قاآنی › در ستایش شاهزا‌دهٔ‌ رضوان و ساده فریدون میرزا طاب ثراه‌ گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گنج پنهان بود یزدان خواست کاید آشکار / آفرینش را فزود از هستی خود اعتبار
وادمی را زافرینش برگزید آنگه ز عدل / خواست قانونی نهادن تا نخیزد گیر و دار
بهر آن قانون بهر عهدی رسولی آفرید / و ز رسولان احمد مختار را کرد اختیار
هم بر آن قانون محمدشاه عادل دل ‌که هست / پرتو پروردگار و پیرو پروردگار
در بهر ملکی ز ایران ملک‌داری برگزید / تا به فر او نظام ملک ماند برقرار
حکمران ملک جم فرمود شاهی را که هست / ملک‌خواه و ملک‌بخش‌ ‌و ملک‌گیر و ملک‌دار
شاه شیر اوژن فریدون شاه‌کامد تیغ او / برگ جان دوستدار و مرگ جان نابکار
آن جهانداری‌که از فرفراست بشمرد / موج‌هایی راکه خیزد روز باد اندر بحار
شاهش از هر ملک‌ران در ملک‌رانی برگزید / زان بهر روزش فرستد خلعتی‌گوهر نگار
خلعتی ناکرده در بَر کارَدَش پیکی دگر / خلعتی ‌گیتی‌فروز از خسرو گیتی مدار
من مبارکباد آن خلعت هنوزم بر لبست / کاندر آید خلعتی دیگر ز شاه‌کامگار
راست پنداری زری تا فارس در هر منزلی / حاملان خلعت استاده قطار اندر قطار
آن ‌بدین ‌گو‌ید تو عازم شو که من رفتم ز دست / این بدان‌گوید تو مرکب ران که من ماندم ز‌کار
من بدین طبع روان حیران ‌که یارب چون‌ کنم / تهنیت‌گویم‌کدامین را به طبع آبدار
آنک آن دیروز بد کز تختگاه ملک ری / تیغ و تشریفی فرستادش خدیو روزگار
اینک این امروز کش بخشید شاه ملک‌بخش‌ / خلعتی ‌گوهرنشان کش مهر و مه پودست و تار
خلعتی رخشنده چون گردون ز نور آفتاب / خلعتی آکنده چون دریا ز در شاهوار
یارب ای‌ن خلعت همایون باد براین تاجور / یارب این تشریف میمون باد براین تاجدار
تا تویی‌کز چه رو شاهش چنین می‌پرورد / کاینچنین ‌پرورده‌ را باید چنین پروردگار
آن به رأفت مستدام و این به طاعت مستهام / آن به نعت دستگیر و این به خدمت پایدار
این به ‌گاه سرفشانی بر یسار آرد یمین / آن به‌گاه زرفشانی از یمین آرد یسار
این‌ کشد رنج آن نهد گنج این دهد جان او جهان / آن نکو خدمت شناسست این نکو خدمتگزار
آن چو بیند این‌ کشد زحمت در افزاید به مهر / این چو بیند کان کند رحمت نیاساید ز کار
باد آن یک بر زمین ایمن زکید آسمان / باد این یک در جهان شادان ز دور روزگار