قاآنی › د‌ر مدح شجاع‌ السلطنه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بشارت باد بر اهل نشابور / زگرد موکب دارای منصور
شجاع ‌السلطنه سلطان غازی / که از عدلش جهان‌گردیده معمور
به قصرش‌ا چاکری خاقان و قبر / به‌کاخش خادمی چیپال و فغفور
خروش‌ نای او یا نالهٔ رعد / غریو کوس او یا نفخهٔ صور
فروزان آفتاب اندر دل چرخ / و یا توقیع او بر صدر منشور
ز قهرش جنبشی در نیش کژدم / ز لطفش آیتی در نوش زنبور
زهی‌ گنجینهٔ راز نهان را / ضمیر عالم آرای تو گنجور
دلت‌کاندر سخابی مثل و همتاست / کفت را در عطا فرموده مأمور
ز بذلش‌کان اگر جوید تظلم / کفی بالله المامور معذور
تواند داد نهی جازم تو / تغیر در وقوع امر مقدور
خورد خون تیغت آری سازگارست / شراب نار اندر طبع محرور
به چنگال اجل خصمت‌گرفتار / چو اندر چنگل شهباز عصفور
ز بهر انقطاع نسل دشمن / پرندت را خواص طبع‌کافور
مبارک خلعت ‌کشور گشایی / براندام جهانگیر تو مقصور
کجا زد پرّه جیش قاهر تو / که حالی می‌نشد بدخواه مقهور
دو آوارست‌ گوشَت مایل او / خروش شندف و آواز شیپور
دو صورت هست چشمت در پی او / لوای نصرت و اقبال منصور
دو معنی راست مایل طبع رادت / عطای وافر و انعام موفور
به تابان دست تو تابنده شمشیر / مفاد آیهٔ نور علی نور
ز بیمت شیر فربه تن تواند / خزد از لاغری در دیدهٔ مور
به هر کاری بود رای تو مختار / به ‌جز احسان ‌که در وی هست مجبور
فلک از نشوهٔ جام تو سرمست / جهان از بادهٔ لطف تو مخمور
زگرزت لرزه اندر برز البرز / چو از نور تجلی بر تن طور
نه وصفت خاصه ثبت دفتر ماست / ک بر اوراق افلاکست مسطور
ثنایت راکه یزدان داند و بس / نه در منظوم می‌گنجد نه منثور
بد اندیش ترا تا دامن حشر / نکوخواه ترا تا دامن صور
یکی را بزم عشرت جای ماتم / یکی را مجلس غم محفل سور