ‌که ملتجی به تو شد پایه ‌اش فزود / جز بحر و کان ‌کشان ‌کف راد تو ملتجاست
کاری مکن‌که جود تو برکس ستم‌کند / آخر نه ابن دو را به سخای تو التجاست
دوزخ‌ شوی به ‌دشمن و جنت ‌شوی به‌ دوست / کاین مر مرا عقوبت و این مر مرا بلاست
چشمی به راه نیست به عهدت جز آنکه فتح / در ره ز انتظار تواش چشم بر قفاست
بس‌گوهر ثمین‌که ز جود تو بی‌ثمن / بس در بی‌بهاکه ز بذل تو بی‌بهاست
رو بند کرد مقدمت از دیده خسروان / شاها مگر غبار قدوم تو توتیاست
ازکار بسته رافت عامت‌گره‌گشود / غیر از دو زلف خوبان ‌کانهم گره‌ گشاست
چون دست برفرازی و شمشیر برکشی / گویی هلال بر زبر خط استواست
رمحت عصای موسی اگرنیست ازچه رو / در روز رزم درکف راد تو اژدهاست
بر تو چه جای مدح و ثنا هست ‌کز نخست / شایسته از وجود تو هم مدح و هم ثناست
آن به آن بر دعای تو ختم ثنا کنم / زیراکه حرز پیکر و تعویذ جان دعاست
تا نقطه‌ای‌که سرخط تدویر دایره است / هم انتهای دایره هم عین ابتداست
هرکس‌ که با تو چون خط پرگار کج رود / سرش‌بادا‌رچه هی نیزا اقتضاست