قاآنی › وله ایضاْ فی مدحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز این تویی شهاکه جهانت مسخرست / بر تارکت ز مهر جهانتاب افسرست
باز این منم ‌که طبع روانم سخن‌سر است / شیرشن کلام من به مثل تنگ شکرست
باز ای‌ تویی شها که سزاوار تست مدح / طبعت محیط فیض و کفت‌ کان‌ گوهرست
باز این منم‌که تا ز ثنای تو دم زنم / غمگین ز فکر روشن من مهر انور ست
باز این تویی‌که مهرهٔ اقبال بدسگال / از دستخون داو جلالت به ششدرست
باز این منم‌ که تهنیت‌آور به سوی من / روح ‌امامی از هری و مجد همگرست
باز این تویی ‌که حارس‌ کریاس شوکتت / طغرلتکین و اتسزو سلجوق و سنجرست
باز این منم‌که منبع جان‌بخش فکرتم / چون چشمهٔ زلال خضر روح‌پرورست
باز این تویی ‌که عرصهٔ جاهت چنان وسیع / کاندر برش مساحت ‌گیتی محقرست
باز این منم‌که هرکه نیوشد کلام من / گویدکه نیست شاعر ماهر فسونگرست
باز این تویی‌ که از تو گه رزم در هراس / گودرز و گیو و رستم و گستهم و نوذرست
باز این منم‌که داور اقلیم دانشم / ملک سخن به تیغ خیالم مسخر‌ست
باز این تویی‌که زیر نگین تو نه سپهر / با چار رکن و شش‌ ‌جهت و هفت‌ کشورست
باز این منم که طبع روان بخشم از سخن / گنجینهٔ پر از د‌ّر و یاقوت احمرست
باز این تویی‌ که تیغ جهان سوزت از گهر / چون ذوالفقار حامی دین پیمبرست
باز این منم‌که حجله‌نشینان فکر من / چون روی نوعروسان پُر زیب و زیورست
باز این تویی که سدهٔ‌ کاخ رفیع تو / با اوج‌عرش و سدره و طوبی برابرست
باز این منم که چون که مکرر کنم سخن / اندر مذاق خلق چو قند مکررست
باز این تویی ‌که چاکر کاخ جلال تو / رای و کی و نجاشی و خاقان و قیصرست
شاه جهان بهادر دوران حسن شه آنک / خورشید از خجالت رایش مکدرست
هوشنگ ملک‌پرور و جمشید ملک‌گیر / دارای تاج بخش و خدیو مظفرست
تا چرخ را مدار بود برقرار باد / زانرو که سیر چرخ ز عزمش مقررست