قاآنی › تتمهٔ قصیده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای با خطاب مهر تو هر ذره‌یی سپهر / ای با عتاب قهر تو هر ممکنی محال
حالی بدان رسیده که از حرص مدح تو / بر من ز لفظ و معنی تنگ اوفتد مجال
یکسو ز بس هجوم مضامین دلفریب / حیران شود خیال من از فرط ارتجال
یکسو ز بس تراکم الفاظ دلنشین / لکنت خورد زبان من از فرط اتصال
گرم آنچنان دوند حروف از قفای هم / کاین حرف می‌نجوید از آن حرف انفصال
شین خیزد ازکناری و اندر دود به سین / دال آید از کرانی و اندر جهد به ذال
پهلوزنان حروف مخارج به یکدگر / من در میانه هائم و حیران خموش و لال
زین درگذر مدیح توگفتن مرا چه سود / کز هرکسی مدیح تو خوشترکند خصال
مانی بدان قمر که بتابد به نیمشب / مانی بدان مطر که ببارد به خشک‌سال
مداح آن قمر که بود به از آن فروغ / وصّاف این مطر که نکوتر ازین نوال
مریخ را ز مهر تو سرطان شود شرف / ناهید را ز قهر تو میزان شود وبال
بخت ترا جه‌ان نفریبد به سیم و زر / با شوی نوجوان ‌کند عشوه پیرزال
از یمن خاکپای تو طفلان به عهد تو / با چشم سرمه‌ کرده برآیند چون غزال
برگرد آفرینش عالم ز عقل کل / حصنی حصین‌ کشید ز آغاز ذوالجلال
وانگه‌ کلید حصن به دست تو داد و گفت / کاین حصن را ندانم غیر از تو کوتوال
در هرچه در عوالم ذاتت نهفته بود / نقشی نمونه ساخت خداوند لایزال
از قدر تو فلک‌کرد از رای تو نجوم / از خلق تو ملک ‌کرد از حزم تو خیال
قاآنی این فصاحت بیهوده را بهل / بیدار شو ز خواب یکی چشم خود بمال
چون وهم عاجزست چه آید زگفتگو / چون عقل هائمست چه خیزد ز قیل و قال
ناکام عاشقان نبود جزکنار و بون / تا کار صوفیان نبود جز سماع و حال
دوران دولت تو برون باد از شمر / خورشید شوکت تو مون باد از زوال