بر دلم صدهزار نیشترست / بلکه از صدهزار بیشترست
شرح یک ماجرا ز دردسرم / موجب صدهزار درد سرست
پیکرم آنچنان شدست ضعیف / که نهان همچو روح از نظرست
زین سبب درکفم ز غایت ضعف / خشک چوبی به گاه پویه درست
لاجرم گاه پویه پندارند / که عصایی به سحر ره سپرست
گر هلال اینچنین ضعیف شود / عاطل از سیر و جنبش و اثرست
کوه اگر بیند اینچنین آسیب / لرزهاش تا به حشر در کمرست
پیش اشک دو چشم خونبارم / قلزم اندر شمارهٔ شمرست
قامتم خم شدست همچو کمان / لیک در پیش تیر غم سپرست
تن افسردهام ز غایت ضعف / چون یکی چوب خشک بیثمرست
موی از تاب تب بر اندامم / بتر از نیش ناچخ و تبرست
در و بام سرایم از شیشه / راستگویی دکان شیشهگرست
همه لبریز از آن قبیل عرق / کش به چارم مزاج سرد و ترست
آه از آن شیشهای که چون کژدم / هیأتش دل شکاف زهره درست
لاطئی هست کاب شهوت آن / رافع رنج و دافع خطرست
دوستانم زنند دست به دست / که فلان ای دریغ محتضرست
آنچنان لاغرم که پنداری / پوستم زیر و استخوان زبرست
لاجرم هرکه مر مرا بیند / فاش گوید که این چه جانورست
حجرهٔ من زمین یونانست / بسکه در وی حکیم چارهگرست
دهنم از حرارت صفرا / از عفونت چوکام شیر نرست
لرز لرزان تنم ز شدت ضعف / چون دل خصم صدر نامورست
حاجی آقاسی آن جهان جلال / که جهانش به چشم مختصرست
آنکه رایش مدبر فلکست / وآنکه قدرش مربی قدرست
آنکه از مهر و کین او زاید / هرچه اندر زمانه خیر و شرست
جنبش خامهاش چو گردش چرخ / پایمرد صدور نفع و ضرست
لیک سیرش خلاف سیر سپهر / دوست را نفع و خصم را ضررست
طبع او بحر و گفت او گوهر / دست او ابر و جود او مطرست
آنچه ز آثار خلق نیک در اوست / از گمان و قیاس و وهم برست
ملکی هست در لباس بشر / کاین خلایق نه لایق بشرست
اگر از خود بُدی فروغ قمر / گفتمیکاو برای و رو قمرست
روی او نیست آفتاب سپهر / لیک چون آفتاب مشتهرست
خامهٔ او چو خام خسرو عهد / مادر فتح و دایهٔ ظفرست
با عتابش که هست مایهٔ مرگ / خون و جان جهانیان هدرست
دل و دستش بهگاه جود وکرم / غارتگنج و آفتگهرست
چون غزالی رمیده از صیاد / حزم او پیش بین و پس نگرست
لطف او روحبخش و روحافزا / قهر او جانستان و جان شکرست
ای بهشت جهانیان که جحیم / زاتش سطوت تو یک شررست
هر سخن کز لبت برون آید / خوشتر از آب چشمهٔ خضرست
جامهٔ شوکت و جلالت را / دیبهٔ نه سپهر آسترست
نوش درکام دشمنت نیش است / زهر درکام دوستت شیرست
صاحبا بندهٔ تو قاآنی / که خداوند دانش و هنرست
گلهها دارد از تغافل تو / لیک دلش از زبانش بیخبرست
هیچ گفتی کهینه چاکر من / مدتی شدکه غایب از نظرست
هیچگفتیکه درکدام محل / به کدامین سراچهاش مقرست
جد پاک تو مصطفی که بقدر / ذاتش از هرچه جز خدای برست
به سرای فلان یهود شتافت / دید چون خستهحال و خون جگرست
زادگان را مگر نه درگیتی / شیوهٔ جد و عادت پدرست
دوشگفتمکه پاکشم چندی / ز آستانتکه از سپهر برست
بازگفتمکه بنده در همه حال / از تولای خواجه ناگزرست
سایه جز پیرویگزیرش نیست / هرکجا کافتاب درگذرست
زبر و زیر زیر فرمانت / تا زمین زیر و آسمان زبرست