گفتم به یار فصل بهار آمد ای نگار / گفتا که وصل یار نگارین به از بهار
گفتم که بار یافت هزاران به گلستان / گفتا زگلستان رخ من به هزار بار
گفتمکه لاله داغ بدل دارد از چه روی / گفتا ز روی من دل لاله است داغدار
گفتم چو سرو کی به کنارم قدم نهی / گفت آن زمانکه رانی از دیده جویبار
گفتم به زیر سایهٔ گیسو رخ تو چیست / گفت ار بهکس نگونی خورشید سایهدار
گفتم مگر بقد تو زلف تو عاشقست / گفتا بلی به سرو روان عاشقست مار
گفتمکه زلفکان تو بر چهره چیستند / گفتا به روم طایفهیی ز اهل زنگبار
گفتمکه اختیارکنم جز تو دلبری / گفتاکه عاشقی نکندکس به اختیار
گفتم از آن بترسکه آهن دلیکنم / گفت آن پری نیمکه ز آهن کنم فرار
گفتم غزال چشم تو هست از چه شیر مست / گفتا ز بس که شیر دلان را کند شکار
گفتم به آهوان دو چشم تو عاشقم / گفتا خموشگردن شیر ژیان مخار
گفتم رسید جان به لبم ز انتظار تو / گفت آن قدر بمان که برآید ز انتظار
گفتم ببخشکام دلم ازکنار و بوس / گفتا به جان خواجه کزین کام جو کنار
گفتم مگر ندانی مداح خواجهام / گفتا اگر چنینست این بوس و این کنار
گفتم که صدر اعظم خواندش پادشه / گفتاکه َبدرِ عالم دانَدش روزگار
گفتم نپروریده چنان خواجه آسمان / گفتا نیافریده چنان بندهکردگار
گفتم بسیط ملک او هست بیکران / گفتا محیط همت او هست بیکنار
گفتم بهگاه جود عجو لست و بیسکون / گفتا بهگاه حلم حمولست و بردبار
گفتم قرار هرچه تو بینی به دست اوست / گفت از چه زر ندارد در دست او قرار
گفتمکه افتخار وی از فرّ و شو کتست / گفتا که فر و شوکت ازو دارد افتخار
گفتمکه اشتهار وی از مال و دو لتست / گفتاکه مال و دولت ازو جوید اشتهار
گفتم توان ز سطوت وی زینهار جست / گفتا به هیچکس ندهد مرگ زینهار
گفتم که بر َیسارش گردون خورد یمین / گفتا ستم ز عدل سمینش بود نزار
گفتمکه هست فکرت او تار و عقل پود / گفتاکه اعتماد بود پود را بتار
گفتم که هست دولت او بار و ملک برگ / گفتا که افتخار بود برگ را به بار
گفتمکه موج بحرکفش را شماره چیست / گفتا که موج بحر برونست از شمار
گفتم عیارگیرد حزمش همی ز عقل / گفتاکه عقلگیرد از حزم او عیار
گفتم چه وقت پایهٔ خصمش شود بلند / گفت آن زمانکه خاک وجودش شود غبار
گفتم بود ز مهرش هر هوشیار مست / گفتا بود ز عدلش هر مست هوشیار
گفتم سوارگان را قهرش پیادهکرد / گفتا پیادگان را لطفش کند سوار
گفتم حصار امن دو عالم وجود اوست / گفتا به جز بلا که برونست از آن حصار
گفتمکه اعتبار مرا نیست نزدکس / گفتا به نزد خواجه بسی داری اعتبار
گفتم به عید پارم تشریف داد و زر / گفتا به عید امسال افزون دهد ز پار
گفتم نکو نیارمکاو را ثناکنم / گفت ار ثنا نیاری دست دعا برآر
گفتمکه عمر و دولت او باد مستدام / گفتاکه جاه و شوکت او باد پایدار