قاآنی › در ستایش مرحوم مبرو‌ر شجاع ا‌لسلطنه حسنعلی میرزا طاب‌الله ثراه می‌فرمای| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۶ - در ستایش مرحوم مبرو‌ر شجاع ا‌لسلطنه حسنعلی میرزا طاب‌الله ثراه می‌فرماید
ساقی در این هوای سرد زمستان / ساغر می را مکن دریغ ز مستان
سردی دی را نظاره‌کن که به مجمر / همچو یخ افسرده‌گشته آتش سوزان
شعلهٔ آتش جدا نگشته ز آتش / طعنه زند از تری به قطرهٔ باران
خون به‌عروق آن‌چنان فسرده‌ که‌ گویی / شاخ بقم رسته است از رگ شریان
توشهٔ صد ساله یافت خاک مطبق / بسکه بر او آرد ریخت ابر ز انبان
آتش از افسردگی به‌کورهٔ حداد / طعنه زند بر به پتک و خنده به سندان
کوه پر از برف زیر ابر قوی‌دست / دیو سفیدست زیر رستم دستان
مغز به ستخوان چنان فسرده‌که‌‌ گویی / تعبیه کردند سنگ خاره به ستخوان
رفته فلک با زمین به خشم‌ که‌ گویی / بر بدنش از تگرگ بارد پیکان
رحم به خورشید آیدم‌ که درین فصل / تابد هر بامداد با تن عریان
بسکه بهم در هوا ز شدت سرما / یافته پیوند قطره قطرهٔ باران
گویی زنجیر عدل داودستی / کامده آون همی ز گنبد گردان
خلق خلیل‌الله ار نیند پس از چه / بر همه سوزنده آتشست ‌گلستان
باد سبکسر ز ابرهای‌ گران‌سنگ / می‌کند اکنون هزار عرش سلیمان
دانی این برد را جه باشد چاره / دانی این درد را چه باشد درمان
داروی این درد و برد آتش سردست / آتش سردی به‌ گرمی آتش سوزان
آتش سردی ‌که از فروغ شعاعش / مور به تاریک شب نماند پنهان
آتش سردی که گر بنوشد حبلی / مهر درخشان شودش بچه به زهدان
آتش سردی که گر به هامون تابد / خاکش‌ گوهر شود گیاهش مرجان
یا نی‌گویی درون‌معدن الماس / تعبیه‌کردست‌ کان لعل بدخشان
وه چه خوش آید مرا به ویژه در این فصل / با دلی آسوده از مکاره دوران
مجلسکی خاص و یارکی دوسه همدم / نقل و می و عود و رود و تار خوش‌الحان
شاهدی شوخ و شنگ و چارده‌ساله / چارده ماهش غلام طلعت تابان
فربه و سیمین و سرخ‌روی و سیه‌موی / رند و ادافهم و بذله‌گوی و غزلخوان
عالم عالم پری ز حسن پری‌وش / دنیا دنیا ملک ز روی ملک سان
کابل‌کابل سماع و وجد و ترنم / بابل بابل فسون و حیله و دستان
آفت یک شهر دل ز طرهٔ جادو / فتنهٔ یک ملک جان ز نرگس فتّان
هر نفس از ناز قامتش متمایل / راست چو سرو سهی ز باد بهاران
لوح سرینش چو گوی عاج مدور / لیکن‌ گویی نخورده صدمهٔ چوگان
او قدح و شیشه در دو دست بلورین / نزد من استاده همو سرو خرامان
من ز سر خدعه در لباس تصوّف / سبحه به دست اندرون و سر به گریبان
گر ز تغیر به رسم زهدفروشی / گویم صد لعنت خدای به شیطان
گاه چو وسواسیان به شیوهٔ پرخاش / گویم ای ساده‌لوح امرد نادان
دور شو از من که از ترشح جامت / جامهٔ وسواس من نشوید عمّان
دامن خود به آستین خرقه ‌کنم جمع / تا به می آلوده‌ام نگردد دامان
گاه سرایم که گر ز من نکنی شرم / شرم کن از حق مباش پیرو خذلان
گاه درو خیره خیره بینم و گویم / رو تو با این‌گنه نیابی غفران
این سخنم بر زبان و لیک وجودم / محو تماشای او چو نقش بر ایوان
او ز پی تردماغی خود و احباب / در صت زهد خشک م شده حیران
گاه به غبغب زند ز بهر قسم دست / کاینهمه‌ گر زهر مار باشد بستان
گاه به آیین دلبران پی سوگند / دست‌گذارد به تار زلف پریشان
