قاآنی › در ستایش وزیر بی‌نظیر حاج میرزا آقاسی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب‌ گذشته ‌که همزاد بود با محشر / وز آفرینش گیتی کسی نداشت خبر
سپهرگفتی فرسوده‌گشته از رفتار / بمانده بهر سکون را به نیم راه اندر
شبی چنان سیه و سهمناک‌ کز هر سو / به چشم گوش فرو بسته راه سمع و بصر
شبی چنانکه تو گویی جهان شعبده‌باز / بر آستین فلک دوخت دامن اختر
به غیر چشم من و بخت خواجه زیر سپهر / جهانیان همه در خواب رفته سرتاسر
ز بس ‌که بودم ز اندوه دل خمول و ملول / یکی به زانوی فکرت فرو نهادم سر
به عقل‌گفتم‌کاندر جهان‌کون و فساد / چه موجبست‌ کزینگونه خیر زاید و شر
بهم فتاده‌ گروهی سه چار بیهده‌ کار / گهی به ‌کینه و گاهی به صلح بسته ‌کمر
نه ‌کس ز مقطع و مبدای ‌کینشان آگاه / نه کس به مرجع و منشای صلحشان رهبر
هزار خرگه و نوبت زنی نه در خرگاه / هزار لشکر و فرماندهی نه در لشکر
جواب داد که در این جهان تنگ فضا / ز صلح و کینه ندارندکاینات‌گذر
ندیده‌یی که دو تن چون بره دوچار شوند / بهم‌ کنند کشاکش چو تنگ شد معبر
ولی چو ژرف همی بنگری به کار جهان / یکی جهان فراخست در جهان مضمر
درین جهان و برون زین ‌جهان چو جان در جسم / درین‌جهان و فزون زین‌جهان چو جان در بر
گدا و شاه به یک آستان‌ گرفته قرار / سها و ماه به یک آسمان نموده مقر
نه حرف میم مباین در او نه حرف الف / نه نقش سیم مخالف در او نه نقش حجر
مجاورین‌ دیارش به ‌هر صفت موصوف / مسافرین بلادش بهر لغت رهبر
درون و بیرون چون نور عقل در خاطر / نهان و پیدا چون جان پاک در پیکر
مخوف و ایمن چون اهل نوح درکشتی / روان و ساکن چون قوم عاد از صرصر
چو نقش دریا در سینه جامد و جاری / چو عکس‌ کوه در آیینه فربه و لاغر
دراز و کوته چون عکس سرو در دیده / نگون و والا چون نور مهر در فرغر
در آن جهان ز فراخی به هرچه درنگری / گمان بری‌ که جز او نیست هیچ چبز دگر
بلی تنافی اضداد و اختلاف حروف / ز تنگ ظرفی هستیست در لباس صور
همه تنزل بحر محیط و تنگی اوست / که‌ گه خلیج شود گاه رود و گاه شمر
برون ازین‌همه ذاتیست‌کز تصور آن / به فکرتند عقول و به حیرتند فکر
خیال معرفتش هرچه‌کرده‌اند هبا / حدیث منزلتش هرچه‌گفته‌اند هدر
مگر به حکم ضرورت همین قدر دانیم / که ناگزیر ز فرماندهست و فرمانبر
و گرنه نحل چه داند که از عصارهٔ شهد / مهندسانه توان ساخت خانهٔ ششدر
و یا به فکرت خود عنکبوت چتواند / که از لعاب ‌کند نسج دیبهٔ ششتر
و یا چه داند موری‌ که تخم ‌کزبره را / چهار نیمه ‌کند تا نروید از اغبر
زگرک بره بفرمودهٔ‌ که جست فرار / ز باز کبک به دستوری ‌که ‌کرد حذر
هنوز چون و چرا بد مراکه چون دم شیر / پدید گشت تباشیر صبح از خاور
بتم درآمد بر توسنی سوار شده / که گاه حمله ز سر تا سرین‌ گرفتی پر
ز جای جستم و او را سبک ز خانهٔ زین / بکش‌ کشیدم و تنگش‌ گرفتم اندر بر
همی چه‌گفتم‌ گفتم بتا درآی درآی / که نار با تو بهشتست و خلد بی ‌تو سقر
جحیم و طوفان بر من برفت از دل و چشم / ز بس‌که آتش و آبم گذشت بی‌تو ز سر
به ‌گریه‌ گشت روان از دو چشم من لؤلؤ / به خنده ‌گشت عیان از دو لعل او گوهر
تو گفتی آن لب و آن چشم هردو حامله‌اند / یکی به گوهر خشک و یکی به گوهر تر
به صد هراس درآویختم به زلفینش / برآن نمط ‌که به مار سیاه افسونگر
همه ‌کتاب مجسطیست‌ گفتی آن‌سر زلف / ز بس‌ که دایره سر کرده بود یک بدگر
به‌چشم بود چو آهو به‌زلف چون افعی / ولی خلاف طبیعت نمود هر دو اثر
فشانده آن عوض مشک زهر جان‌فرسا / نموده این بدل زهر مشک جان‌پرور
به حجره بردم و آوردمش به پیش میی / که داشت ‌گونه یاقوت و نکهت عنبر
از آن شراب‌که از دل چو در جهد به دماغ / سپید مغز بتوفد به رنگ سرخ جگر
