قاآنی › در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساد‌ه فریدون میرزا طاب ثرا‌ه گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای رخش ره‌نورد من ای مرغ تیزبال / کز دودمان برقی و از تخمهٔ خیال
در طبع سیر تست سبکباری نسیم / در جیب نعل تست نسب‌نامهٔ شمال
گه مغز که بدرّی بی‌جهد گاز و چنگ / گه در هوا بپری بی‌سعی پر و بال
تاکی هوای آخور آخر برون خرام / تات از پی رحیل به کوهان نهم رحال
بشتاب و مغز باد مشوّش‌ کن از مسیر / بخرام و لوح خاک منقش کن از نعال
دم بر فراز و مغز فلک را یکی بکوب / سیم برفشان و ناف زمین را یکی بمال
ز اصطبل طبل عزم فروکوب و شو برون / تا ز آب دیده‌ گرد فرو شویمت ز یال
ای نایب براق بپیماره عراق / کایدون مرا به فارس اقامت بود محال
تا چند خورد باید اندوه آب و نان / تا چند برد باید تیمار عمّ و خال
لا ترجلنّ یا ملک الخیل و اعجلن / کم عجله ینال بها المرء لاینال
آهنگ شهر قم ‌کن ‌گم ‌کن ز پارس پی / قم قبل ان یضیق لنا الوقت و المجال
رو کن به حضرتی که ندانسته جود او / در از صدف‌ گهر ز خزف‌ گوهر از سفال
کهن امان پناه زمان ‌گوهر شرف / غیث‌کرم غیاث امم جوهر نوال
فهرست آفرینش و سرمایهٔ وجود / عنوان حکمرانی و دیباچهٔ جلال
برهان دین و داد فریدون شه آنکه هست / قسطاس فهم و فکرت مقیاس فرّ و فال
بی ‌عون مهر او نبود بخت را اثر / بی‌زیب عدل او نبود مُلک را جمال
خاک از نهیب خنجر او یابد ارتعاش / آب از نهیب ناچخ او دارد اشتعال
با مهر او ضلال مخلّد بود رشاد / با قهر او رشاد موید بود ضلال
جز از طریق وهم نیابد کسش نظیر / جز بر سبیل فرض نیابد کسش همال
ای‌ کت به تحفه تاج سپارد همی تکین / ای‌ کت به هدیه باج فرستد همی ینال
روزی دهد عطای تو بی ‌دعوت امید / پاسخ دهد سخای تو بی‌سقبت سوال
منشور روی و رای تو در جیب مهر و ماه / توقیع امر و نهی تو در دست ماه و سال
امر ترا به طوع قدر دارد استماع / حکم ترا به طبع قضا دارد امتثال
در پیش ابر اگر ز سخایت رود سخن / پیشانیش عرق‌کند از فرط انفعال
ور بر زگال تیره فتد عکس تیغ تو / از تف آن چو دوزخ سوزان شود زگال
آنجا که شخص تست مجسم بود هنر / آنجاکه طبع تست مصوٌر شود کمال
رسوا شود حسود تو در هرکجا که هست / چون دزد شب که ناگه درگیردش سعال
با ترکتاز جود تو نشگفت اگر ز بیم / پنهان‌کند پشیزهٔ خود را به بحر وال
گیهان محیط تست و به معنی محاط تو / برسان جامه ‌کاو به بدن دارد اشتمال
چرخ از غبار خنگ تو تاریک چون جحیم / کوه از نهیب رمح تو باریک چون خلال
از بسکه بار فتح و ظفر می‌کشد به دوش / تیغت خمیده پشت نماید به شکل دال
روز وغا که از دم شمشیر سرفشان / درگام اکدشان متوقٌد شود نعال
ازگرذ ره چو تودهٔ قطران شود سپهر / از رنگ خون چو سودهٔ مرجان شود رمال
زانبوه‌گرد رخش محدب شود وهاد / زاسیب نعل اسب مقعر شود تلال
چنگال شیر شرزه نداند کس از سیوف / دندان مارگرزه نداند کس از نبال
