قاآنی › قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

که جلوه‌ کرد که آفاق پر ز انوارست / که رخ نمود که ‌گیتی تمام فرخارست
که لب‌ گشود ندانم‌ که از حلاوت او / به هرکجا که نظر می‌کنم نمکزارست
دگر ‌که آمد و زنجیر دل ‌که جنبانید / که بر نهاده چو مجنون به دشت و‌ کهسار است
چه تاک بود که بنشاند و کی رسید انگور / که هفت خم سپهر از شراب سرشارست
حدیث عش مگر رفت بر زبان‌کسی / که شور و ولوله درکوی و شهر و بازارست
ز خلق احمد مرسل مگر نسیمی خاست / که هرکجاگذرم تبت است و تاتارست
زُکام خواجه‌ گواهی بدین دهد گو‌یی / که این نسیم ز خلق رسول مختارست
چو نام خواجه برم جان بگیردم دامن / که روز عشرت احرار و وجد ابرارست
به جان خواجه‌ که از وصف عشق درمگذر / که عشق چاشنی روح و قوت احرارست
چو عندلیب سرودی ز سر عشق بگوی / که هر کجا که رود ذکر عشق گلزارست
به ناخن قلم آن جنگ ایزدی بنواز / که از حقایق بروی هزار اوتارست
اگرچه نیست ز انبوه خلق راه سخن / تو راز گوی ‌که محفل تهی ز اغیارست
حجاب بر نظر تست ورنه از سر صدق / به‌ چشم یاری در هرچه بنگری یارست
حدیث عشق بگو لیک بی‌زبان و سخن / که نطق و حرف و معانی حجاب انظارست
خموش گویا خواهی به ‌چشم خواجه نگر / که هر اشارت او یک ‌کتاب ‌گفتارست
به مهر خواجه نخست از خصال بد بگریز / که خوی بد گنه و مهر و استغفارست
تو را چو خوی بدی هست و خود اسیر خودی / چه احتیاج به زنجیر و بند و مسمارست
گمان مبر که به شب دزد را عسس‌ گیرد / که او به خوی بد خویشتن‌ گرفتارست
چگونه خاطرت از معرفت بود گلزار / ترا که از حسد و حرص سینه پر خارست
چو کاسه‌ایست نگونسار حرص تا صف حشر / به هیچ پر نشودکاسه چون نگونسارست
به مهر خواجه قدم زن به صدق قاآنی / که صدق شیوهٔ احرار و خوی اخیارست
ز صدق در ره او بر خود آستین‌افشان / از آنکه شرط نخستین عشق ایثارست
ز عشق دم‌زن و پروای هست و نیست مدار / اگرچه دم زدن از عشق‌کار دشوارست
به مدح عشق سخن هرشبی دراز کشم / چو صبح درنگرم یک دو مشت پندارست
یکی به خواجه نظرکن که از پس هفتاد / ز بهر راحت خلقش روان در آزارست
تو سست می‌روی و راه ‌سخت در پیشست / تو سنگ می‌زنی و آبگینه در بارست
هرآن سخن‌که نگویی ز عشق هذیانست / هر آن ‌کمر که نبندی ز صدق زنارست
دگر ز اهل ریا تات جان بود بگریز / که حق به جانب دردی‌کشان میخوارست
بکفش پارهٔ دردی کشان نمی‌ارزد / سری‌که بالش او از دو شبر دستارست
به زاری آنکه‌ کند صید خلق بازاری / خدا ز زاری بازاریانش بیزارست
ز بی‌خودی نفسی بی‌ریا برآوردن / به از ریاضت صد سالهٔ ریاکارست
دل شکسته دلیلست بر درستی صدق / کمال مرغ شکاری ‌کجی منقارست
در آب دیده دو صد نقش می نماید عشق / بر آب نقش‌ زدن‌ کار عشق مکارست
