قاآنی › د‌ر مدح شجاع‌السطنه حسنعلی میرزا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منت خدای را که ز تأیید کردگار / فرمود فتح باره با خرز شهریار
حصنی ‌که بر کنار فصیل حصار او / نبود ز منجنیق فلک سنگ راگذار
حصنی‌ که از نظارهٔ برجش ز فرق چرخ / از فرط ارتفاع فتد تاج زرنگار
حصنی‌ که در بیوت بروج رفیع او / سیارگان چرخ برین را بود مدار
حصنی که روزگار ز یک خشت باره‌اش / بر گرد نُه سپهر تواند کشد حصار
حصنی ‌که اوج‌ کنگرهٔ او چنان رفیع / کز وی هزار واسطه تا عرش‌ کردگار
در زیر آسمان و فراتر ز آسمان / در ملک روزگار و فزونتر ز روزگار
زانسوی قعر خندق او نافریده است / جایی به سعی قدرت خویش آفریدگار
مانندهٔ قواعد شرع نبی قویم / چون بازوان حیدر کرار استوار
قایم تر از قلوب ظریفان سنگدل / محکم‌تر از عهود حریفان خاکسار
بالای خاکریز وی این نیلگون سپهر / چونان‌که بر فراز قلل قیرگون غبار
چون عقل بامتانت و چون چرخ سربلند / چون عرش بارزانت و چون‌کوه پایدار
حاشا که منهدم کندش هیچ حادثه / جز ترکتاز لشکر دارای نامدار
ارغنده شیر بیشه مردی ابوالشجاع / کش مانده تیغ از آتش نمرود یادگار
فرماندهٔ زمانه‌ که جانسوز خنجرش / برقیست پر ترشُح و ابریست پر شرار
آن حیدری‌ که زاده ز یک‌ پشت و یک شکم / شمشیر جانستانش با تیغ ذوالفقار
در تیغش ار طبیعت اردیبهشت نیست / گردد چرا ز مقدم او دشت لاله‌زار
چون رو نهد به عرصه در ایام دار و گیر / چون جاکند به پهنه به هنگام‌گیر و دار
گوش سماک و نعرهٔ رستم ز مرزغن / شمع سپهر و ناله رویین تن از مزار
یکران‌ کوه سنگش پیلی پلنگ خوی / شمشیر ابر رنگش بحری نهنگ خوار
رویش چو در غضب فلک و درد الامان / رایش چو در سخط ملک و ذکر زینهار
ذکری ز صولت وی و غوغا به ‌کاشغر / حرفی ز هیبت وی و افغان به قندهار
چون تیغ او به جلوه هواشارسان روم / چون رخش او به پویه زمین ملک زنگبار
در بحر ژرف اگر به عطوفت نظر کند / هر قطره‌اش شود به شبه در شاهوار
شاها تویی‌ که چشمهٔ سوزان تیغ تو / برقیست لجه آور و ابریست شعله بار
سرویست نیزه رشته ز دریای دست تو / سرو ار چه می‌نروید الا ز جویبار
خونریز خنجر تو بود نوبهار فتح / نبود عجب ظهور شقایق به نوبهار
تیغ نزار و بخت سمینت به خاصیت / این ملک را سمین ‌کند آن خصم را نزار
در بحر دست راد تو کوپال ‌کوه سنگ / در رزم بشکند سر خصمان خاکسار
آری سفینه بشکندش تخته لخت لخت / در بحر اگر به صخرهٔ صما کند گذار
از چیست ‌فتنه رفته ز بأسش به ‌خواب مرگ / گر نیست در حسام تو تاثیر کو کنار
تابد چو تابه‌، پیکر ماهی درون آب / برقی ز خنجرت‌کند ار جلوه در بحار
دریا در آستین تو یا دست دُرفشان / ثهلان به زیر زین تو یا خنگ راهوار
سیمرغ در بشصت تو یا تیر دال پر / البرز بر به دست تو باگرزگاوسار
آنجا که ابر دست تو عرض سخا دهد / دریای بیکران شود از قطره شرمسار
تابی ز برق تیغ تو و کوه ‌کوه خصم / تفی ز نار صاعقه و دشت دشت خار
