قاآنی › د‌ر مدحت مرحوم مغفور حاج حسن‌خان شیرازی می‌فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در دور دارای زمین در عهد خاقان زمان / کشورگشای راستش گیهان خدای راستان
غازی محمد شاه یل عین دول عون ملل / غیث عطا غوث امل ماه زمین شاه زمان
از امر سالار عجم فرمانروای ملک جم / فصل ادب اصل کرم کهف امل حرز امان
شاه آفریدون مهین آن کش جهان زیر نگین / هم تابع حکمش تکین هم پیرو امرش طغان
شهزاده‌یی کز فال و فر نارد شهان را در نظر / گامی ز ملکش خشک و تر نامی ‌ز جودش بحر و کان
خان جهان حاجی حسن صدر زمین بدر زمن / بختش جوان رایش کهن عزمش سبک حزمش گران
در جهرم از رای رزین افکند حصنی بس حصین / با رفعتش‌ گردون زمین در ساحتش‌ گیتی نهان
حصنی‌که‌گیهان یکسره هستش نهان در چنبره / چون نقطه‌بی در دایره در چنبرن هفت آسمان
با چارسویی بس نکو خاکش چو عنبر مشکبو / در ساحتش از چارسو اهل امل دامن‌کشان
هم ‌کرد در جهرم بنا نیکو رباطی دلگشا / صحنش ‌همه ‌شادی‌فزا خاکش همه عنبرفشان
زانرو پس از اتمام او فرمود گلشن نام او / کز خاک عنبرفام او آید شمیم‌ گلستان
هم درکنار راغها افکند بنیان باغها / کز شرم هریک داغها دارد به دل باغ جنان
از آن بساتین سربسر دانی ‌کدامین خوبتر / گلشن که در مد نظر آمد به از مدهامتان
جهرم بهشتی شد نکو از بهر نیْل آرزو / اهل امانی سوی او پویان ز هرسو شادمان
هم چون به دشت از دیرگه بُد سست‌بنیانی تبه / تا خلق را در نیم ره در هر زمان بخشد امان
فرمود بر جایش بنا فرخ رباطی دلگشا / کز کید دزدان دغا باشد پناه ‌کاروان
نامش چو زاول بد محک آن‌نام را ننمود حک / اینک به نام مشترک خوانند او را رهروان
هم برکه‌یی افکند بن‌کش وصف ناید در سخن / تا هست‌گیهان‌کهن مانا کزو ماند نشان
چون این عمارات رزین بنیان نهاد آن پاکدین / کش هردم از جان آفرین بادآفرینها بر روان
عُشرِ بخوسات‌بلد چندان ‌که بود از چار حد / کرد از کرم وقف ابد تا سود یابد زین زیان
ز آغاز دید انجام را زد پشت پا ایام را / بنهاد بیرون‌ گام را پیش از اجل زین خاکدان
تنها نه این فرخ‌نسب گشت این مبانی را سبب / ای بس بناکش جد و اب گشتند بانی در جهان
از جدش ار جویی اثر کامد به عقبی پی‌سپر / وز فضل دادش دادگر جا در بهشت جاودان
حاجی سلیمان بد کز او دنیا و دین را آبرو / هم نیک‌رو هم نیکخو هم پاکدل هم پاک‌جان
ور گیری از بابش خبر شهر فضایل ‌راست در / در هر کمالی مشتهر بر هر مرادی‌ کامران
حاجی محمدکزکرم از سنگ نشناسد درم / کوبش حرم خویش ارم یارش قوی خصمش نوان
فرمود در جهرم بنا چندان بنای دلگشا / تا باغ خلدشش در جزا بخشد خدای انس و جان
هم مدرسی افکنده پی یونان به رشک از خاک وی / در وی اساس جهل طی چون در جنان هون و هوان
هم خود سبب تاسیس را هم مایه خود تدریس را / نایب‌مناب ادریس را هرگه که بگشاید زبان
هم مسجدی افکنده بن عالی‌تر ازکاخ سخن / از نصرت رای‌ کهن از یاری بخت جوان
هم بارگاهی دلنشین هم گنبدی‌ گردون قرین / بر مضجع ماه زمین بر مرقد شاه زمان
شهزادهٔ اعظم حسین آن اصفهان را نور عین / اعدا ازو در شور و شین احباب ازو با قدر و شان
هم از پی زوّار او بنیان نهاد آن نیک‌خو / دلکش رباطی بس نکو کش نیست فرق از فرقدان
باری چو آن فرخ‌ پسر بر عادت جد و پدر / در جهرم این والااثر بنهاد و فارغ گشت از آن
شهزادهٔ فرخ‌نسب بنهاد جهرم را لقب / دارالامانی زین سبب کامد امانی را مکان
هر سو پی تاریخ او قاآنی آمد رازگو / با هر ادیبی رازجو با هر لبیبی وازدان
برداشت سر یک تن ز جا فرمود این مصراع را / دارالامانی فارس را باد از بلا دارالامان