قاآنی › مطلع ثانی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی به عادت روز شباب عیش آور / شبی به سیرت صبح وصال جان‌پرور
شی ز بسکه زمین روشن از فروغ نجوم / چو برک لاله عیان از درون سنگ شرر
شبی زگنبد نیلوفری عیان پروین / چو هفت نرگس شهلا ز شاخ نیلوفر
شبی به ‌گونهٔ مشاطگان به‌ گرد عروس / هجوم‌کرده ز هر سو نجوم‌ گرد قمر
رسول امّی مشگوی ام هانی را / نموده از رخ و لب رشک جنت و کوثر
که جبرئیل امین فر خجسته پیک خدای / به امر ایزد دادار حلقه زد بر در
ز بانگ حلقه سر حلقهٔ انام ز شوق / بسان حلقه ندانست پای را ازسر
چو حلقه ساخت دل از یاد ماسوا خالی / که تا ز حلقه جیب فنا برآرد سر
درون حلقهٔ امکان نماند هیچ مقام / کزو چو رشته نکرد از درون حلقه‌ گذر
خطاب‌ کرد به جبریل‌ کای امین خدای / بگو پیام چه داری ز حضرت داور
جواب دادش جبریل‌ کای پیمبر پاک / تو خود پیام‌دهی و تو خود پیام‌آور
سخن ز دل به زبان وز زبان به دل گذرد / درین میانه زبان منهی است و فرمان‌بر
اگرچه آینه خالی بود ز صورت شخص / بود به واسطهٔ شخص شخص را مظهر
بر از شکوفه برون آید و شکوفه ز شاخ / گمان خلق چنان کز شکوفه خیزد بر
ثمر نهفته ز اصل است و آشکار ز فرع / کنون تو اصلی و من فرع و سرّ وحی ثمر
گرت هوس‌ که ز من بشنوی‌ حکایت خویش / درون آینهٔ حق‌نمای من بنگر
ولی چو آینهٔ من محیط ذات تو نیست / حکایتش ز تو ناقص نماید و ابتر
من و ملایک سکان آسمان و زمین / تمام مظهر ذات توییم ای سرور
هزار آینه بنهاده است خرد و بزرگ / درین هزار یکی را هزارگونه صور
یکیست عین هزار ارچه هست غیر هزار / که مختلف به ظهورند و متفق به‌گهر
یکیست ساقی و هر لحظه در یکی مجلس / یکیست شاهد و هر لحظه در یکی زیور
کنون مجال سخن نیست برنشین به براق / کز انتظار تو بس دیده است در معبر
همی برآمد چون برق بر براق و نخست / به بیت مقدس چون پیک وهم‌کردگذر
وزان به مسجد اقصی چمید و شد ز کرم / خجسته روح رسل را به سوی حق رهبر
فزود پایه و بخشید مایه داد فروغ / به هر فرشته به هر آسمان به هر اختر
به سدره ماند ز ره جبرئیل و زانگونه / که بازماند از پیک عقل پیک نظر
رسول‌ گفتش‌ کای طایر حظیرهٔ قدس / سبب چه بود که‌ کردی به شاخ سدره مقر
جواب دادش‌ کای محرم حریم وصال / من ار فراتر پرم بسوزدم شهپر
تویی که داری در کاخ لی مع‌الله جای / تویی‌که داری از تاج لا به سر افسر
تو شه‌نشانی و ما شه تو شاه و ما بنده / تو آفتابی و ما مه تو ماه و ما اختر
تو نیز هستی خویش اندرین محل بگذار / بسیج بزم بقا کن وزین فنا بگذر
براق عقل رها کن برآ به رفرف عشق / که عقل را نبود با فروغ عشق اثر
به پشت رفرف برشد نبی ز پشت براق / چنان‌که مرغ ز شاخ نگون به شاخ زبر
ز سدره شد به مقامی‌که بود بیگانه / در آن مقام تن از جان و جانش از پیکر
صعود کرد به اوجی کز آن نمود هبوط / ر*‌ع یافت به ملکی‌‌ز. آن نمود س‌حر
ز سدره صد ره برتر چمید از پی آنک / ز سدره آید و از جیب لا برآرد سر
