همانا فصل تابستان سرآمد عهد تسعینش / که مایل شد به کفهٔ شب ترازو باز شاهینش
چو پرّ باز بود اسپید روز از روشنی آوخ / که ابر تیره تاریتر نمود از چشم شاهینش
فلک از ابر ایدون آبنوسی گشته خورشیدش / چمن از باد ایدر سندروسی گشته نسرینش
قمر بدگوهری رخثباکهگردون بود عمانثن / سمن بدعنبری بویا که هامون بود نسرینش
بهکاماندر کشید این را زمین از بیم بدگویش / به ابر اندر نهفت آن را فلک از چشم بدبیش
مرآنکانونکهمهرافروختدرمرداد و شهریور / عیان در آسمان دود از چه در آبان و تشرینش
مر آن درّاعهٔ سندس که بیضا دوخت در جوزا / بهاکسونوشسابایدر جهانرا عزم تردینش
مر آن بارانی قاقم که خود آراست در سرطان / به قندزگون غمام اینک فلک را رای تبطینش
مر آن آتش که شید افروخت اندر بیشهٔ ضیغم / ز آب ابر اینک آسمان را قصد تسکینش
زره سازد ز آب برکه باد و مینپاید بس / که در هر خرگهی روشن بود نیران تفتینش
توگویی تخم بید انجییر خوردست ابر آبانی / که از رشح پیاپی ظاهرست آثار تلیینش
نک از باد خزان برک رزان لرزان تو پنداری / فلک در حضرتصدر جهانکردست تو خینش
مکان جود و کان جود ابوالقاسم که در سینه / نهان چون کین اهلکفر مهر آلیاسینش
مخمّر زآب و خاک و باد و نارستش بدن اما / حیا آبش وفا نارش رضا بادش عطا طینش
گر از گردون سخنرانی بود شوکت دوچندانش / ور از عمان سمرخوانی بود همت دوچندینش
بیان او که با آیات فرقانست توشیحش / کلام او که با اصوات داودست تضمینش
مکن بوجهل سان ای حاسد بدگوی انکارش / مکن جالوتوار ای دشمن بدگوی تلحینش
بهکاخ اندر کهین شبری فضای هند و بلغارش / بهگنج اندرکمینفلسی خراج چین و ماچینش
فنا رنجی بود محتوم و لطف اوست تدبیرش / قضا گنجی بود مکتوم و حزم اوست زرفینش
به سر دست آورد هرگه نظر بر روی محتاجش / بپا چشم افکند هر گه گذر در کوی مسکینش
بلی پژمان اگر بخشد خراج چین و سقلابش / بلی غمگین اگر بدهد منال روم و سقسینش
به درّ و گوهر آمودست نثر نثره مانندش / به مشک و عنبر آکندست شعر شعری آیینش
چو سحبان العرب شنود دمان سوزد تصانیفش / چو حسانالعجم بیند روان شوید دواوینش
محیطیهستجود اوکهممکننیستتقدیرش / جهانی هست جاه او که یارا نیست تخمینش
به وهمش گر بپیمایی خجل گردی ز تشخیصش / به فهمش گر بینگاری کسل مانی ز تعیینش
ندانی نیل و طوفان را بود خود پایه زان برتر / که پیمایی به باع یام و صاع ابنیامینش
ازو چون منحرف شد خصم لازم طعن و تو بیخش / چنالچونمنصرفشد اسمواجبجرّ و تنوینش
زهی فرخنده آن دیوان که نام اوست عنوانش / خهی پاینده آن ایوان که نقش اوست آذینش
وثاق او دبستانیکه هفت اجرام اطفالش / رواق او گلستانی که نه افلاک پرچینش
نه انبازست در هوش و کیاست پور قحطانش / نه همرازست در فر و فراست ابنیقطینش
بلی آن روضهٔ مینو مشاکل نیست رضوانش / بلی این دوحهٔ طوبی مشابه نیست یقطینش
به عالم گر درون از عالم افزون نی عجب ایرا / که نون یک حرف در صورت ولی معنیست خمسینش
بهنزدشچرخصفریلیکاز چرخش فزاید فر / ز یک صفر آری آری پایه گردد سبع سبعینش
خهی قدر تو کیالی که گردونست مکیالش / زهی فرّ تو میزانی که گیهانست شاهینش
