قاآنی › وله فی المدیحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منجر چون تافت مهر ازکاخ‌گردون / گهر انگیخت این بحر صدف‌گون
ز شنگرف شفق زنگارگون چرخ / چو زنگاری لباسی غرقه در خون
کنار آسمان از سرخی او / چو روی لیلی و دامان مجنون
چنان از چرخ نیلی تافت خورشید / که چهر شاه از چتر همایون
شجاع‌السلطنه سطان غازی / که جیشش بر سپهر آرد شبیخون
شهی‌کز خون شیران بداندیش / به‌ کافر قلعه جاری ساخت جیحون
هنوز از موجهٔ دریای تیغش / روان در ماوراء‌النهر سیحون
هنوز از خون‌فشان شمشیر قهرش / گذارا از بر خوارزم آمون
ز بس از رأفتش دلهاگشاده / ز بس بر روزگارش امن مفتون
نباشد عقده جز اندر دل خاک / نباشد فتنه جز در چشم مفتون
سنانش مایهٔ صد رزم قارن / عطایش آفت صد گنج قارون
بود در پایه اسکندر ولیکن / سکندر را نبد فهم فلاطون
به عزم خاوران چون راند باره / زری با فال نیک و بخت میمون
نخستین در مزینان خرگه افراشت / چه خرگه قبه‌اش همراز گردن
تنی چند از سران ترکمانان / گرفتارش شدند از بخت وارون
چو سوی سبزوار انگیخت باره / فلک‌گفتش بزی سرسبز اکنون
که‌ گیهان بان زمام اختیارات / مفوَِّض‌کرد بر شهزاده ارغون
سیاوخشی‌ که روید در صف جنگ / ز تیغ ضیمران رنگش طبرخون
عیان از چهره‌اش چهر منوچهر / نهان در فره‌اش فر فریدون
دماوندی عیان ‌گردد بر البرز / چو بنشیند به پشت رخش‌ گلگون
سخاوت در عروق اوست مضمر / جلادت در نهاد اوست مضمون
بهرجا لطف او گلزری از گل / بهرجا قهر او دریایی از خون
اگر امرش بجنباند زمین را / چنین ساکن نماند ربع مسکون
چنان از با‌س او دلها مشوش / که جان حبلی از آواز شمعون
چنان با وی به رأفت چرخ مینا / که احمد با علی موسی به هارون
عطای دست او کرد آشکارا / بهر ویران که گنجی بود مدفون
سخای طبع او فرمود خرم / بهر کشور که جانی بود محزون
قرین لطف او سوزنده قهرش / چو گلزاری مزیّن جفت ‌کانون
ز صلب عامری میری امینش / که از انصاف او آفاق مامون
محمد صالح آن خانی ‌که قدرش / بود ز اندیشه و اندازه بیرون
اگر نازیدی از یک ناقه صالح / ورا صد ناقه هر یک جفت گردون
عطایش از عطای فضل افضل / سخایش از سخای معن افزون
به هامون گر ببارد ابر دستش / دو صد جیحون روان ‌گردد به هامون
مسلم بر وجودش هر چه نیکی / معاین بر ضمیرش هر چه مکنون
بنوش مهرش ار پیوند گیرد / دهد خاصیت تریاک افیون
کنون قاآنیا ختم سخن‌ کن / که در اسلوب شعر اینست قانون
الا تا در نیاید در دو گیتی / به هیچ اندیشه ذات پاک بیچون
سعادت در سعادت باد دایم / به ذات بیقرین شاه مقرون
صباح‌، خصم و روز نیکخواهش / چو روی اهرمان و روی اهرون