قاآنی › در ستایش امیر دیوان میرزا نبی خان فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن کیست که باز آمد و در بزم نظر کرد / جان و دل ما از نظری زیر و زبر کرد
آن برق یمانست‌که افتاد به خرمن / یا صاعقه‌یی بود که بر کوه ‌گذر کرد
خیزید و بگیرید و بیارید و بپرسید / زان فتنه که ناگاه سر از خانه بدر کرد
نی هیچ مگویید و مپویید و مجویید / من یافتم آن شعبده ‌کان شعبده‌گر کرد
آن‌یار منست‌ آن و همانست‌ و جز این نیست / صدبار چنین‌کرد و فزون‌کرد و بتر کرد
این است همان یار که هر روز دو صد بار / ناکرده یکی‌کار ز نوکار د‌رکرد
گه‌آمد و گه خست و گهی ‌رفت و گهی ‌بست / گه ساز سفرکرد و گه آهنگ حضرکرد
گه‌صلح وگهی جنگ وگهی نوش و گهی نیش / گه شد ز میان بی‌خبر و گاه خبر کرد
گاه از بر من رفت و دو صد نوع دغل باخت / گه بر سر من آمد و صدگونه حشر کرد
گه خادم و گه خائن و گه دشمن و گه دوست / گه دست به خنجر زد و گه سینه سپر کرد
گه‌ گفت نیم خادم و صدگونه قسم خورد / گه گفت نیم چاکر و صد شورش‌ و شر کرد
گه خانه‌نشین گشت و گهی خانه نشان داد / گه‌ خون ز رخم شست و گهی خون به ‌جگر کرد
گه رفت به اصطبل و گهی‌‌ گشت نمدپوش / گاهی ز قضا شکوه وگاهی ز قدرکرد
گاهی به فلان برد امان گاه به بهمان / گاهی به علی تکیه و گاهی به عمر کرد
از فضل امیرالامراء آمد و این بار / از بوسئکی چند لبم پر ز شکرکرد
یک روز چو بگذشت به ره دخترکی دید / مانند سگ عوعو زد و آهنگ قمرکرد
گاهی ز پی هدیه ز من شعر و غزل خواست / گاهی طلب جامه و آویزگهرکرد
گه موی سر زلف فرستاد به معشوق / وانرا ز گرفتاری خود نیک خبر کرد
گه نقل فرستاد وگهی جوزی بوان / گه بهر عرایض طلب‌ کاغذ زر کرد
گه نعل فکند از پی معشوق در آتش / گه زآتش عشقش‌ دل خود زیر و زبر کرد
گه شد به منجم ز پی ساعت تزویج / گه مشت به حمدان زد و نفرین به پدر کرد
گه خواست صد اندر صد و گه خواند عزیمه / گه از پی تحبیب دو صد فکر دگر کرد
گه‌گفت خداکاش مرا چشم نمی‌داد / کاو دید و دلم را هدف تیر خطر کرد
گه‌گفت مرا از همه آفاق دلی بود / دیدار نکویان دلم از دست بدر کرد
گه‌ گفت ‌که دیوانه شوم‌ گر نشد این ‌کار / وندر رخ من خیره چو دیوانه نظر کرد
من‌ گاه پی تسلیه‌ گفتم مکن این‌ کار / هشدار کزین حادثه بایست حذر‌ کرد
عشق چه و کشک چه و پشم چه فرو هل / وسواس تو عرض من و خون تو هدر کرد
رو جان پدر جلق زن و دلق به سر کش / هر دم به بتی دست نشاید به کمر کرد
خندید که این جان پدر جان پدر چند / هر چیز به من کرد همین جان پدر کرد
این جان پدر از وطن افکند مرا دور / این‌ جان پدر بین ‌که چه بر جان پسر کرد
قا آنیا تن زن و انصاف ده آخر / با یار خود اینقدر توان بوک و مگر کرد
من یار تو باشم تو به کارم نکنی میل / یزدان دل سختت مگر از روی و حجر کرد
این ‌گفت و خراشید رخ از ناخ‌ و پاشید / اشکی که به یک رشحه زمین را همه تر کرد
گفتم چکنم نیست مرا برگ عروسی / خود حاضرم ار هیچ توانی خر نر کرد
برتافت زنخدان مرا با سرانگشت / وندر رخ من ژرف نگاهی به عبر کرد
گفتا تو عروس منی ای خواجه بدین‌ حسن / کز روی تو زنگی به شب تار حذر کرد
خر گایم و نر گایم و آنگاه چنین زشت / ویحک که ترا بار خدا این همه خر کرد
گویند حکیمی تو که آباد شود فارس / خرتر ز تو آن کس که تو را نام بشر‌ کرد
گفتم به خدا هرچه‌‌ کنم فکر نیارم / کاری‌ که توان بر طلب سیم ظفر کرد
گفتا نه چنینست به یک روز توانی / یزدان نه مگر شخص ترا زاهل هنر کرد
شعری دو سه در مدح امیرالامرا‌ گوی / میری ‌که ترا صاحب این جاه و خط‌ر کرد
گفتم‌که من این قصه نگارم به علیخان / کش بار خدا پاک دل و نیک سیر کرد
شعر از من و سور از تو و سیم از کرم میر / نصرت ز خدایی که معانی به صور کرد
تا صورت این حال دهد عرضه بر میر / میری ‌که خدایش به سخا نام سمر کرد
گفتاکه نکوگفتی و تحقیق همین بود / وین ‌گفتهٔ حق در دل من نیک اثر کرد
محمود بود عاقبت میر که دایم / از همت او کشته‌ آمال شمر کرد
قاآنی ازین نوع سخن گفتن شیرین / بالله‌که توان‌ کام تو پر درّ و گهر کرد