قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده شجاع السطنه حسنعلی میرزا طابالله ثراه فرماید
غم و شادیستکه با یکدگر آمیختهاند / یا مه روزه به نوروز درآمیختهاند
درکفی رشتهٔ تسبیح و کفی ساغر می / راست با عقد ثریا قمر آمیختهاند
تردماغ از می شب خشکلب از روزهٔ روز / ورع خشک به دامان تر آمیختهاند
در کف شیخ عصا در کف میخواره قدح / اژدها با ید بیضا اثر آمیختهاند
همه را چهره چو صندل شده از رهزه ولی / صندلی هست که با دردسر آمیختهاند
مطرب و ناله نی واعظ و آوازه وعظ / لحن داود به صوت بقر آمیختهاند
تا چرا روزه به نوره,ز درآمیخته است / خلق با وی ز سرکینه درآمیختهاند
همه با روزه بجنگند و علاجش نکنند / روبهانندکه با شیر نر آمیختهاند
باز نوروز شود چیره هم آخرکهکنون / نیمی از خلق بدو بیخبر آمیختهاند
رورزهکس را ندهد چیز و کند منع ز خور / ابله آنانکه بدو بیثمر آمیختهاند
گرچه بر روزه به شورند هم آخر که سپاه / با ملوک از پی تحصیل خور آمیختهاند
خوان نوروز پر از نعمت الوان با او / زین سبب مردم صاحب هنر آمیختهاند
منع می هم ند زانرو با اه سپهی / همچو رندان جهان معتبر آمیختهاند
زاهدان را اگر از سبحهکرامت اینست / که یکی رشته به صد عقده بر آمیختهاند
ساقیان راست ازین معجزه کز ساغر می / آب و آتش را با یکدگر آمیختهاند
کرده در جام بلورین می چون لعل روان / نی نی الماس به یاقوت تر آمیختهاند
آتش طور عجین با ید بیضاکردند / نار نمرود به آب خضر آمیختهاند
باده درکام فروریخته از زرّین جام / خاوران گویی با باختر آمیختهاند
سرخ مرجان تر آمیخته با لؤلؤ خشک / تا به ساغر می مرجان گهر آمیختهاند
رنگ و بو داده بهمی لالهرخان از لب و زلف / یا شفق را به نسیم سحر آمیختهاند
کرده در جام هلالی می خورشید مثال / یا هلالیستکه با قرص خور آمیختهاند
قطرهیی آب بهم بسته که هیچش نم نیست / با روان آتش نمناک درآمیخته اند
آب بینم نگر و آتش پر نم که به طبع / هر نمش را به هزاران شرر آمیختهاند
اشک می پاککند خون جگر را گرچه / رنگ آن اشک به خون جگر آمیختهاند
نی خبر میدهد از عشق و خبردار مباد / گوش و هوشی که نه با آن خبر آمیختهاند
شکل ماریست که باده دهش نیست زبان / طبع زهرش به مزاج شکر آمیختهاند
چنگ در چنگ خوشآهنگی کز آهنگش / هوش شنوایی با گوش کر آمیختهاند
شاهدان بسته کمر کوهکشی را به میان / زان سرینهاکه به مویکمر آمیختهاند
هنت سین کز پی تحویل گذارند به خوان / گلرخان رنگی از آن تازهتر آمیختهاند
ساعد و سینه و سیما و سر و ساق و سرین / هفت سینآسا با سیم بر آمیختهاند
گویی از لخلخهٔ عود و سراییدن رود / بوی گل با دم مرغ سحر آمیختهاند
مهوشان قرص تباشیر ز اندام سفید / از پی راحت قلبکدر آمیختهاند
تا همی از زر و یاقوت مفرح سازند / می یاقوتی با جام زر آمیختهاند
گلعذاران شکرلب به علاج دل خلق / هر زمان از رخ و لب گلشکر آمیختهاند
همهمشکینخط وشیرینلبو سیمین عارض / نوبه و هند عجب با خزر آمیختهاند
نقشبندان قضا بر ز بر دیبهٔ خاک / نقشها تازهتر از شوشتر آمیختهاند
