قاآنی › در تهنیت عید نوروز و مدح شاهنشاه فیروز محمد‌شاه غازی طاب‌الله ثراه گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در شب عید آن سمن عذار سمن‌بر / با دو غلام سیه درآمدم از در
هر دو غلامش به نام عنبر و ریحان / یعنی زلف سیاه و خط معنبر
هر دو رخش یک حدیقه لاله حمرا / هر دو لبش یک قنینه بادهٔ احمر
ترک ختا شوخ چین نگار سمرقند / ماه ختن شاه روم شاهد کشمر
جستم و بوییدمش دو دستهٔ سنبل / رفتم و بوسیدمش دو بستهٔ شکر
گفت مگر روزه باشدت به شب عید / کت نبود راح روحبخش به ساغر
خیز و زمانی سر از دریچه برون ‌کن / تاکندت بوی‌گل مشام معطر
ابر جواهر نثار بین‌ که ز فیضش / گشته جواهر نثار تودهٔ اغبر
طرف دمن بین ز لاله معدن یاقوت / صحن چمن بین ز ژاله مخزن‌ گوهر
ابر به صحراگسسته رشتهٔ لؤلؤ / باد به بستان‌ کشیده پشتهٔ عنبر
رشتهٔ باران چو تار الفت یاران / بسته و پیوسته‌تر ز ابروی دلبر
فکر بط باده‌کن‌که بابت ساده / می‌نشود عیش بی‌شراب میسر
سرخ مئی آنچنان ‌که در شب تاریک / شعله‌کشد هر زمان به‌گونهٔ آذر
وجه می ار نیست‌کهنه خرقهٔ پاری / رهن می ناب را برون‌ کن از بر
خرقهٔ پارین ترا به کار نیاید / کوه موقر کجا و کاه محقر
بر تن همچون تویی نزیبد الاک / خلعت میمون پادشاه مظفر
خرقهٔ ننگین بهل‌که خلعت رنگین / آیدت از خازنان حضرت داور
خاصه که عیدست و داد شاه جهانبان / مر همه را اسب و جامه و زر و زیور
گفتمش ای ترک ترک این سخنان گوی / خیز و مریز آبروی مرد سخنور
محرم‌کیشم نیی به خویشم بگذار / مرهم ریشم نیی ز پیشم بگذر
طلعت شه بایدم نه خلعت زیبا / پرتو مه شایدم نه تابش اختر
شاه‌پرستم نه مال و جاه‌پرستم / عاشق‌گنجینه‌ام نه شایق اژدر
مهر ملک به مرا ز هرچه در اقلیم / چهرکا به مرا ز هرچه به‌کشور
مال مرا مار هست و جاه مرا چاه / بیم من از سیم و زاریم همه از زر
احمد مختار و یاد طوبی و غلمان / حیدرکرار و حرص جنت و کوثر
شایق فردوس نیست عاشق یزدان / مایل افسار نیست حامل افسر
یار دورنگی دگر درنگ مفرما / خیز و وداعم بکن صداع میاور
فصل بهارم خوشست و وصل نگارم / لیک نه چندان‌که مدح شاه فلک فر
آنکه ز شاهان به رتبتست مقدم / گرچه ز شاهان به صورتست مؤخر
همچو محمد کز انبیا همه آخر / لیک به رتبت ز انبیا همه برتر
مرگ مخالف نه بلکه برگ موالف / هر دو به‌جانسوز برق تیغش مضمر
آری نبود عجب‌کز آذر سوزا / سنبل و ریحان دمد به زادهٔ آزر
گنج موافق نه بلکه رنج منافق / هر دو به جان بخش ابر دستش اندر
آری نیلی‌کزوست سبطی سیراب / خون شود آبش به‌کام قبطی ابتر
کاسهٔ چینی به خوانش از سر فغفور / دیبهٔ رومی به قصرش از رخ قیصر
لطفش هنگام بزم عیش مجسّم / قهرش در روز رزم مرگ مصور
باکف زربخش چون نشیند بر رخش / ابر گهر خیز بینی از بر صرصر
تفته شود از لهیب تیغش‌ جوشن / کفته شود از نهیب‌ گرزش مغفر
خیلش چون سیل‌کوه جاری و غران / فوجش چون موج بحر بی‌حد و بی‌مر
تیغ سرافشان او به دست زرافشان / یا که نهنگی دمان به بحر شناور
خون ز هراسش بسان صخرهٔ صمّا / بفسرد اندر عروق خصم بد اختر
نامش هنگام ‌کین حراست تن را / به بود از صد هزار گرد دلاور
کلکش لاغر و زو خلیلش فربه / گرزش فربه و زو عدویش لاغر
خشتی ازکاخ اوست بیضهٔ بیضا / کشتی از جود اوست‌گنبد اخضر
ای ملک ای آفتاب ملک‌که آید / قهر تو مبرم‌تر از قضای مقدر
کافر در دوزخست و اینت شگفتی / تیغ تو چون دوزخست در دل‌ کافر
نیست عجب‌ گر جنین ز هیبت قهرت / پیر برون آید از مشیمهٔ مادر
دولت بالد به شه نه شاه به دولت / افسر نازد به شه نه شاه به افسر
مجمر مشکین ز عود و باغ ز لاله / لاله نه بویا ز باغ و عود ز مجمر
گردون روشن ز مه نه ماه ز گردون / کشور ایمن ز شه نه شاه زکشور
نیست شه آنکو همی به لشکر نازد / شاه تویی ‌کز تو می‌بنازد لشکر
نام تو آمد رواج درهم و دینار / وصف تو آمدکمال خطبه و منبر
وصف نبوت بلوغ یافت ز احمد / رسم ولایت ‌کمال جست ز حیدر
عرش و رواقت زمین و عرش معظم / مهر و ضمیرت سها و مهر منور
نیست دیاری ‌که سوی آ‌ن نبرد بخت / نامهٔ فتح ترا بسان‌ کبوتر
رفت دو سال ای ملک که طلعت شاهم / بود به خاطر ولی نبود برابر
جفت حنین بودم از فراق شهنشه / راست چو حنانه بی ‌لقای پیمبر
لیک مرا زآتش فراق تو شاها / گشت ارادت از آنچه بود فزون تر
وین‌ نه عجب زانکه بویشان بفزاید / مشک چو در آتشست و عود در آذر
می‌نرود از دلم ارادت خسرو / گر رودم جان هزار بار ز پیکر
رنگ زداید کسی ز لالهٔ حمرا / بوی‌ رباید تنی ز نافهٔ اذفر
تا به بهاران چو خط لاله‌عذاران / سبزه ز اطراف جویبار زند سر
خصم تو گریان چنان‌ که ابر در آذار / یار تو خندان چنان‌ که برق در آذر