انجمن پر انجمست از مهر چهر ماه من / خیز ای خادم برون بر شمع را از انجمن
الله الله چیست انجم آفتاب آمد برون / شمع را بگذار تا بیهوده سوزد همچو من
مینسوزد شمع راکس زود برخیز ای ندیم / جمع را گردن فراز و شمع را گردن بزن
جمع را آشفته دارد شمع موم از دمع شوم / خیز و این گردنکش ناکام را گردن فکن
از شبستان شو به بستان ای ترا بستان غلام / تا سمن پیشت نماز آرد چو پیش بت شمن
ماه میگفتم ترا گر ماه بودی مشکبوی / سرو میخواندمتراگر سرو بودیسیمتن
ماه را کی ریشه سرو و سرو در سیمین قبا / سرو رایی میوه ماه و ماه در مشکین رسن
نخل آرد خار و خرما نحل آرد نیش و نوش / از چه این هر چار دارد آن لب چون بهرمن
نوش و خرما از تبسم خار و نیش از سر زنش / آن دو دایم بهر غیر و این دو دایم بهر من
شهد میریزد به جای خنده زان شبرینلبان / قند میبارد به جای حرف زان نوشین دهن
میخراشد سینهام را ناخن از عشق لبت / چون ز بهر نقش شرین بیستون راکوهکن
تو لبی داری چو لعل و من سرشکی چون عقیق / نه ترا باید بدخشان نه مرا باید یمن
خال و رخسار تو با هم چیست دانی زاغ و باغ / زاغ یک خروار عنبر باغ یک دامان سمن
خنده یک بنگاله شکر لعل یک عمانگهر / زلف یک اهو از عقرب طره یک عالم شکن
عشوه یککابلسماع و غمزه یک بابلفسون / ناز یک شیراز شوخی چهره یککشمیرفن
آن زنخدانیک سپاهال سیبسیمینستو هست / صدهزار آسیب ازان سیبم نصیب جان و تن
یک بیابان سنبلست آن زلفکان مشکبار / یک خراسان فتنه است آن چشمکان راهزن
همچو نارکفتهام دل زان لب چون ناردان / پر ز نار تفتهام جان زان قد چون نارون
خال مشکت به رخ یا هندویی آتشپرس / خط سبزتگرد لب یا طوطیی شکرشکن
صورتو خطخالو عارض زلفو چشمت پیش هم / ماه و هاله داغ و لاله مشک و آهوی ختن
تا شدستی ای پری پیدا پری پنهان شدست / ور شوی پیدا شود پنهان ز طعن مرد و زن
مهرچهر روشنت در موی همچون جوشنت / نور یزدانست در تاریک جان اهرمن
سجده آرد پیش رویت هردم آن زلف ساه / چون بر خورشد هندو چون بر بت برهمن
ماه نخشب چاه نخشبگر ندیدستی ببین / ماهنخشب زانعذار و چاه نخشب زان ذقن
بذلهٔ شیرین ز قاآنی به گوش آید غریب / چون نوای خارکن از بینوای خارکن
میکندگه دل چکار افغان چرا از غم چسان / همچو قمریکی بهاران بر چه بر سرو چمن
ترک منکوه از چه آویزی به موکاینم سرین / آنچنانکوهیکه در ایران نگنجد از سمن
چشم وگیسوی تو چون بینم به یاد آید مرا / حالت افراسیاب اندرکمند تهمتن
چهره ات فردوسی از حسنست و مژگانت در او / راست مانند سنانگیو در جنگ پشن
زلف تو چون پشت من شد پشتمن چون زلف تو / وین دو چون چرخ از پی تعظیم خورشد زمن
شاهرخخان کش رود گردون پیاده در رکاب / با فر فرزین نشیند چون بر اسب پیلتن
صدر و قدر او جلیل و طول و نول او جزیل / رای و روی او جمیل و خلق و خوی او حسن
از هراس بأس او گوی زمین را ارتعاش / از نهیب گرز او چرخ مهین را بو مهن