جهان مقصورهٔ ویران ز سعی تست تعمیرش / زمان معشوقهٔ عریان ز فرّ تست تزیینش
جلال تست آن خرگه که اجرامست اوتادش / شکوه تست آن صفه که افلاکست خرزینش
فلک نهمار دونپرور سزانی با تو تشبیهش / جهان بسیار کینگستر روانی با تو تزکینش
عنودی کز تو رخ تابد به دوزخ قوت زقّومش / حسودی کز تو سر پیچد به نیران سجن سجینش
ز فرت فر آن دارا که فرمان بر ممالیکش / ز بختت بخت آن خسرو که سلطان بر سلاطینش
غیاثالملک و المله فلکفر حشمتالدوله / که بر نُه چرخ و هفت اختر بود نافذ فرامینش
جهان آشفتهدل روز نبرد از برق صمصامش / سپهر آسیمهسر گاه جدال از بانگ سرغینش
عطای اوست آن مطبخ که مهر آمد عقاقیرش / سخای اوست آن مصنع که چرخ آمد طواحینش
چو بر ختلی گذارد کام باج آرند از رومش / چو از هندی زداید زنگ ساو آرند از چینش
بهزنگ اندر زلازل چون که بر عارض بود زنگش / به چین اندر هزاهز چون که بر ابروفتد چینش
به گاه کینه حدادی که البرزست فطیسش / به وقت وقعه قصابی که مریخت سکینش
به نطع رزم هر بیدق که از مکمن برون راند / برد در ملکت بدخواه و بخشد فرّ فرزینش
چو در کین طلعت افروزد دنیایش گوی خرّادش / چو بر زین قامت افرازد ستایش جوی بر زینش
به صولت پیل کوشنده به دولت نیل جوشنده / نه بل صولت دو چندانش نه بل دولت دو چندینش
گرفتم خصم رویینتن سرودم حصن روییندز / زبون دیوانهیی آنش نگون ویرانهیی اینش
یکیشیرست آتشخویو آهندل که در هیجا / نماید خشک چوبی در نظر بهرام چوبینش
چو گاه کینه لشکر بر سما شور هیاهویش / چو وقت وقعه موکب بر سها بانگ هیاهینش
کم از برفینه پیلی صدهزاران ریو و رهامش / کم از گرینه شیری صد هزاران گیو و گرگینش
پدرش آن گرد عمانبخش گردونرخش دولتشه / که با این فر و مکنت آسمان میکرد نمکیش
برفت و ماند ازو نامی که ماند تا جهان ماند / زهی احسانکه تا روز جزا باقیست تحسینش
برفت و ماند ازو پوری که پیر عقل را قائد / تبارک آن پدر کز فر و دانش پور چونینش
نیاش آن خسرو صاحبقران کز فرهٔ ایزد / روان چونان که جان و جسم فرمانبر خواقینش
به کاخ اندر چو رویین صدهزاران گرد نویانش / به جیش اندر چو زوبین صدهزاران نیو نوئینش
ز شوق جانفشانی در صف هیجا دهد بوسه / به خنجر حنحر سنجر به زوبین نای زوبیش
زند با راستان از بهر طاعت رای چیپالش / نهد بر آستان از بهر خدمت روی رویینش
چوزی ایوان نماید رای و سازد جای بر صدرش / جو بر یکران نماید روی و آرد پای بر زینش
چو بر عرش برین بینی یکی فرخنده جبریلش / چو بر باد بزین یابی یکی سوزنده بر زینش
ملک با خوی این دارا چرا نازد به اخلاقش / فلک با خام این خسرو چرا بالد به تنینش
ملک کی با ملک همسر فلک کی با کیا همبر / ز فضل آن فایده یابش ز بذل این زایده چینش
فلک گر بالد از هوری ملک نازد به دستوری / که صد خورر باستین دارد نهال رای جهانبنیش
سمی مصطفی آن صاحب صاحب لقب کامد / امل آسوده از مهرش اجل فرسوده از کینش
ز حزم اوست دین ایزدی جاری تکالیفش / ز رای اوست شرع احمدی نافذ قوانینش
بیانشکز رشاقت پایه بر جوزا و عیوقش / کلامشکز براعت طعنه بر بیضا و پروینش
تو گویی کلک مانی بوده نقاش عباراتش / تو گویی نطق عیسی بوده قوّال مضمامینش
