قاآنی › و لی فی‌المدیحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن خال سیه بر لب جان‌پرور جانان / خضریست سیه‌جامه به سرچشمهٔ حیوان
در سینهٔ من یاد غمش یونس و ماهی / در خاطر من نقش شکن رخش یوسف و زندان
دل در طلبش آب حیاتست و سکندر / سر در قدمش تحفهٔ مورست و سلیمان
باز از پی آشفتگی اهل وفا کرد / بر ماه رخ آشفته دوگیسوی پریشان
گفتی به سر گنج مقیمست دو افعی / یا در کف بیضای کلیمست دو ثعبان
ای سینهٔ مجروح مرا زخم تو مرهم / ای خاطر افکار مرا درد تو درمان
هاروت فسونساز بود در چه بابل / یا خال دلاویز تو در چاه زنخدان
از صفحهٔ رخسار تو سر زد خط مشکین / یا باد صبا غالیه‌سا شد به‌گلستان
گویند نروید ز نمکزارگیاهی / روییده چرا از نمکین لعل تو ریحان
رویت ختن و نرگست آهوست عجب نیست / کز نافه شد آهوی ختن غالیه‌افشان
در سینه‌کشیدم ز جهان پای به دامن / کز دست فراق تو برم سر به‌ گریبان
افروختم از مجمرهٔ سینه شراری / کافروخت نمش خاک بلا بر سر طوفان
گاه از الم دوری دلدار به حسرت / گاه از ستم‌ گنبد دوار در افغان
گه مشعله افروختم از آه به‌گیتی / گه زلزله انداختم از ناله به‌گیهان
ناگاه یکی مژده‌رسان آمد وگفتا / کای سوده‌تن از حادثه بر بستر حرمان
برخیزکه شد روی زمین ساحت ارژنگ / بر‌خیز که شد ملک جهان روضه رضوان
برخیز که شد ساحت چین عرصهٔ خاور / برخیز که شد دشت ختن ملک خراسان
برخیزکه برخاست ز جا عیش در آفاق / برخیز که بنشست ز پا فتنه به دوران
برخیز و بخوان آیت منشور صدارت / از ناصیهٔ صدر قضا قدر قدرشان
برخیز و ببین خلعت میمون وزارت / در پیکر جان‌پرور عباس قلیخان
صدری که کشد کلک درّر سلک شریفش / بر نسخهٔ احکام قضا سرخط بطلان
در خوی رود از شرم دلش بحرکه دایم / بر چهرهٔ او آب زند ابر ز باران
یا درّ و گهر وام کند ز ابر که آرد / از بهر نوال‌کرمش مخزن شایان
در همت او شرک بود وصف تناهی / در دولت او کفر بود نسبت پایان
لطفش نه چنان آب‌گهر برده‌ که بارد / از شرم به عمان پس ازین ابر به نیسان
گر داشت چنین آصف بالله نمی‌برد / اهریمن انگشتر ز انگشت سلیمان
هرجا که صریر قلم او کشد آهنگ / گردون سر و پا گوش شود بر چه به فرمان
آز وکرمش مرده و انفاس مسیحا / خلق و نعمش مائده و موسی عمران
گردون ز ازل ساخت یکی نغز مجله / تا بر شرف خویش ‌کند دعوی برهان
توقیع قضا و قدرش زد به حواشی / فتوی به خرد برد که این نسخه فرو خوان
چون دیدکه توقیع وقیع تو برو نیست / ناخوانده برافکنده ز کف منکر و غضبان
کاین ‌باطل و هر محضر دیگر که بر او نیست / از خامهٔ دستور ملک سر خط عنوان
تا داغ و لای تو بر او نقش نگیرد / مشکل‌که شود نطفه جنین در دل زهدان
چونان‌که ز لاحول سراسیمه شود دیو / در عهد تو از نام ‌گله ‌گرگ هراسان
از داد توکز اوست ممالیک مزین / از عدل توکز اوست اقالیم‌گلستان
هم حادثه را آب دو صد ساله به‌ کوزه / هم نایبه را توشهٔ سی ساله در انبان
جز ذات خداوندکه لایدرک ذاته / بر رای تو سری نبود در خورکتمان
در چنبرهٔ امر تو نُه چنبرهٔ چرخ / مانندهٔ‌ گویی‌ که فتد در خم چوگان
در واهمه‌ات هرچه به جز شبههٔ تشکیک / درحافظه‌ات هرچه به جز نسبت نسیان
چون چشم حسود از حسد جاه توگرید / از موجهٔ هر قطره زند طعنهٔ طوفان
بر کوهه یکران چو کند جلوه جمالت / ناهید کشد زمزمهٔ ماه به کوهان
ای صدر قدر قدرکه‌کلک تو ستاند / چون تیغ جهانسوز ملک باج ز خاقان
کلک تو و شمشیر ملک هر دو به تاثیر / این ناظم دولت بود آن ناصر ایمان
آن ‌کان ‌گهر باشد و این مخزن یاقوت / آن تُنگ شکر باشد و این معدن مرجان
هم صفحه ز ماهیت آن تزکیهٔ هند / هم عرصه ز خاصیّت این‌ کوه بدخشان
صدرا برت آن‌کس‌که متاع هنر آرد / شکر سوی بنگاله برد زیره به ‌کرمان
قاآنی و مدح تو خهی فکرت باطل / نعت نبی مرسل و اندیشهٔ حسان
تا نیست برون آنچه درآید به تخیل / از مسالهٔ ممتنع و واجب و امکان
اعدای تو را عمر ابد باد ولیکن / با فاقه و فقر و الم و محنت زندان
احباب تو را زندگی خضر ولیکن / با دولت و عیش و طرب و گشت گلستان