قاآنی › مطلع ثانی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کای ‌همچو ابر جود تو فایض به خشک و تر / چون مهر و ماه نام تو معروف بحر و بر
هم طپع بی‌قرین تو صراف بحر وکان / هم حزم پیش‌بین تو نقاد خیر و شر
از روی و رای تو دو بریدند مهر و ماه / وز لطف و عنف تو دو رسولند نفع و ضر
خیزد به عهد عدل تو از خار پرنیان / روید به دور مهر تو از سنگ جانور
روزی‌که زاد عدل تو معدوم شد ستم / روزی‌که خاست لطف تو منسوخ شد ضرر
دستت به بزم چون ملک‌العرش کام‌بخش / تیغت به رزم چون ملک‌الموت جان‌شکر
حکمت به هرچه صادر امضا شد قضا / منعت به هرکه وارد اجرا کند قدر
با هیبت تو خون چکد از شاخ ارغوان / با رحمت توگل دمد از نوک نیشتر
در راه خدمت تو دو پیکست روز و شب / بر خوان نعمت تو دو قرصست ماه و خور
هنگام خشم غالب بر هر که جز خدای / در روز رزم سابق بر هر که جز ظفر
در دولت تو شیر به آهو برد پناه / درکشور تو باز ز تیهوکند حذر
روید به عون لطف تو از خار پرنیان / خیزد به یمن مهر تو از پارگین‌گهر
در راه طاعت تو شب و روز ره‌نورد / بر خوان نعمت تو تر و خشک ماحضر
اجرام بی‌قبول تو احکامشان هبا / افلاک بی‌رضای تو ادوارشان هدر
گردون به پیش ‌کاخ تو خجلت‌ بر از زمین / دریا به نزد جود تو حسرت‌کشدز شمر
هر هشت جنت از گل مهر تو یک نسیم / هر هفت دوزخ از تف قهر تو یک شرر
گر آفتاب رای تو تابد به زنگبار / تا حشر زنگیان را رومی بود پسر
ور شکل حنجر تو نگارند در بهشت / مؤمن‌ کشد نفیرکه یا حبذا سقر
داغی‌که بر سرین ستوران نهند خلق / بنهاده بدسگال ترا چرخ بر جگر
قارون اگر شمارم خصم ترا سزاست / کش اشک‌گنج سیم بود چهره‌کان زر
حالی ز هیبت تو روا باشد ار رود / قارون ‌صفت به زیر زمین خصم بد سیر
معمار صنع بارهٔ قدر تو چون‌ کشید / نه چرخ همچو حلقه بماند از برون در
خیاط فیض جامهٔ بخت تو چون برید / از اطلس سپهر برین‌کردش آستر
روز وغا که از تک اسبان ره‌نورد / سیماب‌وار لرزه درافتد به بوم و بر
سندان به جای ژاله همی بارد از هوا / پیکان به جای لاله همی روید از مدر
در طاس چرخ ویله ز آوای‌ گاودم / در جسم خاک لرزه ز هرای شاد غر
از گرد ره چو زلف عروسان شود زره / از رنگ خون چو تاج خروسان شود تبر
اسبان چو صرع دار کف آرند بر دهان / چون بر هلال تیغ یلانشان فتد نظر
طوفان خون بر اوج فلک موج‌زن شود / هرگه چو نوح خشم تو گوید که لاتذر
از تیغ تو سران را همچون‌گوزن شاخ / وز تیر تو یلان را همچون عقاب پر
در دم هلال تیغت چون نور آفتاب / از خاوران بگیرد تا ملک باختر
نایب مناب روح شود ناوکت به دل / قایم‌مقام هوش شود صارمت به سر
تیرت فروزد آتش‌کین در دل عدو / آری به ضرب آهن آتش دهد حجر
شاها هزار شکر که از دار ملک ری / همت به آستان توام ‌گشت راهبر
ارجوکه از خواص تباشیر مهر تو / سودای حادثات نسازد دلم‌ کدر
گر با تو جز به‌ صدق ‌و صفا دم زنم چو صبح / هرگز مباد شام امید مرا سحر
تا سهم قوس دایره الاکه سهم قطر / هست از طریق نسبت‌ کوته ‌تر از وتر
گوشی که در مدح تواش گوشوار نیست / بادا همی چوگوش صدف تا به حشرکر
عدل مویدت ز ستم خلق را مناص / بخت مظفرت ز فنا ملک را مفرّ