جعد سنبل جو زره عارض نسرین چو سپر / از پی کینه زره با سپر آمیختهاند
مقدم اهل خرد غالیهبو بسکه به باغ / عطرگل در قدم پی سپر آمیختهاند
شجر باغ چمان از چه ز تحریک صبا / گرنه روح حیوان با شجر آمیختهاند
حجر از فرط لطافت ز چه ناید به نظر / گرنه جان ملکی با حجر آمیختهاند
چشم نرگس ز چه بر طرف چمن حادثهبین / گرنه چشمش به خواص نظر آمیختهاند
از مطر زنده چرا پیکر بیجان نبات / دم عیسی نه اگر با مطر آمیختهاند
شاهد گل شده بازاری و از مقدم آن / نکهت نافه به هر رهگذر آمیختهاند
آب همرنگ زمرّد شده از بسکه به باغ / حشر سبزه بهر جوی و جر آمیختهاند
بسکه در نشو و نمایند ریاحینگویی / طبعشان زاب و گل بوالشر آمیختهاند
سوسن و عبهر و گل لاله و ریحان و سمن / رسته در رسته حشر در حشر آمیختهاند
گویی از خیل خدیوان معظم گه بار / نقش بزم ملک دادگر آمیختهاند
خسرو راد حسنشاه که از غایت لطف / روح پاکانش با خاک درآمیختهاند
جرأتانگیز ز بس موقف رزمشگویی / خاکش از زهرهٔ شیران نر آمیختهاند
یک الف ترهٔ خشکیست به خوانکرمش / هر تر و خشک که در بحر و بر آمیختهاند
اجر یکروزهٔ سگبان جلالش نبود / هرچه در خوان بقا ماحضر آمیختهاند
ابر و دریا نه ز خود اینهمهگوهر دارند / باکف داور فرخندهفر آمیختهاند
دوست سازست و عدو سوز همانا زنخست / طینتش را ز بهشت و سقر آمیختهاند
خاک راه تو شد اکسیر ز بس شاهانش / با بصر از پی کحل بصر آمیختهاند
روزی از گلشن خُلقت اثری گشت پدید / هشت جنت را زان یک اثر آمیختهاند
رقتی ار آتش قهرت شرری شد روشن / هفت دوزخ را زان یک شرر آمیختهاند
ظفر از جیش تو هرگز نشود دور مگر / طینت جیش ترا از ظفر آمیختهاند
پاس ایوان ترا شب همه شب انجم چرخ / دیده تا وقت سحر با سهر آمیختهاند
صارمت صاعقهٔ خرمن عمرست مگر / جوهرش با اجل جانشکر آمیختهاند
نیزه از بسکهگشاید رگ جان پنداری / با سنانش اثر نیشتر آمیختهاند
یابد آمیزش جان جسم یلان با جوشن / گویی ارواح بود با صور آمیختهاند
بسکه در خود یلان نیفکند جاگویی / خود ابطال به تیغ و تبر آمیختهاند
تیرها بسکه نشیند به زره پنداری / عاشقان با صنمی سیمبر آمیختهاند
پدران خنجر خونریز ز مغلوبی جنگ / روستموار به خون پسر آمیختهاند
پسران دشنهٔ فولاد ز سرگرمیکین / همچو شیرویه به خون پدر آمیختهاند
تیغت آنگاهکه بر فرق عدوگیرد جای / ماه نو گویی با باختر آمیختهاند
گاو سرگرز به دریایکفت پنداری / کوه البرز به بحر خزر آمیختهاند
گوهر نظم دلارای ترا قاآنی / راستیگرچه به سلکگهر آمیختهاند
خازنان ملک از بهر خریداری آن / هر دو سطرش به دو مثقال زر آمیختهاند
کم شود قیمتکالا چو فراوانگردد / با فراوانی کالا ضرر آمیختهاند
به دل و دست ملک بینکه دُرّ و گوهر را / بسکه بخشیده چسان با مدر آمیختهاند
تاکه همواره ز همواری و ناهمواری / که به نیک و بد دور قمر آمیختهاند
تلخی کام بود لازم شیرینی عیش / شهد با زهر و صفا با کدر آمیختهاند
تلخی کام تو دشنام تو بادا به عدو / گرچه دشنام تو هم با شکر آمیختهاند
وانچنان عیش تو شیرین که خود اقرار کنی / که ازو شربت جان بشر آمیختهاند