چو رنگ باده دوید از گلوی او در چهر / ز روی مهر به سیمای من فکند نظر
چه‌گفت ‌گفت ‌که چون بر تو می‌رود ایام / درین زمانه‌که رایج بود متاع هنر
به مویه‌ گفتمش ای ترک از این حدیث بگرد / به ناله‌ گفتمش ای شوخ ازین سخن بگذر
ز مهر خواجه حسودان به من همان‌ کردند / که بر به یوسف اخوان او ز میل پدر
چو این شنید فروبست چشم از سر خشم / بر آمد از بن هر موی من دوصد نشتر
بخشت وری و فرو ریخت بسد از بادام / بکند موی و برانگیخت لاله از عبهر
دوید بر مهش از دیده خوشهٔ پروین / دمید بر گلشن از لطمه شاخ نیلوفر
به پنج ماهی سیمین طپانچه زد بر ماه / به ده هلال نگارین همی شخود قمر
ز قهر گفت به یک حبل ‌که ‌کرد حسود / ترا که ‌گفت ‌که در کاخ خواجه رخت مبر
ثنای خواجهٔ ایام حرز جان تو بس / تو مدح‌ گوی و میندیش از هزار خطر
ظهیر ملک عجم اعتضاد دولت جم / خدایگان امم قهرمان نیک سیر
معین ملت اسلام حاجی آقاسی / سپهر مجد و معالی جهان شوکت و فر
جلال او بر از اندیشهٔ‌ گمان و یقین / نوال او براز اندازهٔ قیاس و نظر
چو مهر رایت او را به هر دیار طلوع / چو ابر همت او را بهر بلاد سفر
به روز باد گر از حزم سخن رانند / درون دریا کشتی بیفکند لنگر
ز سیر عزمش اگر آفریده گشتی مرغ / نداشتی‌گه پرواز هیچ حاجت پر
ز فیض رحمت و انعام گونه‌گونهٔ اوست / که‌ گونه‌گونه بروید ز هر درخت ثمر
سخای دست وی اندر سخن نگنجد هیچ / بر آن مثابه‌ که در قطره بحر پهناور
ز دست جودش اگر سایه بر سحاب افتد / سهیل و ماه فشاند همی به جای مطر
زهی به ذات تو اندر بلند و پست جهان / چنان‌که‌گوهر اشیا در اولین جوهر
قبول مهر تو فطریست مر خلایق را / چنان که خاصیت نطق در نهاد بشر
ز بس نوال تو آمال خلق بپذیرد / گمان بری‌ که هیولاست در قبول صور
ندیم مجلس عدل تواند امن و امان / مطیع موکب بخت تواَند فتح و ظفر
ز فرط حرص تو اندر سخا عجب نبود / که سکه‌ کرده ز معدن همی برآید زر
به کین خصم تو درکان آهن و فولاد / سزد که ساخته بینند تیغ و تیر و تبر
مگر ز پنجهٔ عزم تو لطمه‌یی خورده / که هر کرانه سراسیمه می‌دود صرصر
مگر ز آتش خشم تو شعله‌ای دیده / که در دویده ز دهشت به صلب سنگ شرر
شمول فیض تو گر منقطع شود ز جهان / ز روی مهر نماند به هیچ ‌چیز اثر
شفا ز مهر تو خیزد چو شادی از باده / بلا ز قهر تو زاید چو شعله از اخگر
حدیث مهر تو خوانند گر به گوش جنین / ز شوق رقص ‌کند در مشیمهٔ مادر
به نفس نامیه‌ گر هیبت تو بانگ زند / ز هیچ عرصه نروید گیاه تا محشر
شکوه حزم تو در راه باد عاد کشد / ز بال پشهٔ نمرود سد اسکندر
به هستی تو مباهات می‌کند گیتی / چنان‌ که دودهٔ آدم به ذات پیغمبر
ز تف هیبت تو شعله خیزد از دریا / ز یمن همت تو رشحه ریزد از آذر
اگر جلال تو در نه سپهرگیرد جای / ز تنگ ظرفی افلاک بشکند محور
ثنای عزم تو نارم نبشت در دیوان / که همچو باد پراکنده می‌کند دفتر
به عون چرخ همان‌ قدر حاجت است تو را / که بهر صیقلی آیینه را به خاکستر
خدایگانا گویند حاسدی گفتست / که ناسزا سخنی سر زدست از چاکر
چگونه منکر باشم‌ که در محامد تو / ثنای ناقص من چون هجا بود منکر
گر این مراد حسودست حق به جانب اوست / ز حرف حق نشود رنجه مرد دانشور
وگر مراد وی ازین سخن عناد منست / کلیم را چه زیان خیزد از خوار بقر
حسود اگر همه تیر افکند نترسم از آنک / ز مهر تست مرا درع آهنین در بر
ز من نیاید جز بوی عود مدحت تو / گرم بر آتش سوزان نهند چون مجمر
همیشه تاکه به شکل عروس قائمه را / مساویست به سطح و دو ضلع سطح وتر
عروس ملک ترا دولت جهان کابین / جمال بخت ترا کسوت امان در بر
ترا ستاره مطیع و ترا زمانه غلام / ترا فرشته معین و ترا خدا یاور