قاآنی › ممدوح این قصیدهٔ معلوم نیست‌،‌گویند قائم مقام است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قامت سروی چو بینم برکنار جویبار / از غم آن سرو قامت جویبار آرم‌کنار
جویبار آرم کنار خوی ازین غیرت که غیر / گیرد او را درکنار و او ز من‌گیردکنار
تا نگرید ابر از بستان نروید ضیمران / او کنون گرید که باغش ضیمران آورده بار
چون به برگ لاله ژاله اشک سرخش بر رخان / چون به‌ گرد ماه هاله خط سبزش بر عذار
یاد آن لاله مرا چون هاله دارد گوژپشت / فکر آن هاله مرا چون لاله دارد داغدار
من به‌ تیغ و سبزه زین پس ماه نو را بنگرم / سبزهٔ من خط دلبر تیغ من ابروی یار
ترک من ای داده یزدان روی و مویت را بهم / الفت ظلمات و نور آمیزش لیل و نهار
مار را خلاق مور و مارگر راند از بهشت / از چه بر روی بهشت آیینت موی مار سار
خط ت‌ر م‌ررست ه‌ر زلنت مار من زیاا مار و ف‌رل / برنگردم تا نگردد تن غذای مور و مار
شعر من قلاب روح و شعر تو قلاب دل / شعر من پروین‌گرای و شعر تو شعری سپار
شعر من آب روان و شَعر تو تاب روان / این‌ یک از بس آبدار و آن یک از بس تابدار
شعر من تابنده کو‌کب شعر تو تاریک شب / نورکوکب در شب تاریک‌گردد آشکار
هم ز شعر من عیان آثار شرع مصطفی / هم ز شعر تو پدید آثار صنع‌کردگار
با چنان شعری مرا خالیست انبان از شعیر / با چنین شَعری ترا عاریست اندام از شعار
من چنان نالان‌ که بحر از بخشش فخر امم / تو چنان مویان که کان از همت صدر کبار
بدر دولت صدر دین پشت هدی روی ظفر / شمس ملت چرخ فرکان‌کرم‌کوه وقار
کلک او لاغر ولی بازوی عدل از وی سمین / بخت او فربه ولی پهلوی خصم از وی نزار
روی او خورشید دین و رای او خورشید ملک / ملک ازین خرم بهشت و دین ازو خرم بهار
جد او جودی مجدت عم او عمان جود / وین به جود و جودت از عمان و جودی یادگار
جود او بحریست کاو را بحر عمانست موج / رای او نخلست‌کاو را مهر رخشانست بار
هست رایش‌ پرنبانی ‌کافتاب او راست پود / هست رایش طیلسانی کاسمان او راست تار
مهر او از صخرهٔ صمّا برویاند سمن / قهر او از ساحت دریا برانگیزد غبار
ملک ترکی را ظهیری دین تازی را نصیر / قطب مکنت راسکونی چرخ‌ملکت رامدار
چشم ملت را فروغی جسم دولت را روان / باغ بینش را بهاری شاخ دانش را ثمار
بزم شوکت را سریری جان مجدت را سرور / دشت همت را سواری دست عزت را سِوار
چرخ با این قدرت از جاه تو می‌خواهد یمین / بحر با ای‌ ثروت از جود تو می‌جوید یسار
عمت آن دستور آصف رای کز فکر دقیق / جانب خشکی کشاند ماهیان را از بحار
خصم کز سهمش به رویین‌دز گریزد غافلست / کز منایا سود ندهد مرد را رویین‌حصار
خشتی از ایوان جاه اوست جرم آسمان / آنی از دوران ملک اوست ملک روزگار
ملک‌ ازو بالد به‌خویش و کلک ‌ازو نازد چنانک / از نبی ام‌القری از شیر یزدان ذوالفقار
نیست ننگ او اگر حاسد ازو دارد گریز / نیست عار او اگر دشمن ازو جوید فرار
مهر رخشا لیک ازو مرمود دارد اجتناب / مشک بویا لیک ازو مزکوم دارد انزجار
گر بود بو جهل منکر مصطفی را نیست ننگ / ور شود ابلیس دشمن مرتضی را نیست عار
شهد نوشین لیکنش محرور داند ناپسند / قند شیرین لیکنش مدقوق خواند ناگوار
یا رب این انصاف باشد من بدین‌ فضل و هنر / زو جدا مانم چو عطشان از کنار چشمه‌سار
من نیم گردون که در کاخش مرا نبود گذر / من نیم گیهان ‌که بر صدرش مرا نبود گذار
نیستم معدن چرا دارد مرا اینگونه پست / نیستم دریا چرا خواهد مرا اینگونه خوار
کاخ او گیهان و بر من شش جهت از غصه تنگ / جود او عمّان و بر من ‌روزگار از فاقه تار
گر ازو نالم به گیهان عقل گوید کای سفیه / چرخ را بر زجر و منع او نباشد اقتدار
ور ازو مویم به‌کیوان وهم راندکی بلید / دهر را در امر و نهی او نباشد اختیار
نی خطا گفتم خطااو در عطا ابرست و من / شوره‌زارم‌کی شود از ابر خرم شوره‌زار
اوکند اکرام لیکن چرخ نبود مهربان / اویند انعام لیکن بخت نبود سازگار
خار اگر عنبر نگردد ابر را نبود گناه / خاک اگرگوهر نگردد مهر را نبود عوار
سبزه لاین نیست‌ کاندر گلستان گردد سمن / خار قابل نیست‌ کاندر بوستان ‌گردد چنار
ابر نیسانی فشاند قطره لیکن‌ چون صدف / صفوتی بایدکه‌گردد قطره در شاهوار
این ‌حکایت بود حالی نی شکایت کز خلوص / شکوه نارد بر زبان پرورده از پروردگار
کس شنیدستی ‌که گویند شکوه از مادر کند / گر بنالد از برای شیر طفل شیرخوار
یامعاذالله کس این گوید که از حق ‌شاکیست / گر به یزدان نیم‌شب نالد فقیری ز افتقار
تا به ‌غیر از اسم نیک و رسم نیکی در جهان / هیچ اسم و هیچ رسمی می‌نماند پایدار
هیبت او خصم مال و همت او خصمِ مال / دولت او پایدار و دشمن او پایِ‌دار