قاآنی › د‌ر مدح امیرالمومنین علی بن بیطالب صلواة لله علیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مبال اگرت فزاید زمانه مال و منال / وگرت نیز بکاهد منال و مال منال
مبال گبر و یهودست این سرای عفن / به خود چو کرم به راز اندرین مبال مبال
نه آخرت چنگال فنا بدرد چرم / نه آخرت‌کوپال اجل بکوبد بال
شنیده‌ام که ز مرد بخیل و شخص سخی / ز رادمردی دانا تنی نمود سوال
ز بحر فکربرآورد پرگهر صدفی / چو بحر خاطر من از لال مالامال
که راد ویژه بخیلست از آنکه بهر ثواب / کند ذخیرهٔ خود مال خویش را ز نوال
بخیل طرفه سخی است از آنکه بهر کسان / نهد ودیعه هرآنچ زگنج و مخزن و مال
گرفتم آنکه ز ثروت همی شد هرقل / سرودم آنکه ز شوکت همی شدی چیپال
ز بهرگنج مبر رنج در سرای سپنج / یکی نخست به دست آر داروی آجال
ز بهر رنج فنا جاده‌یی بسود گزین / ز بهر درد اجل دارویی شگرف سگال
گر از فنا بگریزی در آهنین باره / ور از اجل به پناهی به آهنین سربال
همانت بردرد آخر چنانکه‌گرک بره / همینت بشکرد آخر چنانکه شیر شکال
توکت بپای اگر فی‌المثل خلد خاری / چنان شوی که برآری چو نی هزاران نال
یکی بترس از آن دم که دم برون ناری / گرت هزاران نشتر زنند بر قیفال
چو غرم ‌گرم چرایی چرا به هوش نیی / که مرگ چون یوزت میگرازد از دنبال
به چنگ اندر فلسی نه وز خیال مهی / همی‌ کُراسه بفرسودی ازگشودن فال
نعوذ بالله اگر روزگار دون‌پرور / نهد به دوش تو یک روز رایت اجلال
چو پا به‌دست ریاس نهی ز روی غرور / به خیره پشت‌ کنی برب ایزد متعال
شریعتی‌کنی از نزد خویشتن ابداع / همی ببافه ببندیش بر پیمبر و آل
چه مایه زال رسن ریس را که پنچ پشیز / به دست آمده از دسترنج چندین سال
گهی شکورکزین سیم نیم وقف‌کفن / گهی صبور کزین خمس خمس خرج عیال
گهی ستیزه به زال سپیدموی‌کنی / بدان صفت ‌که به دیو سپید رستم زال
برای آنکه یکی مشت زر به چنگ آری / چه مایه خون شهیدان همی‌کنی پامال
ز بهر آنکه ز اموال مرده بهره بری / نه آه بیوه نیوشی نه نالهٔ اطفال
گهی چو بخت‌النصر ایلیا کنی ویران / نه جز عمارت بام ‌کنیسه‌ات به خیال
به روز خمسین الفت بزرگ بارخدای / بسنجد ار به ترازوی داوری اعمال
همت به‌ کفهٔ عصیان چو کاه ‌کوه سبک / همت به پلهٔ طاعت چوکوه‌کاه چگال
دو پانزده روزت روزه ‌گفته است خدای / ز سلخ شعبان تا صبح غرهٔ شوال
به رب دو جهان هجده هزار حیله‌ کنی / که از صیام سه ده روزه برهی ای محتال
به خویش بندی به دروغ رنجهای فره / سوی پزشک شوی موی موی و نالانال
ز رنج سودا سبلت ‌کنی و خاری ریش / علاج سودا جویی ز داروی اسهال
پزشک را فکنی در هزار بوک و مگر / بری به ‌کارش سیصد هزار غنج و دلال
به فریه‌گویی‌کاین رنج مر فلان را بود / به شیر خر شد بهمان پزشک چاره سگال
سپس پزشک بنا آزموده بسراید / که منت نیز بدین چاره نیک سازم حال
به طمع زرت دهد شیر خرت و پنداری / ز سلسبیت بخشیده‌اند آب زلال
خری هزار ملامت ز شیر خر خوردن / به‌جان و همچو خروس از طرب بکوبی بال
