قاآنی › و له فی ا‌لمدیحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش مرا تافت نور عقل به روزن / گفتمش ای از تو جان تاری روشن
ایدک الله ای سروش سبکروح / کز توگران‌جان من همارهٔ ریمن
وفقک الله ای کلیم گران‌قدر / کز تو سبکسر مدام جادوی جوزن
تا چه شد آیا که بی‌انارهٔ ناری / طور سرایم شد از تو وادی ایمن
برخی راهت چه آورم به جز از جان / یا نه فدایی چه سازمت به جز از تن
گفت خوشامد مگو که ناخوشم آمد / مدح حسن‌شه سرای ‌کز همه احسن
گفتمش آوخ دو هفته بیش‌ که‌ گشتست / مادر طبعم زکید چرخ سترون
رای رزینم‌که رشک فکرت اهرون / تارتر آمد ز روی تیرهٔ اهرن
من به سخن اندرون که تازه جوانی / آمد و لختی سرم گرفت به دامن
سرو خرامی به جلوه آفت طوبی / لاله‌عذاری به چهره غارت گلشن
فتنهٔ جان از چه از دو نرگس فتان / رهزن دل از چه از دو طرهٔ رهزن
لوح جمالش به نقش لطف منقش / صفحهٔ خدش به خط حسن معنون
گفتا قاآنیا سرا چه سرودی / گفتمش ای نطق در ثنای تو الکن
عاجزم از مدح شاه و می‌ نتوانم / کش بستایم همی به مهماامکن
گرچه زبانم بسی دراز ولیکن / منطقم از نطق عاری است چو سوسن
گفت منش می‌ستایم از در یاری / رو که تو مردی سفیه هستی و کودن
پس در درج دهان‌ گشود و بیان‌ کرد / مطلع خورشید ساری از دل روشن
کای دل و دستت فنای قلزم و معدن / ای سر کان را به باد داده ز ایمن
از تو یکی جود و صد نوال ز دریا / از تو یکی بذل و صد عطیه ز مخزن
آتش جان فنا ز آب جهانسوز / صرصر خاک بلا ز عدل مبرهن
چرخ مکوکب ‌گرت به درع نشاید / شایدت از بهر درع ‌کیسهٔ ارزن
نعرهٔ کوست به گوش نغمهٔ ارغون / صیحهٔ سنجت به رزم نالهٔ ارغن
بالشت از برز نی به بالش اورنگ / نازشت ازگرز نی به مسند و گرزن
چون ببری شصت بر به تیر سبکروح / چون بزنی دس بر به‌گرزگرن تن
روح تهمتن کند سپاس برادر / جان فرود آورد ستایش بیژن
تیغ تو را گر نهنگ خوانم شاید / کش بودی بحر دست راد تو مسکن
خاصه ‌کزان روی بر به صورت داسست / تا کند از کشتهٔ روانها خرمن
تازه‌جوان در سخن‌که چرخ‌کهنسال / آمد و با من سرود کای گل گلشن
نغز نیایش ز من نیوش ازیراک / از همه من برترم به ویژه درین فن
کرد سپس مطلعی ادا که ز رشکش / مطلع خورشید تیره ‌گشت چو گلخن
کای دل‌گور اژدها و خصم تو بهمن / مجلس تو چاه و بدسگال تو بیژن
تیغ تو و جان دشمن آتش و خاشاک / تیر تو و چشم خصم رشته و سوزن
رایحهٔ مشک چین و خلق تو حاشا / بعر بعیر ازکجا و غیرت لادن
روز وغا کز خروش شندف و ژوبین / خیزد از هر کرانه شورش و شیون
برق بگیری به‌کف‌که وه‌وه صارم / بادکشی زیر ران که هی‌هی توسن
آن چو نهنگی‌ که بحر دستش ماوا / وین چه سپهری که سطح خاکش مأمن
مرگ ز بأست خزد به مخزن قارون / خصم ز بیمت چمد به دخمهٔ قارن
چرخ نیایش‌کنان که رو سوی من کرد / بخت ملک خیره به ابروی پر آژن
کاین چه ستایش‌ که می‌کند فلکم هان / وین چه ثنا کم نمود کودک برزن
صفحه وکلکی بگیر درکف و بنگار / هرچه سرایم به مدح شاه جهان من
صفحه‌گرفتم به دست و خامئکی نغز / گوش و دلم سوی او و دیده به دامن
بخت ملک مطلعی سرودکه صد قرن / می ‌نتوانم به صد زبانش ستودن
کایخرد و نیروی تو زال و تهمتن / پیکر و رایت سفندیار و پشوتن
ای تن تنین تنان به تیغ تو صد چاک / وی سر گردنکشان به دار تو آون
جان ‌که نه قربان توست ننگ به پیکر / سر که نه در راه تست بار به ‌گردن
شیر به چرم پلنگ یا تو به خفتان / کوه به دریای نیل یا تو به جوشن
تیغ تو در رزم یا که برق به نیسان / دست تو در بزم یا که ابر به بهمن
تیغ تو نشناختست خار ز خارا / تیر تو ناکرده فرق موم ز آهن
گو کم ریمن زند عدو که به نیرنگ / چرخ نگردد به‌کامهٔ دل دشمن
باد نبنددکسی ز ریو به چنبر / آب نساید کسی ز رنگ به هاون
تیغ تو بران ز اصل خود به فسان نی / تیرگی شب به خویش نی به سکاهن
تا به ستایش روان ز ایزد داور / تا به نیایش زبان ز قادر ذوالمن
باد به روی زمین ز تیغ تو رویان / از چه ز خون عدوی جان تو روین