در نیام نیلگون شمشیر گوهربار او / یا نهان در ظلمت شب موج دریای عدن
جوهرش در تیغ و تیغش در نیامگوهرین / آن پرن اندر هلالست این هلال اندر پرن
تیر در شستش عقابی ماندهچونماهی بشست / تیغ در دستش نهنگی کرده در عمان وطن
مهر لامع نزد رایشکوکبی در احتراق / نسر واقع بر سنانش صعوهیی بر بابزن
خنجر رخشندهش از کوههٔ توسن عیان / یا روان از قله ی کهسار سیلی موجزن
ای چو جنت خلقت اندر جانفروزی مشتهر / ای چو دوزخ خشمت اندر کفر سوزی ممتحن
کلک لاغر در بنانت ماهی و بحر محیط / شکل جوهر بر سنانت گوهر و بحر عدن
با رخی پرچین زنی چون زین به رخش از بهر کین / تاختن از چینکند رخشت بیکدم تاختن
جامهٔ جاه تو و معمار ایوان تو را / عرش اطلس پروزست و چرخ هشتم پروزن
رویتو مهریسترخشانکش زمینآمد سپهر / رای تو شمعیست تابانکش جهان آمد لگن
همچو معماری مهندس هر سحرگه آفتاب / با شعاع خود ز بام قصرت آویزد رسن
پیش تیغت چون بود یکسان چه آهن چه حریر / لاجرم بر پیکر خصمت چه خفتان چهکفن
بر هلاکت مرگ قادر نیست لیک از فرط جود / خود نثار مرگ سازی نقد جان خویشتن
زانکه چون جان از تو او خواهد ز فرط مکرمت / ننگ داری در جواب او زگفت لا و لن
الله الله مرحبا قاآنیا زین فکر تو / کز سماع آن به رقص آید روان اندر بدن
صاحبا صدرا خداوندا روا داری که چرخ / ماه بخت چون منی با کید دارد مقترن
چشم آن دارمکه با فرمانروای اصفهان / بازگوییکای ملک خصلت امیر موتمن
ای خداوندی که دارد از عطای عام تو / منتی بر هرکه درگیتی خدای ذوالمنن
این همان قاآنی دانا که ازگفتار او / سنگ آید در سماع وکوه آید در سخن
این همان قاآنی بخرد که ماند جاودان / مدح او اندر زمان و قدح او اندر زمن
مدح او زنده است تا هر زندهایگردد هلاک / قدح او تازه است تا هر تازهیی گردد کهن
تو عزیز مصر احسانی و او یوسفصفت / خستهٔ گرگ شجون و بستهٔ سجن شجن
چند چون ایوب باشد همدم رنج و عنا / چند چون یعقوب ماند ساکن بیتالحزن
نی بود ننگ سلیمانگر سخنگوید به مور / یا چه از سیمرغ کاهد گر نشیند با زغن
مدح او چون درپذیرفتی عطایی لازمست / اینچنین بودست تا بودست میران را سنن
رفتگان را نام نیکو زنده دارد ورنه هست / سالیانتا از جهانرفتست سیف ذوالیزن
تا بهکی قاآنیا زین عجزکردن شرم دار / عجز در نزد کریمان نیک دورست از فطن
عجز چون تو کهتری در نزد چون او مهتری / راستیگویم دلیل ضنت اش و سوء ظن
هر کرا طول و نوالی ننگش از طول نوال / هرکرا فضل و سخایی شرمش از فضل سخن
ابر نیسان را نگوید هیچکسگوهرفشان / مهر رخشانرا نگوید هیچ کس پرتوفکن
تا قیامت باد خصمت یار لیکن با ملال / تا به محشر باد یارت خصم لیکن با محن
هان بیا قاآنیا ترک طمعکن از مهان / تیشهٔ همت بیار و ریشهٔ ذلت بکن
یاد آور داستان گربهای کز بهر عیش / سوی قصر تیرزن شد از سرای پیرزن
عزت ار خواهی قناعتکنکه نقد آبرو / جنس عزت را شود از بینیازی مرتهن