قاآنی › د‌ر ستایش پادشاه رضوان جایگاه محمدشاه طاب الله ثراه و فتح خراسان گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو زآشیانهٔ چرخ این عقاب زرین‌پر / به هر دریچه ز منقار ریخت شوشهٔ زر
دریچهٔ فلک از نقرهٔ سپید گشود / وز آن میانه فرو ریخت دانهای ‌گهر
برین سپهر رَمادی یکی نُعامهٔ زرد / گشود بال و فرو خورد هرچه بود اخگر
غریق نیل فلک شد ستاره چون فرعون / نمود تا ید بیضا ز خور کلیم سحر
ز آب خیزد نیلوفر و شگفت اینست / که خاست چشمهٔ آب ازکنار نیلوفر
بسان بخت شهنشه ز خواب شستم روی / که تا چو خامه ببندم به مدح شاه‌کمر
هنوز خانه نیالوده بُد به مشک دهان / که آن غزال غزلخوان رسید مست از در
بر آفتاب پریشیده پرّ و بال غراب / به لاله برگ نهان‌ کرده تُنگهای شکر
ز لعل سرخ حصاری کشیده گرد عدم / ز مشک ناب هلالی نموده زیر قمر
به زیر قرص قمر کنده چاهی از سیماب / فراز تنگ شکر بسته جسری از عنبر
ز ره نیامده بر جست از نشاط و سرور / چه‌ گفت‌ گفت‌ که از فتح شه رسید خبر
چو داد این‌ خبر اعضای من ز غایت شوق / در استماع سخن جمله گوش شد چو سپر
هنوز بود معلق سخن درو‌ن هوا / که جان گرفت و چو هوشش به مغز داد مقر
به خویش‌ گفتم آیا ملک چه ملک ‌گشود / که بود خصمش و بر وی چگونه یافت ظفر
مگر جهان دگر آفرید بارخدای / که شد مسخر کیهان خدای‌ کیوان‌ فرّ
و یا قضا و قدر با ملک شدند عدو / که ‌گشت شاه جهان چیره بر قضا و قدر
به یار گفتم‌ کای برتر از بهشت خدای / برافکن از سر مستورهٔ سخن معجر
سخن چو رشتهٔ امید من مکن کوتاه / که هرچه چون سر زلفت دراز اولیتر
ندانم از دو جهان‌ کشوری به‌ غیر عدم / که جیش شه نزند پرّه اندر آن ‌کشور
نبینم از همه عالم به‌ غیر آن سر زلف / سیه‌دلی که ز فرمان شه بپیچد سر
چه‌گفت‌گفت مگر هیچت آگهی نبود / ز فتنه‌ای ‌که برانگیخت خصم بدگوهر
کمینه بنده‌ای از بندگان شاه جهان / که بود تالی ابلیس در نهاد و سیر
سه مه فزون ‌که به‌‌ کیهان خدای طاغی شد / بر آن مثابه‌ که ابلیس با مهین داور
ز نام خود به طمع اوفتاد غافل ازین / که هدهدی نشود پادشا به یک افسر
ز ری شهنشه اعظم پی سیاست او / گسیل ‌کرد سپاهی چو مور بی‌حد و مر
به جای تن همه البرز بسته در جامه / به جای دل همه الوند هشته در پیکر
نهفته عاریه چنگال شیر در شمشیر / نموده تعبیه دندان ‌گرک در خنجر
چهل عرادهٔ ‌گردنده توپ قلعه‌ گشای / نهنگ هببت و تندرخروش و برق‌شرر
همه جحیمی و دیوار آن جحیم آهن / همه سحابی و باران آن سحاب آذر
سپاه شاه چو با خصم‌ گشت رویارو / ز هرکرانه برو تنگ بست راه‌گذر
رسید کار به جایی ز ازدحام عدو / که در قلوب بر اوهام تنگ شد معبر
هنوز مهرهٔ آن مارهای مور اوبار / نگشته چرخ‌گرای و نگشته باره سپر
که خصم شاه‌ که بادش زبان ‌کفیده چو مار / پی ‌گریز برآورد همچو موران پر
به طالع شه و تأیید خواجه لشکر خصم / چنان شدند گریزان ‌که پشه از صرصر
نگار من چو بدین جایگه رساند سخن / چه ‌گفت‌ گفت ‌که‌ای پیشوای اهل هنر
ز بهر تهنیت شاه و‌ فتح لشکر شاه / ترا سزد که سرایی چکامه‌یی ایدر
به خنده‌ گفتمش ای شوخ این سخن‌ بگذار / زبان ببند و ازین مدح و تهنیت بگذ‌ر
حسود را چه‌کنم یاد در برابر شاه / جهود را چه برم نام نزد پیغمبر
مگر ندانی شه را به طبع ننگ آید / که نام خاقان پیشش برند یا قصر
خدای را چه فزاید ازین‌ که شیطان را / ذلیل‌کرد و نمود انتقام و راند ز در
وز این‌ نشاط‌ ‌که گو‌ساله را بسوخت کلیم / کلیم را نبود مدح و تهنیت در خور
روان مهدی آخر زمان چه فخر کند / ازین نویدکه دجالی اوه‌تاد ز خر
به صعوه‌ای‌که زند لاف سلطنت با جفت / کجا سلیمان بندد به انتقام کمر
کی از طنین ذبابی پلنگ راست زیان / کی از حنین حبابی نهنگ راست حذر
بسست بخت شهه و عون خواجه ناظم ملک / نه جهد لشکر باید نه رنج تیغ و تبر
به هرچه در دو سرا قاهرند بی‌آلت / به هرکه در دو جهان قادرند بی‌لشکر
سلاحشان گه دشمن کشیست مرگ و سقام / سپاهشان‌گه لشکرکشیست جن و بشر
به ترک چرخ گر آن گوید این حصار بگیر / به‌ گرگ مرگ ‌گر این ‌گوید آن سوار بدر
نه ترک چرخ ز احکام آن بتابد روی / نه گرک مرگ ز فرمان این بپیچد سر
وگر به قتل بداندیش خود خطاب‌ کند / به آهنی‌ که به‌ کان اندرون بود مضمر
به‌کوره ناشده از بطن‌ کان هنوز آهن / برد به‌ گونهٔ خنجر حسود را حنجر
وگر به نطفهٔ اعدای خویش‌ خشم آرند / در آن زمان‌که رود در رحم ز صلب پدر
به شکل حلقهٔ زنجیر بر تنش پیچد / هر آن عصب‌ که بود در مشیمهٔ مادر
هماره تاکه به شکل عروس ‌قائمه را / برابر ست به سطح دو ضلع سطح وتر
عروس بخت شهنشاه را به حجلهٔ ملک / خلود بادا مشاطه و بقا زیور