اگر دشمن شود فربه ز کلک اوست تهزیلش / وگر ملکت شد لاغر ز عزم اوست تسمینش
فصاحتچیست مجنونی که لفظ اوست لیلاین / بلاغت کیست فرهادیکهکلک اوست شیرینش
در اشعار بلاغت بس بود اشعار شیوایش / در اثبات رشاقت بس بود ابیات رنگینش
مقام مصطفی خواهی بخوان اخبار معراجش / نبرد مرتضی جویی ببین آثار صفینش
وزیرا صاحبا صدرا درین ابیات جانپرور / دو نقصانست پنهانیکه ناچارم ز تبیینش
یکی در چند جا تکرار جایز در قوافیش / نه تکراری که دیوان را رسد نقصان ز تدوینش
یکی در چند شعر ایطا نه ایطایی چنان روشن / که باشد بیمی از غمّاز و باکی از سخن چینش
نپنداری ندانستم بدانستم نتانستم / شکر تبخیز و دانا ناگزیر از طعم شیرینش
وگر برخی قوافیش خشن نشگفکز فاقه / پلاسین پو شد آنکو نیست سنجان و پرندینش
قوافی نیستکژدم تا دو خشت تر نهم برهم / پس از روزی دو بتوانم بدین تدبیر تکوینش
قوافی را لغت باید لغت را من نیم واضع / که رانم طبع را کاین لفظ شایسته است بگزیش
زهی حسان سحر آرای سِحرانگیز قاآنی / که حسانالعجم احسنتگو از خاک شروینش
تبارک از عباراتش تعالی ز استعاراتش / زهی شایسته تبیانش خهی بایسته تقنینش
حکایت گه ز جانانش شکایت گه ز دورانش / نگارش گه ز نیسانش گزارش گه ز تشرینش
ز جانان مدح و تعریفش ز آبان وصف و توصیفش / به گیهان سبّ و تقریعش به گردون ذم و تلعینش
گهی بر لب ز بوالقاسم ثنا و بر رخ آزرمش / گهی بردم ز حشت شه دعا و در دل آمینش
گهی از یاد دولتشه ز محنت لکنه در دالش / گهیاز ذکر حشمتشه ز عسرت لثغه در شینش
گه از صاحب ثنا گفتن ولی با شرم بسیارش / گه از هریک دعا گفتن ولی با قصد تأمینش
گهی در شعر گفتن آن همه اصرار و تعجیلش / گهی در شعر خواندن این همه انکار و تهدینش
گهی عذر قوافی خواستن وانطور تبیانش / گهی برد امانی بافتن وان طرز تضمینش
کنون از بارور نخل ضمیرم یک ثمر باقی / همایونباد نخلی کاین رطب باشد پساچینش
دو مه زین پیش کم یا بیش بودن چاکر میری / که کوه بیستون را رخنه بر تن از تبرزینش
مرا با خواجه تاشی دیو دیدن داد آمیزش / که صحنچهره قیرآگینبدیاز رای تارینش
ز می آموده اندر آستان هر شب صراحیش / به بنج آلوده اندر آستین هردم معاجینش
گهی از بینبیذی کیک وحشت در سراویلش / گهی از بیحشیشیسنگمحنت در تساخینش
چو جوکی مویسر انبوهو ناخنهایدست و پا / دراز و زفت و ناهنجار چون بیل دهاقینش
اگر لاحول پاس من نبودی حافظ و حارس / ز شب تا چاشتگه نهمار گادندی شیاطینش
بهمن چوندیو در ریمن ولیمناز شش ایمن / بلی چون مهر نورانیکرا یارای تبطینش
نهانی خواجه با او رام چونان نفس با شهوت / ولیوحشتز من چون معده از حبالسلاطینش
ضرورت را بریدم زوکه تا در عرصهٔ محشر / بپیوندم ابا پیغمبر و آل میامینش
خلاف امر یزدان بود و شرع پاک پیغمبر / رضای خواجهای چو نان که چونین زسم و آیینش
گرفتم خواجه کوثر بود کوثر ناگوار آید / چو آمیزش به غسّاقش چو آلایش به غسلینش
ازین پس مادح پیغمبر و دارای دورانم / که ستوار ست پغمبر ز دارا ملت و دینش
الا تا آب نبود کار جز ترطیب و تبریدش / الا تا نار نبود فعل جز تجفیف و تسخینش
ملک پیوسته با چرخ برین انباز اورنگش / کیان همواره با مهر فلک همراز گرزینش