قاآنی › من افکاره العالی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دی آمد از در من آن دلفریب پسر / افکنده دام بلا زلفش به روز مطر
بودی به رنگ قمر رخشنده چهره او / نه ‌کی ز سرو روان تابیده جرم قمر
بر سرو قامت او افتاده همچو کمند / پرحلقه سلسله‌یی همرنگ مشک تتر
حاشانه مشک تتر هرگزکه از بر سرو / چندین شکنج و شکن سر داده یک به دگر
گفتی دوهندوی مست‌گردیده ازپی لعب / آسیمه‌سار و نگون آون ز شاخ شجر
یا نی دو مار سیه آسیمه سارودمان / دارد به سایهٔ سرو از آفتاب‌گذر
یا نی دو دزد دغل پی برده‌اند به‌گنج / از بهر غارت سیم یازیده دست ظفر
آری نگار ختن دارد ز سیم سرین / گنجی نهفته همی بیغش به زیر کمر
دارند خلق جهان ازگنج فربه او / از غصه‌ کو به دل از ناله دست به سر
وان ترک تنگ دهان از بس بخیل بود / پیوسته منع ‌کند آن سیم را زنفر
غافل‌ که سیم خود ار بر مستحق دهد / از بذل سیم شود نامش به دهر سمر
ای‌کاش نقره ی او بودی مرا که همی / می‌داد می‌ که مرا گردد فزوده خطر
باری به خلوت من آن غارت دل و دین / چون در رسید ز راه چون برگزید مقر
گفتم بیا صنما ای‌کز فروغ رخت / روشن شدست مرا دیوار و خانه و در
خواهم‌که بوسه زنم بر تنگ شکر تو / تا کام و لب ز لبت شیرین‌ کنم به مگر
خندید وقت ولی از روی عادت و رسم / نشنیده‌ام‌ که دهد کس بوسه بر به شکر
ویژه ز بس‌ که لطیف این شکری‌ که مرا / بگدازد ار کندی بر در نسیم‌ گذر
کی احتمال‌کند دمهای سرد ترا / کامد به نزد خرد از زمهریر بتر
یک ره در آینه بین بر خلق منکر خود / تا دانی آنکه ترا باشد چگونه سیر
چندانکه هست ترا پروای خدمت من / باشد اضافه مرا از صحبت تو حذر
گر میل صحبت من داری و بوس و کنار / ایدون به نقد بزن دستی به‌کیسهٔ زر
کام از لب و دهنم بی‌زر کسی نستد / ها زر بیار و فزون زین عرض خود بمبر
گفتم بلای نپسندی ار به بلا / جانم ز سر بهلا این عجب و کبر و بطر
هر چند کیسه و جیب از زر تهی بودم / دارم ز نظم دری آماده‌ گنج و گهر
گفتا که ‌گنج و گهر گر باشدت بفروس / آنگه به مشت زرم این ‌گنج سیم بخر
ور نه مخار زنخ‌ کوتاه ساز سخن / دانی‌که شاخ هوس‌ک‌ب را نداده ثمر
قاآنیا جوِ زر در چشم سیمبران / صد ره ‌گزیده ترست از صد هزار هنر