به‌غیر خواجه‌ که‌ نقش‌ دلست و صورت جان / ز عشق هرکه زند لاف نقش دیوارست
همین نه‌تنها مردم‌گیاه هست به چین / به شهر ما هم مردم‌ گیاه بسیارست
به احتیاط قدم نه به خاک وادی عشق / که خاک و خار بیابان عشق خونخوارست
هنوز از پس چندین هزار سال وصال / دو چشم عقل ز هجران عشق خونبارست
کراکه‌گامی محکم شود به مرکز عشق / به ‌گرد چنبر هستی چمان چو پرگارست
حکیم‌ گوید این نطفه‌ای‌ که‌ گردد شخص / نخست پارهٔ خونی پلید و مردارست
دگر سه روح که اندر دلست و مغز و جگر / بخار خون بود و تن بدان سه ستوار است
ز مرده زنده پدید آید اینت بوالعجبی / زهی لطیف و عظیما که صنع‌ جبارست
مرا گمان ‌که‌حکیم این سخن به تعمیه ‌‌گفت / که این حدیث نه از مردم هشیوارست
مگر ز خواجه شنیدم‌که هست روح دگر / که نام ه‌ر نسبت هستی بده‌ر سزاوارست
خمیرمایهٔ عشقست و دست پخت خدای / کلید مخزن امرست و گنج اسرارست
مشاعر همه اشیا ازو وزآن سببست / که‌کارشان همه تسبیح و حمد دادارست
شعور لازم‌ هستی است و انچه ‌گویی هست / همی به حکم خرد زان شعور ناچارست
مگر نه‌خانهٔ شش‌گوشه‌ای‌ که سازد نخل / برون ز فکرت اقلیدس و سنمارست
مگر نه‌ کاه چنان در جَهَد به‌ کاه ربا / چو عاشقی ‌که هوا‌خواه وصل دلدارست
نه عنکبوت تند تار بر به گرد مگس‌ / که داند آنکه شکار مگس‌کند تارست
نه آب و ‌گل ز پی لانه آو‌ررد خَطّاف / چنانکه‌ گویی از دیرباز معمارست
نه شاخ نیلوفر نارسیده برلب طاق / بتابد از طرفی کش به بام هنجارست
مگوکه خواجه ‌کیت بار داد و ‌گفت این حرف / گشوده درگه باری چه حاجت بارست
ولای خواجه مرا بی‌زبان سخن آموخت / زبان شمع‌ فروزنده چیست انوارست
همان ز خواجه شنیدم ‌که گفت خلق جهان / کرند ور نه در و بام پر ز گفتارست
به حق هر آنکه یکی قط‌رهٔ درست شناخت / چنان بدان که شناسای بحر زخّارست
چه مایه عالم بیرنگ‌ و بوی دارد عشق / که بر دو دیده ز هر یک هزار استارست
به چشم خفته نماید هزار شکل بدیع‌ / نبیند آنکه به پیشش‌ نشسته بیدارست
نپرسی این‌ همه اشیاکه بینی اندر خواب / کجاست جایش و باز این‌ چه شکل و مقدارست
نپرسی اینهمه الوان و چاشنی ز‌ کجاست / که در شمار بساتین و برگ اشجارست
نپرسی این‌ همه دستان‌‌ که می‌زنند طیور / یا بد معلمشان وین چه چنگ و مزمارست
رموز این همه اشیا رسول داند و بس / که مظهر‌‌ کرم کرد‌گار غفارست
محمد عربی قهرمان روز حساب / که لطف و قهرش میزان جنت و نارست
خدا و او بهم اینگونه عشق می‌ورزند / که کس نداند که عاشقست ‌و که یارست
بدان رسیده‌که‌گیردگناه رنگ ثواب / ز بس که رحمت او پرده‌پوش‌ و ستارست
ز بوی نرگس فرمود صالحان را منع‌ / ازین ملامت نرگس هنوز بیمارست
دلا ز مدح محمد به مدح خواجه گرای / که خواجه از پس او بر دو کون سالارست
پناه دولت اسلام حاجی آقاسی / که همچو دست ملک خامه‌اش‌‌‌ گهربارست