سه چار پنج رکوع و سه عشر دانک سجود / به پنج‌ گه ‌گفتت مر خدای وزانت ‌کلال
نماز شام‌ گزاری ولی به وقت طلوع / صلوه صبح نمایی ولی به‌گاه زوال
نموده شیوه گنه بالعشی و الاشراق / گرفته پیشه خطا بالغدو والاصال
به‌جای‌آب خوری خمر و چای شبرین‌ تلخ / حلال‌گفته حرام و حرام‌کرده حلال
مراکه عمرکنون نیم پنجه است درست / نشد ریاضت یک اربعینم از جه مجال
ز بسیت و پنج فرازم ز سی و پنج فرود / وزین فراز و فرودم نه جز عذاب و نکال
چمیده بر به سرم بیست و پنج سال سپهر / سپس چه دانم‌ کم مرگ ‌کی روان آغال
به پای جهد سپردم بسی فراز و فرود / به‌کام سعی نوشتم بسی وهاد و تلال
نه از فراز و فرودم به جز نفیر و زفیر / نه در تلال و وهادم به جز کلال و ملال
ولیکن ارچه به قسطاس رستگاری من / که بلادن را نست سنگ یک مثقال
خدای عز و جلٌ داند آنکه در همه عمر / ز شکر بر نشکیبم به طبع در همه حال
از آن زمان که مرا مام نام کرد حبیب / نه جز ولای حبیب خداستم به خیال
به بطن مامک و صُلب پدر خدای نهاد / به چهر جدّ من از مهر ابن ‌عمّش خال
علی عالی‌ کاندر نبردکنده بکند / بر بداندیشان را به آهنین چنگال
به راه یزدان سر داد پس بس اینش خطر / بسفت احمد پاسود پس بس اینش جلال
بتول بود قرینش مگو نداشت قرین / رسول بود همالش مگو نداشت همال
قضا اجابت امرش نموده در همه وقت / قدر اطاعت حکمش نموده در همه حال
چو بی‌رضایش در تن سرست بارگرن / چو بی‌ولایش در جسم جان درس وبال
رضای بارخدایست در اوامر او / که جز به وفق رضای خدا نداد مثال
بود نخستین تمثال خامهٔ ازلی / اگرچه‌گویند ازکلک او بود تمثال
کمال قدرت حقست و نیست هیچ شکی / در اینکه صورت هستی ازو گرفت‌ کمال
ز مهر اوست در ابدان همی تمازج روح / ز قهر اوست در آفاق صورت آجال
همی نپوید بی‌حکم او صبا و دبور / همی نجنبد بی ‌امر او جنوب و شمال
ز حزم اوست‌ که آمد همی زمین ساکن / ز بأس اوست ‌که‌ گیرد مدر همی زلزال
به دست ریدک قدرش سپهر چه سیاره / به پای شاهد رایش شهاب چه خلخال
ستاره بی‌شرر فکرتش چو نقطهٔ نیل / زمانه بی ‌اثر همتش چو سقطهٔ نال
زمانه را تاند بِدهَدی به وقت کرم / ستاره را یارد بِدهَدی به‌گاه نوال
نه بی‌ولایش قدر تنی نمود بلند / نه بی‌عتابش جاه‌کسی‌گرفت زوال
طفیل اوست اگر عالی است اگر سافل / مطیع اوست اگر خواری است اگر اجلال
ز کلک ‌کاتب شد راست در صحیفهٔ الف / خمیده ازکف خطاط شد به دفتر دال
شگفت نیست‌گرش از سفال بود آوند / که پیش همت او زر نداشت سنگ سفال
به مطبخ‌ کرمش آسمان یکی دود است / که از نهیب رکابش ‌گرفته رنگ زگال
نوای صلصل هستیش بد ستاره‌ گرای / هنوز نامده آدم پدید از صلصال
جهان و هرچه در او صیدهای بسته ی اوست / نزیبد الحق چونین خدای را زیبال
ستوده دلدل او را فره سپهرستی / مخمّرستی با او اگر نسیم شمال
به پویه چهر فلک را بدم فرو پوشد / چنانکه ناف سمک را بمالدی به نعال
به‌ گام‌ کوه‌نوردش ودیعه برق یمان / به سم خاره شکافش نهفته باد شمال
هماره تا که جهان آفریده بارخدای / بدیع پیکر او را نیافریده مثال