خصمت اگر ز بادهٔ پر نشوهٔ غرور / خود را به روز رزم شمارد چو ذوالخمار
قهر تو چون خمار شکن باده بشکند / از سرخ نشوهٔ می خون از سرش خمار
آنجاکه برق تیغ تو آتش‌فشان شود / از بأس اوگیاه نروید ز مرغزار
از تو یکی سواره و گیتی پر از رکوب / از تو یکی پیاده و گیهان پر از سوار
تیغ تو گر به جانب دریا گذر کند / از سهم او نهنگ‌ گریزد به کوهسار
در شاهراه پرهٔ جیشت به روز رزم / خون جگر خورد ظفر از درد انتظار
شاها مرا از گردش ایام شکوه است / یک یک فرو شمارم بر وجه اختصار
اول ز طالع خود و دوم ز خشم تو / سیم ز دور چرخ و چهارم ز روزگار
پنجم ز طعن خصم و ششم دوری از وطن / هفتم ز تنگدستی و هشتم ز اضطرار
بیچاره من ‌که از فن نه باب و چهار مام / یک‌باره زین‌ دوچار به محنت شدم دوچار
ناچار زین دوچار به چاری ز چارسوی / با چار میخ چاره دو چارم به چارتار
چرخ سیاه‌کارم دارد سیه‌گلیم / با آنکه چون سپیده دمستم سپیدکار
در عین نوجوانی ‌گشتم ز غصه پیر / با وصف‌کامرانی‌گشتم ز مویه خوار
خوشیده شاخ عمرم در موسم شباب / شاخ ار چه می‌نخوشد در فصل نوبهار
سیمرغ قاف دانش و فضلم ولی چه سود / کم داردی فلک ز حقارت‌ کم از حقار
ناچیده از حدیقهٔ دوران گل مراد / دستم ز خار سرزنش ناکسان فکار
هان ای ملک منم ‌که فلک هرشب از نجوم / بر فرق من عقود دُرر می‌کند نثار
هان ای ملک منم‌که تَنَد بر درم سپهر / منسوج جان هماره چو جولاهه‌ گرد غار
هان ای ملک منم ‌که بهم چشمی سپهر / دادی چو آفتاب مرا جای در کنار
هان ای ملک منم‌که‌کند ملک خاوران / امروز بر خجسته وجود من افتخار
هان تا چه شدکه همچو عزازیل پرغرو‌ر / افکندیم ز پایهٔ معراج اعتبار
هان تا چه شد که شکر شکر عواطفت / شد در مذاق راحت من زهر ناگوار
هان تا چه شد که شعلهٔ سوزان آه من / انگیزد از شرر ز مسامات یم بخار
قاآنیا علاج نبینم به غیر از آنک / از خشم شهریار گریزم به شهر یار
وز بحر فکر بکر سخن سنج فاریاب / تضمین ‌کنم دو در یمین هردو شاهوار
برحسب حال خود سختی چند داشتم / لیکن بدین یکی کلمه کردم اختصار
کای آفتاب ملک ز من نور وامگیر / وی سایهٔ خدای ز من سایه برمدار
ختم محامد تو کنم زین غزل ‌که هست / چون رشتهٔ لآلی منظوم و آبدار
بر رخ دو زلف مشک‌فشان چون فکندپار / شاهدت لیلتین علی طرفی النهار
باز از برای آنکه پریشان شوند جمیع / زد شانه بر دو طرهٔ مشکین تابدار
ای قوم ازین دو عقرب جراره الحذر / ای قوم ازین دو افعی خونخوار الفرار
خونین دل منست‌که آورده‌یی به دست / از ترس مدعی ز چه نامش‌ نهی نگار
هرجا که رنگ خط تو روی زمین حبش / هرجاکه چین زلف تو ملک جهان تتار
جز شام زلف در رخ چون نوبهار تو / نشنیده ‌کس دراز شود شب به نوبهار
قاآنی ار ز هجر رخت ناامید شد / خواهد شدن ز لطف تو روزی امیدوار
تا عدت وحوش و طیورست بی‌قیاس / تا مدت شهور و سنین است بی‌شمار
بادا دوام عمر تو چندانکه حشر و نشر / باشد برت حکایت پیرار و نقل پار