قاآنی › در مدح جناب حاجی آقاسی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیشب به شکل جام نمود از افق هلال / یعنی به جام باده ز جان دورکن ملال
دوشینه ماه روزه به پا موزه درکشید / وز شهر شد برون و بزد کوس ارتحال
وامد مه مکرم باکوس و باعلم / بهروزی از یمینش و پیروزی از شمال
آن مه‌ گشاده بود خدای از بهشت در / وین مه‌گشوده‌اند بهشی‌وشان جمال
خلقی شدند دوش به مغرب هلال جوی / واندر فکنده غلغله ازگونگون سوال
آن‌گفت مه چگونه‌ضعیف‌است‌یا قوی / وین گفت در کجا به جنوبست یا شمال
من هم به یاد ابروی جانان خویشتن / می‌ برشدم به بام‌ که تا بنگرم هلال
کامد هلال ابرویم از دور خیر خیر / گفت ای هلال جو نکنم مر ترا حلال
ابروی من نبینی و بینی هلال عید / در دل وفا نداری و در دیده انفعال
خواهی همین زمان‌که ترا با هلال نو / سازم به نعل کفش لگدکوب و پایمال
گفتم بتا جای رهی ظنّ بد مبر / کز ظنّ بد نخیزد چیزی به جز نکال
بالله خیال ابروی تو بود در دلم / دیدم به ماه نو که مجسم شود خیال
عمریست تا به حرمت ابروی و زلف تو / هرجا خمیده‌ایست نکو دارمش به فال
بر سینه می‌نویسم پیوسته نقش نون / بر دیده می‌نگارم همواره شکل دال
داند خدای من‌ که به جان در نشانمش / هرچ آن به چعزی از تو توان ‌کمردن مثال
از عشق عارض تو پرستم همی قمر / بر یاد قامت تو نشانم همی نهال
خندید و نرم نرم همی‌گفت زیر لب / کاین مرد پارسی دل ما برد زین مقال
این‌گفت‌و شد به‌حجره و بنشست‌و خواست می / زآن زر دمی‌ که عکسش زرین کند سفال
جست‌و دویدو رفت‌و می آورد و دادو خورد / مرغی شد از نشاط و برآورد پر و بال
گه ‌وجد و گه سماع و گهی رقص و گه طرب / گه ناز وگه عتاب وگهی غنج وگه دلال
گفت این زمان وظیفه چه بر من نهاده‌ای / بنمای پیش از آنکه به هجران‌ کشد وصال
گفتم هزار بوسه ترا نذرکرده‌ام / نیمی به‌روی و موی تو نیمی به خط و خال
گفت ارچه این چهار لطیفند و زودرنج / چندین عتاب بوسه نیارند احتمال
لیکن دریغ نیست مرا بوسه از لبی / کارد هماره مدح خداوند بیهمال
فهرست آفرینش و دیباچهٔ وجود / آسایش زمانه و آرایش‌کمال
فخرالانام حاجی آقاسی آنکه هست / در مهر او سعادت و در کین او نکال
گر حب او گناه بود حبّذا گناه / ور مهر او ضلال بود فرّخا ضلال
با پاس او ریاست‌گرک آید از بره / با عدل او حراست شیر آید از شکال
با مهر او ندیده تنی زحمت‌کرب / با جود او ندیده ‌کسی سبقت سوال
در مشت او نپاید همچون نسیم سیم / در چشم او نیاید همچون رمال مال
در پیش عفو عامش طاعت‌کم ازگنه / با جود دست رادش لؤلؤ کم از سفال
جز از طریق وهم نیایدکسش نظیر / جز بر سبیل عکس نبیند کسش مثال
بر نیک و زشت او را شامل بود عطا / برتر و خشک زانروکامل دهد نوال
ابرست در عطیه و بحرست در درون / خاکست در تواضع و چرخست در جلال
انوار مهر راست برای وی اقتران / تا‌یید چرخ راست به بخت وی اتصال
از بود اوست صورت ابداع را فروغ / از رای اوست‌ گوهر افضال را کمال
چونین‌که بخت اوست در آفاق لاینام / یارب به باد ملکش همواره لایزال
کز کلک اوست ساحت آفاق را قرار / کز فر اوست صفحهٔ امصار را جمال
ملت چو بخت او بود از بخت او سیمین / دشمن چو کلک او بود از کلگ او هزال
نبود ملک به چیزی اینست اگر بشر / کس را نبوده خصلت اینست اگر خصال
گردون ‌گرای‌ گردد با قدر او زمین / امکان‌پذیر آید با امر او محال
آنجاکه قدر اوست ندارد فکر محل / آنجاکه وصف اوست ندارد سخن مجال
گفتم‌که از مغایبه آیم سوی خطاب / تا چند در غیاب شوم محمدت سگال
دیدم‌که از مهابت شخص جلال او / اندر حضور ناطقه از مدح اوست لال
سوی دعا شدم ز ثنا زانکه خوشترست / پایان این ثنا به دعا یابد اشتمال
چندان بقاش باد که در عالم وجود / یابد بقای او به بقای حق اتصال