از نعل اسبها متحرک شود زمین / بر چوب نیزها متوقد شود نصال
هرگه‌که میغ تیغ تو آتش‌فشان شود / کس پور زال را نشناسد ز پیر زال
مغز ستاره بر دری از تیغ فتنه‌سوز / کتف زمانه بشکنی از گرز مرد مال
فرماندها مها ملکا ملک‌پرورا / آن‌کیست غیر حق‌که قدیمست و لایزال
ایدون گرت ز چرخ گزندی رسد مرنج / ایدر گرت ز دهر ملالی رسد منال
بس عیش و عشر تا که نماند به هیچ روی / بس رنج و اندها که نماند به هیچ حال
مه را به چرخ‌گاه فرازست وگه نشیب / جان را به جسم گاه نشاطست و گه ملال
نی زار نالد آنگه از جان برد محن / می تلخ‌ گردد آن‌ گه از دل برد کلال
خورشیدسان زوالی اگر یافتی مرنج / جاوید می‌نماند خورشید را زوال
ور کوکبت قرین وبالست غم مخور / وقتی به سوی خانهٔ خویش آید از وبال
سلطان برای مصلحتی بود اگر ترا / روزی دو ساخت معتکف ‌کنج اعتزال
زر آن زمان عزیزتر آید که ناقدی / بگدازدش به بوته و بگذاردش بقال
فولاد راگداز دهند از برای آنک / شمشیر از آن‌کنند پی دفع بدسگال
تو تیر شست شاهی از آنت رها نمود / تا خصم را دهد ز نهیب توگوشمال
وافکند چون شهاب ترا از سپهر ملک / تا سوزد از تو دیوصفت خصم بدفعال
پیراست شاخ و برگ ترا چون نهال از آنک / ریزد چو شاخ و برگ قوی‌تر شود نهال
شه آفتاب مملکتست و تو ماه نو / هم بدر ازو شوی اگر از وی شدی هلال
حکم ملک قضاست رضا ده به حکم او / هم خیر ازو رسد اگر از وی رسد نکال
شاه آنچه می‌کند همه از روی حکمتست / حالی مباش رنجه‌که نیکو شود مآل
ای بس جراحتا که برو نیشتر زنند / تا خون مرده خیزد و بپذیرد اندمال
شاگرد کاوستادش سیلی زند به روی / خواهد معذبش ‌که مهذّب‌ کند خصال
داروی‌تلخ را نخورد خسته جز به‌عنف / وان تلخ با حلاوت جان دارد اتصال
نشتر زند پزشک به قیفال دردمند / کز دفع خون مزاج ‌گراید به اعتدال
آید به چشم من‌که مهی بیش نگذرد / کت شه به حکمرانی ملکی دهد مثال
ای‌کز هوای مدح تو در حالتند و رقص / افکار در ضمایر و ابکار در حجال
داند خدا که بود جدا از تو حال من / چون حال تشنه‌بی که جدا ماند از زلال
ای بس‌که قامتم از مویه همچو موی بود / ای بس ‌که ‌گشت پیکرم از ناله همچو نال
خونم بریخت دست فراقت اگرچه نیست / الا به‌ کیش تیر تو خون ریختن حلال
جز من‌ که بار هجر تو بردم به جان و دل / کاهی شنیده‌ای‌ که ‌کند کوهی احتمال
منت خدای را که رسیدم به‌ کام دل / زان نقمت فراق بدین نعمت وصال
حالی چو اخرسی ‌که اشارت‌ کند به دست / با صد زبان زبان من از مدح تست لال
ارجو که مدح من بگزینی به مدح غیر / کز اشهد فصیح بهست اسهد بلال
سیم و زرم نبود که آرمت هدیه‌ای / بپذیر جای هدیهٔ من باری این مقال
دانی‌ که از تو بود گرم بود سیم و زر / دانی ‌که از تو بود گرم بود جاه و مال
تا راه دل زنند نکویان به روی و موی / تا صید جان‌کنند نکویان به خط و خال
چون روی یار یار ترا تازه باد عیش / چون خال دوست خصم ترا تیره ‌باد حال