قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - در ستایش نایب السلطنهٔالعلیه ولیعهد عباس شاه مبرور فرخ نیای پادشاه منصور و تفنن به مدح قایممقام فرماید
چون خواست کردگار که گیتی نظام گیرد / دولت قویم گردد ملت قوام گیرد
ملک رمیده از نو باز انقیاد جوید / دین شمیده از نو باز انظامگیرد
عباس شاه ملک ستان را نمود مُلهَم / تا زین نهد برابرش در کف حسام گیرد
اجزای امن از مددش التیام جوید / بنیاد جور از سخطش انهدامگیرد
آری چو شاه غازی آید به ترکتازی / شک نی که دین تازی از نو قوام گیرد
آریکند چو حیدر فتح قلاع خیبر / زان ملت پیمبر نظمی تمام گیرد
شه چون به خشم آید هوش عدو رباید / شاهین چو پرگشاید بیشک حمامگیرد
یکسو ملک به خنجر کشورگشا و صفدر / یکسو به خامهکشور قایممقامگیرد
آن سطوت مجسم این رحمت مصور / این خصم را به خامه آن یک به خام گیرد
آن مرز روم و روس به یک التفات بخشد / این ملک مصر و شام به یک اهتمام گیرد
آن نه سپهر و شش جهت از یک سنان ستاند / این چار رکن و هفت خط از یک پیام گیرد
این ملک ترک بر دو سه نوبی غلام بخشد / آن مرز نوبه با دو سه ترکی غلام گیرد
امسال آن بهکابل و زابل علم فرازد / سال دگر مدینهٔ دارالسلامگیرد
امسال آنخراج زگرگانج وکات خواهد / سال دگر منال ز کنعان و شام گیرد
امسال آن سمند به مرز خجند راند / سال دگر به مصر مر او را لگامگیرد
اهل هرات و بلخ مر او را رکاب بوسند / خلق عراق و فارس مر آن را لجام گیرد
آن در تحیر این که نخستین کجا شتابد / این در تفکر آنکه نخستین کدام گیرد
هم کلک او قصب ز جریر از صریر خواهد / هم خنگ این سبق سپهر از خرام گیرد
ای صدر راستان ولیعهد کاستانت / سقبت ز فر و پایه برین نه خیام گیرد
کاخ ترا ستاره پناه سپهر خواند / کف ترا زمانه کفیل انام گیرد
کلک تو حل و عقد جهان را کند کفایت / هر گه که تیغ خسرو جا در نیام گیرد
این خوی خاص تست که هر کاو ز خبث طینت / خود را زکینه با تو الدالخطام گیرد
عزت دهی و قرب فزایی و مال بخشی / تا باز نام جوید و تا باز کام گیرد
وین بهر آن کنی که عدو نیز در زمانه / در دل خیال جود ترا بر دوام گیرد
خلق تراست رایحهٔ گل عجب نه کز وی / خصم جهل نهاد به نفرت مشام گیرد
مانی به آفتاب که از مه کسوف یابد / یا آنکه مه به هر مه از او نور وام گیرد
صدرا چه باشد ار ز شمول عنایت تو / ناقابلی چو من سمت احتشام گیرد
ناکامی از عطای تو یک چند کام جوید / بینامی از سخای تو یک عمر نام گیرد
رای تو آینه است نباشد عجب که در وی / نقش خلوص من سمت ارتسام گیرد
یک مختصر عطای تو رایج کند هنر را / گو قاف تا به قاف جهان را لئام گیرد
ارجو جراحتی که ز دونان مراست در دل / از مرهم مراحم تو التیام گیرد
من خشکخوشهام تو غمامی مگرنه آخر / خوشیده خوشه برگ و نوا از غمام گیرد
گر جاهلی معاینه گوید که در زمانه / مشکلبودکهکار تو زین پس قوامگیرد
گویم به شاخ خشک نگه کن که ابر آزار / در حیلهٔ طراوتش از فیض عام گیرد
گر آفتاب مهر تو بر بخت من نتابد / از بخت من جهان همه رنگ ظلامگیرد
دورست خور ز تودهٔ غبرا ولی فروغش / هر بامداد عرصهٔ غبرا تمامگیرد
تا هر صباح لاله چو مستان به طرف بستان / بزم نشاط سازد و در دست جام گیرد
مهر تو سال و مه به ولی گنج و مال بخشد / قهر تو روز و شب ز عدو انتقام گیرد