دو قوس دایره در ملتقای نقطهٔ امر / سر از دوسو بهم آورد چون خط پرگر
به عالمی شد کانجا نه اسم بود و نه رسم / به‌محفلی شد‌ کانجا نه خواب بود و نه خور
وجود شاهد و مشهود اتحادگزید / چو اتحاد فروغ بصر به ذات بصر
نه اتحاد و حلولی که رای سوفسطا / بود به نزد خر‌دمند زشت و ژاژ و هدر
بل اتحاد وجودی که نیست هستی وصف / بغیر هستی موصوف هیچ چیز دگر
میان‌هستی‌موصوف و وصف فرق این بس‌ / که متحد به وجودند و مختلف به صور
یکیست‌ اصل ‌و حقیقت ‌یکیست ‌فرع‌و مجاز / یکیست عین و هویت یکیست تیغ و اثر
کمال و نقصان کرد از یکی مقام ظهور / وجوب و امکان کرد از یکی گریبان سر
به یک خزینه درآمیخت قرصهٔ زر و سیم / ز یک دریچه عیان‌گشت تابش مه و خور
نشسته ناظر و منظور در یکی بالین / غنوده عاشق و معشوق در یکی بستر
دو ماهتاب فروزنده از یکی مطلع / دو آفتاب درخشنده از یکی خاور
دو تاجدار مکان کرده در یکی اورنگ / دو گلعذار نهان گشته در یکی چادر
شنیده‌ام که نبی آن شب از ورای حجاب / به گو‌شش آمد آواز حیدر صفدر
و دیگر آنکه به هنگام بازگشت بدو / نمود حمله یکی شرزه شیر اژدر در
به ‌کام شیر سلیمان فکند خاتم و داد / پس از نزول علی را از آن حدیث خبر
ز گفت خاتم پیغمبران ز خاتم لعل / فشاند حیدر کرار تنگ تنگ شکر
یس از تبسم جان‌بخش خاتمی ‌که سپهر / بود چو حلقه حاتم ز شرم او چنبر
زکان جیب برآورد و کرد گوهروار / نثار خاتم پیغمبران بشیر بشر
ز نعت حیدر کرار لب فروبندم / ز بیم آنکه مسلمان نخواندم ‌کافر
منم ثناگر آل رسول و حاسد من / خرست اگر بفروشد هزار عشوه مخر
مرا ز کین خران باک نیست زانکه بود / سه گز فسار و دو چنبر چدار چارهٔ خر
به پیش دشمن یاجوج‌ خو کشیدستم / ازین قصیدهٔ ستوار سدّ اسکندر
برین صحیفهٔ دلکش به جای نظم دری / ز نوک خامه برافشانده‌ام عقود دُرر
اگر قبول ملک افتد این چکامهٔ نغز / به آب سیم نگارمش بر صحیفهٔ زر
پسند حاسد اگر نیست گو مباش که هست / گنه به شرع نگارنده نی به شعر اندر
به خالقی که دماند به سعی باد بهار / ز ناف صخرهٔ صمّا شقایق احمر
به قادری‌ که ز پستان ابر نیسانی / به کام کودک دُر دایه‌سان نماید دَر
بدانکه گشته ز صنعش دو فلک چرخ و زمین / روان و ساکن بی‌بادبان و بی‌لنگر
به جان شاه هلاگو که هر دوگیتی را / بیافریده خداوند در یکی پیکر
که‌ گر خدیو جهان التفات ننماید / برین قصیده‌که پیرایه بر عروس هنر
دگر نه نظم نگارم زکلک در دیوان / دگر نه نثر نویسم ز خامه در دفتر
شنیده‌ام‌ که حسودی به شه چنین‌ گفته / که بسته است رهی بر هجای شاه‌کمر
چگونه منکر باشم‌که در محامد تو / ثنای ناقص من چون هجا بود منکر
هر آن مدیح‌ که ممدوح را سزا نبود / به کیش من ز دو صد قدح ناسزاست بتر
چگونه‌ کور کند مدح چشمهٔ خورشید / چگونه‌ کر شمرد وصف نالهٔ مزهر
همیشه تا نبود جسم را ز روح‌گزیر / هماره تا نبود مست راز راح‌گذر
به قلب‌ گیتی امرت چو روح در قالب / به جسم گیهان حکمت چو راح در ساغر
هوای خدمت تو همچو روح راحت‌بخش / سپاس حضرت تو همچو راح انده‌بر