گاهی‌گویدکزین عبوس مجسم / یارب ما را به فضل و رحمت برهان
گاه به ایما به میر مجلس ‌گوید / کاین سر خر را که راه داد به بستان
گاه به نجوی به اهل بزم سراید / خلقت منکر ببین و جامهٔ خلقان
گاه‌کند رو به آسمان‌ که الهی / امشب ازین جمع این بلیه بگردان
دل شده یک قطره خون‌که آخر تاکی / از جا برخیز و درکنارش بنشان
عقلم‌گوید دلا مگر نشندی / منع چو بیند حریص‌تر شود انسان
جان بر جانان ولی ز بهر تجاهل / گاه نگاهم به سقف و گاه بر ایوان
گویم برگو دلیل خوبی صهبا / گوید عشرت دلیل و شادی برهان
گوید چبود دلیل حرمت باده / گویم اینک حدیث و اینک قرآن
گویم حاشا نمی‌خورم‌که حرامست / گوید کلا چه تهمتست و چه بهان
گوید بستان بخور به جان فلانی / گویم نی نی فلان‌که باشد و بهمان
عاقبت الامر گوید ار بخوری می / می‌دهمت یک دو بوسه از لب خندان
من ز پی امتحان شوخیش از جدّ / چاک درون را درافکنم به گریبان
آنگه از سوز دل به رسم تباکی / ز آب دهان تر کنم حوالی مژگان
خرخرهٔ‌ گریه درگلوی فکنده / هر نفس از روی خدعه برکشم افغان
گویمش ای طفل ساده رخ که هنوزت / گرد بهی نیست‌ گرد سیب زنخدان
چند کنی ریشخند آنکه‌ گذشتست / سبلتش از گوش و موی ریش ز پستان
مر نشنیدستی ای نگار سیه‌موی / شرم ز ریش سفید دارد یزدان
ای بت‌کافور روی مشکین طرّه / کت بالا تیرست و شکل ابرو کیوان
تیرم‌ کیوان شدست و مشکم‌ کافور / از اثر کید تیر و گردش‌ کیوان
من به ره گور پی‌سپار و تو آری / از بر گوران‌ کباب بر ز بر خوان
خندی بر من بترس از آنگه بگرید / چشم امل بر تو از تواتر عصیان
گوهر یکدانهٔ دلم را مشکن / یا چو شکستی ز لعلش آور تاوان
او چو مرا دل‌شکسته بیند ترسد / روز جزا را از بیم آتش نیران
ساعد سیمن به‌گردنم‌کنند آونگ / پاک ‌کند اشکم از دو دیدهٔ گریان
از دل و جان تن دهد به بو سه و از عجز / ژاله فشاند همی به لالهء نعمان
من دو سه خمیازه زیر خرقه نهانی / برکشم از ذوق بوسهٔ لب جانان
در بتنم لرزه از طرب ‌که فضولی / بانگ بر او برزند که ها چکنی هان
ایکه تو بینی به زیر خرقه خزیدست / کهنه حریفی ست شمع جمع ظریفان
هرچه جز ابن خرقه‌اش که بینی بر تن / دوش به یک جرعه باده‌ کرده‌ گروگان
درد شرابی‌ که این به خاک فشاند / گردد از آن مست فرش و مسند و ایوان
گوید اگر اینچنین بودکه تو گویی / کش‌ به جز این خرقه‌ نی سراست و نه‌ ساامان
از چه نشیند به صدر مجلس و راند / با چو منی اینقدر لطیفه و هذیان
پاسخش آرد که ‌گر به عیب تمامست / ای‌ا هنرش بس که هست مادح سلطان
شاه شجاع آنکه شرزه شر دژ آهنگ / نغنود از بیم نیزه‌اش به نیستان
ای ملک ای آفتاب ‌ملک‌که جز تو / کس نشنیدست آفتاب سخندان
پیلی اما ز دشنه داری خرطوم / شیری اما ز دهره داری دندان
شیر ندارد به سر بسان تو مغفر / پیل ندارد به تن بسان تو خفتان
کوههٔ رخش تو پیش کوه بلاون / همچو بلاون ‌که است‌ پیش بیابان
از زره و خود گو جمال تو بیند / آنکو یوسف ندیده است به زندان
دوش چو برگفتم این قصیده سرودم / به که به کرمان فرستمش ز خراسان
عقل برآشفت و گفت زیرکی الحق / دُر سوی عمّان بریّ و زیره به‌ کرمان
مدح فرستی به سوی شاه و ندانی / مدح نبی ‌کرد می‌نیارد حسان