قاآنی › در ستایش امیر با احتشام عزیز خان سردار کل نظام فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خرم بهار من‌که ز عیداست تازه‌تر / در اول بهار چو عید آمد از سفر
از راه نارسیده شوم راست از زمین / کارم همی به‌بر قدم آن سروکاشمر
خندان به نازگفت‌که آزاده سرو را / نشنیده‌ام هنوزکسی آورد به‌بر
باری به ‌برگرفتم و بوسیدمش چنانک / دارد هنوزکام و لبم طعم نیشکر
بنشاندمش به پیش و مئی دادمش‌کزو / همرنگ لاله شد رخ آن ماه‌کاشغر
می‌درجگر چو رفت‌شودخون‌و زان‌می‌اش / عارض به رنگ خون شد نارفته در جبر
گفتم‌کنون‌که روی تو از می چو‌ گل شکفت / قدری شکرفشان ز لب خویش ای پسر
زیرا که هست چشم تو بیمار و لازمست / بهر علاج مردم بیمار گلشکر
گفت ای حکیم حکمت مفروش و می بنوش / ناید هنر به‌کار کن فکر سیم و زر
حال بگو که سال کهن بر تو چون‌‌ گذشت / ‌فتم نکوگذشت ز الطاف دادگر
از حال سال تازه‌که آید خبر مپرست / خود بنگری عیان و عیان بهتر از خبر
گر دست من تهی بود از سیم و زر چه باک / دارم دلی چو دریا لبریز ازگهر
گنج رضا وکنج قناعت مرا بس است / حاصل ‌ز هر چه‌ هست به‌‌ گیتی ز خشک و تر
در تن چو رو‌ح دارم‌گور عور باش‌ تن / در سر چو مغز دارم‌ گو عور باش‌ سر
پشمی‌کلاه را چکند ماه مشک‌بوی / مشکین لباس را چکند یار سیمبر
من همچو قطب ساکن و شعرم چو آسمان / دایم به‌گردش‌ است ز خاور به باختر
چون آفتاب همت پروین‌گرای من / بگرفته شرق و غرب جهان زیر بال و پر
صد سال هست نانم بر سفرهٔ قضا / آماده است و آبم در کوزه قدر
دی رفت و روزی آمد و امروز هم‌ گذشت / فردا چو شد هم آید روزیش بر اثر
فردا هنوز نامده و نانموده جرم / روزیش از چه برد رزاق جانور
دی چون ‌گذشت و خواندی فرداش روز پیش / پس هرچه ‌هست فردا چون دیست در‌گذر
عز و جلال من همه در مهر مصطفی است / وین شعر ترکه هستش روح‌القدس پدر
هر شعر ترکه‌گویم در مدح مصطفی / روحم ز عرش گویدکاحسنت ای پسر
زان پس فرشتگان را ز ایزد رسد خطاب / کاین مرغ را به شاخهٔ طوبی سزد مقر
وانگه فرشتگان را با حیرتی عظیم / گویند نرم نرمک پنهان به یکدگر
بخ‌بخ بر این جلال ‌که چشم ستاره ‌کور / هی‌هی ازین مقال‌ که ‌گوش زمانه ‌کر
چون ماهم این مقالت شیرین ز من شنید / زانگونه مات ‌گشت‌ که در روشنی بصر
آنگه به‌ رقص ‌و وجد و طرب آمد آنچنانک / از جنبش نسیم درختان بارور
گفتا پس‌ از ولای خدا و رسول و آل / از مردمان عزیزترت‌ کیست در نظر
گفتم توگرچه هستی چون جان برم عزیز / مهر عزیز خان بود از تو عزیزتر
عنوان آفرینش و قانون داد و دین / دیباچهٔ جلالت و فهر ست فال و فر
میری که نام او را بر دانه‌ گر دمند / ناکشته ریشه آرد و نارسته برگ و بر
ای‌ کز هراس تیغ تو هنگام‌ گیر و دار / خصم ترا شود مژه در چشم نیشتر
مغز و دل است‌ گویی اندام تو تمام / کز پای تا به سر همه هوشستی و هنر
شاهنشه و اتابک اعظم‌ که هر دو را / آ‌رد سجود روز‌ و شب از چرخ ماه و خور
آن شمس نوربخش است این ماه نورگیر / تو بسته پیش‌هر دو به‌طاعت‌همی‌کمر
وان ‌شمس و آن‌ قمر را زان ‌رو نظر به تست / کاندر سعادتی تو چو برجیس مشتهر
از هر نظر فزون به سعادت شمرده‌اند / تثلیث مشتری را با شمس و با قم‌ر
بر درگه ملک ‌که سلیمان عالمست / خدام تو ز مور و ملخ هست بیشتر
زان گونه منkیند خرگوش مادهحی / کزهیبت تو بیند درحمله شیر نر
سروی‌ که روز جود تو کارند بر زمین / آن سروگونه‌گونه چو ط‌ربی دهد ثمر
یزدان گذاشت نام ترا از ازل عزیز / نامی که او گذارد اینسان کند اثر
قاآنیا عنان سمند سخن بکش / اندیشه‌ کن ز کید حسودان بد سیر
تو مشک می‌فشانی و دارد عدو زُکام / وز بوی مشک گیرد مزکوم دردسر
کید عدو اگرنه سبب شد چرا چنین / نزد عزیز مهتر خود خوارم این قدر
گر ناله‌ای نمود نهان ابر کلک من / از رعد چاره نیست چو ریزد همی مطر
تا صلح و جنگ هر دو بود در میان خلق / تا شر و خیر هر دو بود قسمت بشر
جنگت نصیب دشمن و صلحت نصیب دوست / تا زین خلیل خیر برد زان حسود شر
ایزد کنار در دو جهانت عزیز و باز / بر هرچه دوست دارد بخشد ترا ظفر